آپلو سنتر زرین بوک
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 18

موضوع: بنیادی برای جهان پهلوان

  1. Top | #1
    آسمونی ها

    تاریخ عضویت
    May 2010
    شماره عضویت
    18
    عنوان کاربر
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    محل سکونت
    انجمن آسمونی ها
    علایق
    موزیک لایت, ابی , داریوش, استقلال
    نوشته ها
    10,280
    پسندیده
    4,916
    مورد پسند : 8,506 بار در 4,655 پست

    New2 بنیادی برای جهان پهلوان

    از جهان پهلوان بسیار گفته اند اما اعتقاد دارم ناب ترین جمله را مرحوم استاد حسین فکری بیان کردند که «تختی در جبهه حق بود، با زندگی اش باطل را افشا کرد و با مرگش قاتل را.» این جمله وقتی معنی و مفهوم خود را عمیق نشان می دهد که به سال ۴۶ برگردیم و شرایط آن سال را مرور کنیم.



    از جهان پهلوان بسیار گفته اند اما اعتقاد دارم ناب ترین جمله را مرحوم استاد حسین فکری بیان کردند که «تختی در جبهه حق بود، با زندگی اش باطل را افشا کرد و با مرگش قاتل را.» این جمله وقتی معنی و مفهوم خود را عمیق نشان می دهد که به سال ۴۶ برگردیم و شرایط آن سال را مرور کنیم. همگان به خاطر دارند در ۱۴ اسفند سال ۴۵ دکتر مصدق دیده از جهان فروبست، رژیم حاکم سال ۴۶ را با افتتاح تلویزیون ملی ایران شروع کرد. به قدری خود را تحکیم بخشیده بود که در تدارک برگزاری جشن های تاج گذاری بود. گرچه اتفاقات بسیار مهمی در سال ۴۶ به لحاظ بین المللی هم در حال وقوع بود ولی رژیم یکه تاز میدان بود.
    در سال ۴۶ رژی دبری انقلابی معروف فرانسوی و نویسنده کتاب انقلاب در انقلاب و طراح جنگ های چریکی در بولیوی محاکمه شد ولی ندایی از انقلابیون چپ وطنی برنخاست. چه گوارا وزیر اقتصاد سابق کوبا کشته شد ولی حرکتی در درون چپ ها مشاهده نشد، اسرائیل حمله شدیدی به مصر کرد و جمال عبدالناصر را تحت فشار قرار داد اما جهان اسلام عکس العملی از خود نشان نداد، مارشال عامر معاون رئیس جمهور و دوست نزدیک جمال عبدالناصر مجبور به [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    چاپخانه بزرگمهر را به دلیل تکثیر اعلامیه های مخالف برگزاری جشن های تاج گذاری به اشغال درآورد. در این شرایط وقتی شعارهای هفتم و چهلم بزرگداشت جهان پهلوان را مرور می کنیم تازه درک می کنیم افشای قاتل یعنی چه و جهان پهلوان چه سهمی در انقلاب اسلامی دارد و چه زیبا مرحوم شهید رجایی در پیامش به خانواده تختی پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی به نقش جهان پهلوان اشاره می کند که جهان پهلوان انقلاب را با خون آبیاری کرد.
    در چنین وضعی و در چنین شرایطی هنگامی که دانشجویان دانشگاه های تهران، پلی تکنیک، هنرسرای عالی (دانشگاه علم و صنعت ایران) از میدان شوش به طرف ابن بابویه حرکت می کنند، به روایت اسناد ساواک شعار غالب «خمینی بت شکن خدا نگهدار تو، بمیرد دشمن خونخوار تو» بوده است و چه زیباست کلام جهان پهلوان که گفت دانشگاه کعبه آمال من است و چه پاسخ زیباتری دانشجویان به این پیام دادند؛ «یاران تو پس از تو باز به راه تو می روند، شرمنده آن که راه بر این کاروان گرفت.» روز چهلم بر مزار تختی سخنرانان مدام بر این جمله تاکید داشتند؛ «اسلام دین انقلابی است، بسان جهان پهلوان زیر بار زور و ستم نروید.»
    گرچه قاتلان تختی با شایعه خودکشی حتی به خانواده جهان پهلوان هم توهین کردند اما ملت آگاه ایران خوب پهلوانش را می شناخت. از مهم ترین وقایعی که آن روزها اتفاق افتاد و رژیم را به لرزه درآورد و تا آن زمان سابقه نداشت، تظاهرات سربازان نظام وظیفه که برای اعزام به سربازی جمع آوری شده بودند، در مرکز نظام وظیفه در میدان عشرت آباد آن روز بود که خشم شاه و نظامیان اش را برانگیخت، که این غائله سر دراز دارد. چه زیبا مردم شعارها را انتخاب می کردند؛ «ای آیت خدایی درود بر روانت، ای سمبل شرافت درود بر روانت» شعاری که سربازان نظام وظیفه آن روز سر دادند و با شعار سلام بر خمینی، خمینی پیروز است، عمق حرکت زندگی و مرگ جهان پهلوان را به تصویر کشیدند، گرچه چپ های ساکت شده در محاکمه رژی دبری و مرگ چه گوارا هم عرصه یی برای فعالیت خود یافتند اما جو غالب و حرکت غالب انقلاب اسلامی بود. «درود بر مصدق، سلام بر خمینی» در روز چهلم در فضای ابن بابویه طنین انداز بود و در بازگشت از مراسم در میدان شوش دیگر رژیم تحمل نکرد و به جمعیت انبوه حمله ور شد.
    باز در گزارش های ساواک قید شده وقتی مردم به میدان شوش رسیدند یکصدا فریاد زدند؛ «خمینی دور از وطن به کوری چشم شاه برگرد بر وطن» و این غیرقابل تحمل بود و دستور حمله صادر شد. با این حمله دروغ ننگین شاه افشا شد و تظاهرکنندگان یکصدا فریاد زدند؛ «خودکشی قهرمان دروغ ننگین شاه»، «دروغ محض زمان به تختی قهرمان»؛ کلامی که مرحوم استاد علی حاتمی که اجل مهلت نداد فیلم جهان پهلوان را به پایان ببرد، ورد زبانش بود. سعادتی نصیبم شده بود که لحظاتی در محضر استاد باشم. وقتی سوال کردم پایان فیلم و [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    آزادگان جاودانند. تختی نکشت خود را او را شهید کردند. این باور همه ماست و من توهین رژیم به جهان پهلوان و خانواده جهان پهلوان را از یاد نبرده ام و ادامه دادند آن روزها شعاری بود که مردم می گفتند؛ «بابک تو پدرپدر می کند، ملت تو خاک به سر می کند». جهان پهلوان بابک را به ما سپرده است و من وظیفه دارم با فیلم جهان پهلوان به بابک و مادر بابک ادای احترام کنم. برای این کم مقدار فرمایشات استاد ثقیل بود تا با بابک آشنا شدم. انسانی وارسته چون جهان پهلوان، بابکی که برای حفظ حرمت پدر از خود گذشت. سخت است که خود وجودی قدر باشی اما سایه اسطوره همواره تو را در سایه خویش قرار دهد. بابک مهندس مکانیک است اما در فلسفه تسلطی دارد غیرقابل توصیف و چه زیبا استاد علی حاتمی این موضوع را درک کرده بود و حیف و صد حیف که اجل مهلتش نداد. احتمال قریب به یقین ما را نیز مهلت نخواهد داد.
    بابک عزیز برای فرصت مطالعاتی در غربت است و بسیار تلاش داشت بنیادی برای جهان پهلوان مهیا کند اما هر بار و در هر اقدامی نگران ابراز شدن ***** بنیاد بود، عزیزان خاطرشان هست که چقدر بال بال زد و نتوانست و با دل شکسته به غربت رفت و مادرش داغ جهان پهلوان را سال هاست تحمل کرده و امروز فراق بابک را و مهم تر فراق غلامرضای بابک را که بابک آرزو دارد چون پدر غلامرضا باشد.
    ما آذری ها چه اندازه به جهان پهلوان مدیونیم که عصاره وجودی اش را بابک نام نهاده، بیایید برای ادای دین به جهان پهلوان، بابک را و غلامرضای بابک را با تاسیس بنیاد تختی به کشور برگردانیم. رسول عزیز، علیرضای گرانقدر، هادی باصفا دست و بازوی مردانه تان را می بوسم و تمنا دارم تا دیر نشده در شورای شهر به این امر چاره اندیشی کنید. همسر تختی وجود گرانبهایی است که یادگار اوست و در سال های ستمشاهی بسیار در حقش جفا شده و این روزها درد فراق دارد، بر ماست که دین خود را ادا کنیم، گرچه هر کاری بکنیم کم کرده ایم. وقتی به عنوان نامه رسان در خدمت پست جمهوری اسلامی ایران بودم ساختمان مستوفی الممالک را در خیابان ۱۵ خرداد به منظور خانه مشروطیت و بنیاد جهان پهلوان را در دستور کار قرار دادیم تا با کمک شهرداری به این امر مبادرت شود، عمر خدمتی مهلت نداد، شماها می توانید این مهم را به سرانجامی مبارک برسانید چرا که هم اهلیت دارید و پهلوانید و هم نمایندگان شهروندان تهرانی در شورای شهر هستید. التماس می کنم، استدعا می کنم این نباشد که هر ساله در ۱۷ دی بر مزارش جمع شویم و یادش کنیم. گرچه به قول استاد علی [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]


    گردآوری شده در انجمن آسمـــــــــونی ها
    کاربر مقابل پست StarLight عزیز را پسندیده است: kingmehr (04-29-2011)
    زن شيطان نيست...
    زن جلوه زيبايي بي حد خداوند است ...
    ميل انسان به بقا...
    ميل انسان به زندگي...
    ميل انسان به زيبا پرستي...
    ميل انسان به انسان...
    زن شيطان نيست ... گوشه اي از هنر آفرينش است...
    زن ... عـــشق است
    يک سرمايه ابدي در جهان...
    خلاصه تمام مهرباني هاي دنيا...
    چشمهايت را که پاک کن از تمام هوسها
    ناز يک زن را جوهر زنانگي او ميبيني نه نياز مردانگي خود...


    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]




  2. Top | #2
    آسمونی ها

    تاریخ عضویت
    May 2010
    شماره عضویت
    18
    عنوان کاربر
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    محل سکونت
    انجمن آسمونی ها
    علایق
    موزیک لایت, ابی , داریوش, استقلال
    نوشته ها
    10,280
    پسندیده
    4,916
    مورد پسند : 8,506 بار در 4,655 پست

    Laughing2 تختی؛ شمشاد برقرار، منش ماندگار

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]


    در سر فصل بیست سالگی، قهرمانی ایران از آنِ آنی شد که آینده را جدی گرفت و در پل زندگی دوام آورد و سر و گردن راست کرد. غلامرضا تختی بیست و یک ساله که شد، دو بنده ملی به تن کرد و در مسابقات جهانی فنلاند، نایب قهرمانی جهان را به کف آورد و سال بعد (۱۳۳۱ – ۱۹۵۲) در نخستین حضور المپیکی، در هلسنیکی از سکوی دوم مهمترین آوردگاه ورزش جهان بالا رفت و مدال سیمین بر گردن آویخت. مسیر نامآوری نقطه چین زده میشد...


    انسان اُخت اُخت است با زمین، آسمان و زمان. هر بامدادان هر شامگاهان سر و کار است ما را با زمین، زمان و آسمانمان؛ احساس سفتی و سختی زمین زیر پایمان، سر به آسمانی و نظارۀ افق و شفق و مَه و خور با دیدگانمان و لمس زمان و گذر دوران با سلولهایمان، با [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید] پس پیشانیمان.

    این هر سه، لایه لایهاند در بافتشان؛

    زمین چند لایه، از لایه روین تا گدازههای زیر زیرین

    آسمان به اعتبار گفته «او»، طَبَق طَبَق تا هفتمین

    و

    زمان به تصور ما، بافته از دورههای فرازین و فرودین

    در تاریخ نزدیک دست ما، برشهایی چون شهریور بیست تا مرداد سی و دو و نیز دهۀ خجسته پنجاه، مشعشعاند و فرازین و برشهایی به مانند سی و دو ـ سی و نه و نیز چهل و دو ـ چهل و نه، خموش و فرودین. برشهای فرودین و خمودینی که در عین خموشی، غلغلهها در بطن و بغل دارند و ولولهها با دفّ و غزل. از آستانه دهه ۱۳۱۰ تا آستانه دهه ۱۳۲۰ در همین تاریخ نزدیک دست، در زمره همین برشهای به ظاهر خموش، اما درون جوشست. درون جوشی این برش نه حاصل کار ویژه حزب و سازمانی و نه دستمایه یک اندیشمند یا پیامآور دورانی است. ویژگی این برش آن است که به مجموعه مردانی فرصت حیات بخشیده است که در دهههای بعد در وسط حیاط ایران، شاخ شمشاد شدند؛ دوگونه و دوگانه، هم «شاخ» و هم «شمشاد».

    در حد فاصل سالهای ۱۳۰۹ تا ۱۳۱۹ نوزادانی به هستی سلام گفتند که نوعاً خود راه افتاده، خود راه یافته و خودانگیخته بودهاند؛ دو سه ایدئولوگ، سه چهار بنیانگذار، چند ***** مرد پاک روش، تعدادی فیلمساز، موزیسین و صاحب صدا، شاعر نوپرداز، قلم بدست و داستانسرا و چندین و چند ورزشکار نامدار و نشاندار در این محدوده زمانی اعلام ورود و در دو سه دهه بعد اعلام وجود کردهاند. اینان در هر عرصه که بودهاند شاخ شدهاند و قامت شمشاد برافراشتهاند. زین روی، این دهه، ویژه دههای است که معاصرِ میهن را دارا کرد و مایهدار و میراث بار. در این میانه از مجموعه این همگان، ما راست با یکی کار؛ اهل هماورد / ششدانگ صاحب مرام / مردمدار:

    از این میان مارا کارَست با نوزادی که در سال ۱۳۰۹ در یکی از محلات پایین سمت و فرودست پایتخت به هستی سلام گفت.

    پس کوچه های خانیآباد، میدان شاپور، زیر بازارچه و راسته های مختاری، از مردمانش گرفته تا فقر و خاکستری رنگهایش، در مسیر رشد، او را سمت میدادند، هم چنان که دست تنگی پدر، گذرانِ زبر معیشت و بچه های مدرسه حکیم نظامی، سویاش میبخشیدند.

    در مفصل نوجوانی که استخوان میترکانْد به باشگاه پولاد حسین رضیخان گام نهاد و سپس به زورخانه گردان و باشگاه ببر؛ سر شاخ شدن، یه دست یه پا زدن، پیچ پیچک و به پل رفتن ... در آنجا که نوجوانیاش به جوانی پل میخورید با برتری بر ضیاء میرقوامی و علی غفاری، اسم «اول» در کرد.

    خاک این تشک و عرق آن کشتی. افتان و خیزان، شکست و شکست و زیر رگبار استهزاء: «اینو ببین که لخت میشه کشتی بگیره.» ترک تهران و کار در مسجد سلیمان، مفری برای گریز از شکستهای پیاپی از این و از آن. سپس بازگشت جوان به تهران و یک سال عرقریزان : «به شدت تمرین کردم. از ساعت ۲ تا ۵ بعداز ظهر هر روز روی تشک کار کردم. آن قدر کار کردم تا بدنم بوی تشک گرفته بود.»

    زُمختی خانیآبادی، عزم جوانی و عشق به جوان اولی، خود منشأ الهام و ارادهای شد: «رضا تو کاری با این حرفها نداشته باش، راه خود را پیش بگیر و برو. آینده مال توست، متعلق به کسی است که بیشتر از همه رنج برده است.»

    در سر فصل بیست سالگی، قهرمانی ایران از آنِ آنی شد که آینده را جدی گرفت و در پل زندگی دوام آورد و سر و گردن راست کرد. غلامرضا تختی بیست و یک ساله که شد، دو بنده ملی به تن کرد و در مسابقات جهانی فنلاند، نایب قهرمانی جهان را به کف آورد و سال بعد (۱۳۳۱ – ۱۹۵۲) در نخستین حضور المپیکی، در هلسنیکی از سکوی دوم مهمترین آوردگاه ورزش جهان بالا رفت و مدال سیمین بر گردن آویخت. مسیر نامآوری نقطه چین زده میشد... این مسیر در برجستهترین نقطه به المپیک ملبورن (۱۳۳۵ – ۱۹۵۶) گره خورد؛ در ملبورن هم پرچمداری کاروان ورزشی ایران و هم ایستادن بر سکوی اول وزن هفتم پس از شکست دادن کولایفِ نامدار و لمس نشان زرین بر گَل و گردن :

    «من همیشه در این فکر بودم که آیا ممکن است روزی برای گرفتن مدال طلا آنقدر خم شد تا آقای رییس بتواند نوار را به گردنم بیاویزد؟

    ... دائم گمان میکردم آنهایی قادرند قهرمان جهان شوند که قبلاً قمر مصنوعی پرتاب کردهاند. من تا این حد قهرمان جهان شدن را مشکل میپنداشتم. به خیال من آرزو کردن مقام قهرمانی جهان و رسیدن به آن مثل این بود که کسی ادعا کند من میخواهم «قمر» به کره ماه بفرستم!! اما در ملبورن جای من با شورویها عوض شد و من هم مثل کولایف برای گرفتن طلا کاملاً دولا شدم.»

    او که پس از کودتای ۳۲ آرام آرام قد میکشید و مسیر «شمشادی» و «شاخ» ی طی میکرد، در همان سال ۳۵ در عرصه کشتی دو عنصره شد؛

    هم دوبندهپوش، هم شلوارکپوش

    هم تناور کشتی نوین، هم تنومند پهلوانی دیرین

    او طلسم طلا در عرصه جهان را که شکست، بازوبند پهلوانی ایران نیز به بازو بست. با تکرار پهلوانی ایران در سالهای ۳۶ و ۳۷ و کسب سه عنوان پهلوانی میهن، طبق سنت کشتی باستانی، عنوان پهلوان «صاحب بازوبند» از آن خود کرد. باروبَر پهلوانِ دو عنوانه که افزون میشد، سجایا نیز در رفتار و رخسارش نمایان میشد. افتاده حالی از نمایانیهای تختی در میانه دهه سی است. یک سال پس از کسب عنوان پهلوان صاحب بازوبند، برگزاری مسابقات کشتی قهرمانی جهان در تهران، نیکو فرصتی نصیب او کرد تا در برابر دیدگان مردم ایران، رخ به رخ شود با تناوران جهان. پیروزیهای پیاپی در رقابتهای سال ۱۳۳۸ – ۱۹۵۹ تهران، کسب گردن آویز زرین جهان و شوق و پایکوبان مردمان و یک سال بعد المپیک ۱۹۶۰ رم در میان، و او پرچمدار کاروان، محبوب دوران و جوان اول ایران. اکنون زمینهها از هر سو فراهم آمده بود تا تختی در کسوت قهرمان بلا منازعِ ملی، شود نمایان. عنوان دومی المپیک رم و عنوان اولی یوکوهامای ۱۹۶۱ نیز کمک کار نامی و نمایانی پهلوان در آغاز دهه چهل تاریخمان.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    در ادبیات پر غِنای پهلوانی، به اصطلاحاتی بر میخوریم باردار، بس معنادار چند وجهی. از آن جمله اصطلاح کوتاه اما پر طول و عرض «سروته مُرّ». در این فرهنگ، سروته مُرّ به ورزشکاری اطلاق میشود که ورزیده بدن، صاحب دید، تدبیردار، فنی، زورمند، ادارهکننده حریف، زمانسنج، جسور و اهل اصطکاک و نیز خوددار باشد. اصطلاحی کمابیش مشابه اصطلاح «شیش دُنگ» در والیبال که به والیبالیستی تعلق میگیرد که سرویس، ساعدگیری، دفاع روی تور، پاسوری، اسپک و جاخالی – شش عمل اصلی – را به طور کیفی انجام دهد.

    تختی خوش قد و قامت، با یال و کوپال، صاحبِ گَل و گردن، سر و سینه و برو بازو و مچ و پنجه، خوش نفس، فنی هم در سرپا و هم در خاک، صاحب شگرد ـ فنون اختصاصی سگک و کلیدکشی ـ مدیر و محاسب بود و به تعبیری سروته مُرّ.

    هم او از سال ۱۳۲۱ تا ۱۳۴۵ از هلسینکی تا تولید و ملیپوش بود؛ با قدمت بیسابقه ۱۵ سال روی تشک. قدمتی که در کشتی ایران هیچگاه به ثبت مجدد نرسید. مضاف آن که تختی در ۳۶ سالگی دوبنده پوشید و در برترین سطح جهان کشتی گرفت. این نیز رکوردی است که در سطح ملی و بینالمللی ثبت و ضبط شده است. هم چنانکه حضور در ۴ المپیک هلسینکی، ملبورن، رم و توکیو، رکوردی برای یک ورزشکار ملی به حساب میآمد. پانزده ساله پروپیمانی که ۴ طلا و ۶ نقره جهانی و المپیکی را برای اول مرد، ارمغان داشت.

    حضور همزمان در میدان پهلوانی و تشک کشتی، کاپیتانی تیم ملی ایران و پرچمداری در المپیکها، وزانت او را افزون و وی را در صدر جامعه ورزش ایران قرار میداد. این همه ویژگی و عنوان، یک جا بر دوش و کول قهرمان، چهرهای از ورزشکار یکّه و آرمانی را ترسیم میکرد.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    در میانه بودن و در چند عرصه میانداری کردن، سخت است و سترگ است و طاقت بر. تختی

    هم در میانه ورزش ایران

    هم در نقطه میانی ملیت و ایمان

    هم میاندار اجتماعی دوران

    و هم در محور اتصال نیروهای اجتماعی و سياسي زمان

    هر میانهای نیز نیازمند تخصیص هم زمانِ وقت، ذهن، دل، قدم، حس، شوق و قدری از جان؛

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    در فرهنگ اجتماعی ایرانیان، پهلوانی گل ورزش و کشتی گل پهلوانی است. به این اعتبار در نزد ایرانیان، مردان تناورِ پنجه درانداز، مکان دیگری دارند، ارج دیگری و قرب دیگری؛ به تعبیری گل ورزشکاران. در این میان، تختی همزمان هم با دوبنده و هم در ردای پهلوان، شکفتهای بس عیان.

    در همان سالهای نمایانی تختی، نامجو و پژهان از وزنهبرداران، صالحیه و حیدرخان از والیبالیستها، عدل و ماهتابانی از بسکتبالیستها، جدیکار و دهداری و آقا حسینی و امیر آصفی و نوریان از فوتبالیستها، بس محبوب بودند و مطرح. در این میان پرویز دهداری، امیر آقاحسینی، منصور امیر آصفی و غلامحسین نوریان به اعتبار اخلاقیات و جایگاه شان، پرویز خان، امیر خان، منصور خان و آقا نوریان خوانده میشدند. آن هنگام که در سال ۴۶ تیم فوتبال شاهین توسط ریاست وقت سازمان تربیت بدنی منحل اعلام شد، بیش از سی هزار نفر در ورزشگاه امجدیه پای بر سکوها میکوبیدند و شعار سر میدادند «آقا ما شاهین میخوایم، شاهینِ دهداری میخوایم». دهداری در فوتبال ایران و بویژه خوزستان بس محبوب بود و مطرح. اما از میان همه نامداران ورزش و نیز نامآوران کشتی، یک نام در سطح ملی و اجتماعی پخش و حک شد؛

    کشتی گل ورزش و تختی، هم سرگل کشتی و هم سرگل ورزش. تناوریهای تختی در ملبورن ۵۶ بویژه در سرشاخی با کولایف، در تهران ۵۹ و در یوکوهاما ۶۱، سرگل خاطرات خوش و مشعوف مردم ایران در سالهای خاکستری و بیدلخوشی است.

    همزمانی سرخوشیهای بر تراویده از ایران پهلوان و جهان پهلوان با ناخوشیها و فسردگیهای دوران، از عوامل بس مهم در اعتلای نام و جایگاهِ قهرمان. پرچمداری تختی در المپیکها و جلوداری کاروانیان، به عنوان نمایه از نقش او در میانه.

    کسب عنوان «مرد سال ورزش ایران» در نظرخواهی دوازده هزار نفری مردمی مجله کیهان ورزشی در پایان سال ۱۳۳۵، در همان سالی که تختی دوعنوانه شد، بر بالا دست کولایف ایستاد و حامل پرچم در آوردگاه المپیک بود، بسا معنادار مینمود. تختی در میانه ورزش ایران در میانه دهه سی.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    مردمداری و مادرخواهی، خوی و علقه دیرینه ایرانی و هر دو متبلور در تختی؛

    «داشتن» مردم و ارجگذاری خرد و کلان و هم زمان، دستی بر شانه مام نهادن، میراثبری دو پهلوی تختی از خُلق و پیشینه ایرانیان.

    نشستن، برخاستن، قدمزدن، سرپا ایستادن، دست دادن با این و آن و مهمتر قوز کردن؛ «قوز تواضع» با مردمان از خصلتهای برآمده یل دوران.

    از آن سو، عقب سر مادر گام زدن، صدا در مقابلش بالا نبردن، سر سفره بی حضور او دست به کفگیر نزدن، برایش قواره چادری خریدن و هر چه «نونِ» اتصال و احترام است روا داشتن، نقطهچین ایرانی تختی در مواجهه با مادر چادر به سر. او خانه که خرید با قدم مبارکی مادر، درش گشود. اسپند و کندرهای مادر به پای فرزند نیز بس شهره بود.

    انتخاب نام بابک برای اول پسر، دقالباب کردن این در و آن در، به جا آوردن سنتها در اختیارکردن همسر، حجب و حیا در گفت وگو با بزرگتر و ... مجموعه رفتاری ایرانی از تختی بر جای مینهاد. پهن کردن لنگ نماز در کنار هر تشکی و گودی، نماز ظهرهای مسجد هدایت و پا بحثی طالقانی، جلسات هیئت مذهبی خانیآباد و مسجد قندی، دعامندی پیش از هر هماوردی، پرهیز از ناراستی، دل صافی و تن پاکی و ... نیز در میانة سجادة مذهبی تختی.

    برآیند خلقیات تختی، نقطهای طبیعی و عینی در تقاطع مذهب و اخلاقیات ایرانی است.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    «روزنامه ورزشی کیهان، اینجانب غلامرضا تختی به نمایندگی از طرف کلیه ورزشکاران و قهرمانان ایران به منظور کمک به هموطنان آسیبدیده سانحه اخیر زلزله در حد توانایی، آمادگی خود را اعلام میدارم و مثل هر مرد ایرانی وطنپرست حاضر به انجام این وظیفه ملی هستم. هر روزی که مؤسسه کیهان تعیین کند اینجانب آمادهام که با تمام طبقات مردم تهران و ایران تماس بگیرم و از آنها استمداد بجویم تا به خواهران و برادران آسیبدیده خود به هر نحوی که امکانپذیر است مساعدت نمایند.»

    نامه منتشره تختی در ۱۴ شهریور ۴۱ در اندک مدتی پس از زلزله بویین زهرا به مثابه برپایی اولین «گلریزان اجتماعی» در ایران بود. سنت گلریزانی را که از دیرباز در فرهنگ پهلوانی ایران برای افتادگان، ورشکستگان، مالباختگان و از نو آغازکنندگان برپا میشد، تختی اول بار در سطح اجتماعی برای بازماندگان و آسیبدیدگان، فراخوان داد.

    مسیری طولانی از دوراهی یوسفآباد تا میدان راهآهن، نقطهچین گلریزان پهلوان بود که با پای پیاده طی شد. بخشهایی از گزارش کیهان از روز یاد ماندگار راه افتادن و کمک جمع کردن پهلوان، هم خواندنی و هم تلنگر زدنی:

    پیرزنی چادر نمازش را داد

    پسرک بلیطفروش ۲۰ ریال حاصل فروش بلیط خود را داد

    در صف اتوبوس از ۱ ریال تا ۲۰ ریال کمک کردند

    کارگری که روزی ۴۰ ریال میگیرد، مبلغ هزار ریال وجه نقد و کت خود را به تختی تقدیم کرد

    کاروان وانتهای پشت سر پهلوان، حامل کمکهای کسبه و عابران و غلغله مردمان، گویای وزانت اجتماعی جوان اول دوران. عیادت تختی از مجروحین زلزله در بیمارستان نجمیه و حضور وی در منطقه آسیبدیده، این وزن را عینیتی افزون میبخشید. هنگامی که توزیع وجوه و کمکهای گردآوری شده با نظارت از قبل طراحی شده مهندس کاظم حسیبی از فعالان شاخص نهضت ملی، حاج حسن قاسمیه و آیتالله سید ضیاءالدین حاج سید جوادی از اعضای جبهه ملی و توسط خود تختی صورت گرفت و بس بازتاب یافت، مرجعیت کاذب دستگاه را کمرنگتر کرد.

    میانداری اجتماعی تختی در هنگامه زلزله بویین زهرا در دوران حیات جدید سياسي ـ اجتماعی ایران و حضور مجدد احزاب و جریانهای سياسي، معنای خاصتری مییافت. وزن اجتماعی تختی در آغاز دهة ۴۰ کم از وزن مجموعه مردان اجتماعی و اهل میدان جبهه ملی ایران نبود.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    تقارن نوجوانی تختی با رخدادهای تند آهنگ دهه بیست و همزمانی جوانیاش با استقرار دولت ملی، خویشاوندیاش با مهندس کاظم حسیبی و احساس و گرایشاش به مصدق، زمینههای درونی میل مصدقی و پیوند با جبهه ملی را در او فراهم آورد. حمل موضع در قبال کودتا و مهر ملی – مصدقی، او را در میانة دهه سی، شاخصتر میکرد. بروز همه گاهی تعلق ملی – مصدقی، تشخص یک ورزشکار ملی را نصیب تختی ساخت. در همین حال، پیوند با دانشگاه، مناسبات با طالقانی و رابطه خاصتر با شمشیری و پیرامونیانی چون حسن خرمشاهی، روحالله جیرهبندی و آن سوتر حسین شاه حسینی، این تشخص را نمایانتر جلوه میداد.

    در این اوان پیوند ورزشکار ملی با دانشگاه پس از آذر ۳۲، در نوع خود بدیع و نوپدید بود؛ حضور تختی در فروردین ۴۰ در دانشگاه تهران به دعوت دانشجویان و مهمتر از آن سخنرانی او در سال بس حساس ۴۲ و «قبله» خواندن دانشگاه، نمایانی پیوند یک عنصر شاخص اجتماعی با دانشگاه سياسي بود. این ارتباط به جریانهای دانشجویی خارج از کشور نیز کشیده شد؛ آن زمان که تختی پس از مسابقات جهانی تهران به سال ۳۸ از سوی دانشجویان ایرانی مقیم کلن آلمان به این شهر دعوت شد، ازدحام جمعیت برای دیدار با تختی در آن حد بود که پلیس کلن وضعیت شهر را غیر عادی اعلام کرد. تختی به هنگام حضور در مسابقات جهانی تولیدو (۱۳۴۵ – ۱۹۶۶) نیز مورد استقبال گسترده دانشجویان ایرانی مقیم امریکا قرار گرفت. در همان سفری که دانشجویان عضو کنفدراسیون تصویر مصدق را به او هدیه کردند. هنگامی که تختی بر تصویر اهدایی بوسه زد، یکی از اعضای نظامی تیم ملی کشتی ایران در میان جمع بر صورتش سیلی نواخت و او نیز هیچ نگفت و نتاخت.

    کاپیتان تیم ملی ایران در فعل و انفعالات صنفی درون جامعه کشتی نیز فعال بود. سردمداری اعتصاب سال ۴۰ کشتیگیران با خواستههای مشخصی چون بیمه عمر، انتخاب هیئت فنی برای سامان کشتی ملی و تغییرات در فدراسیون کشتی، توسط تختی، موجبی بود تا مدیران وقت خواستهها را جدی تلقی کرده و بی چند و چون بپذیرند.

    با چنین گرایش و پیشینهای، زمانی که یل ملی در کنگره دی ماه ۴۱ جبهه ملی دوم در منزل حاج حسن قاسمیه حضور یافت و با یکصد رأی به عضویت شورای ۳۵ نفری جبهه ملی درآمد، نه تنها با پرسش همگانیِ «ورزشکار و سیاست؟» مواجه نشد که انتظارات جامعه ایران در خصوص ایفای نقش اجتماعی ـ سياسي اش را فزون یافته دید.

    اظهارنظرهای سياسي، خودداری از حضور در مجلس شاه و شورای شهر، تکذیب قاطع و رسمی در خصوص مشارکتاش در روندهای انتخاباتی آن روز، مکاتبات ***** با چهرههایی چون کشاورز صدر ـ که در گزارشهای ساواک ملحوظ بود ـ و بروز و ظهورهایی از این دست، هنگامی که با اخلاقیات و روحیات ایرانی ـ مذهبی تختی ممزوج میشد، وزن اجتماعیاش را از وزن هفتم کشتی، بس سنگینتر میکرد. نوع مواجهه کاسب، کارگر، پلیس، راننده واحد، شوفر تاکسی، دانشجو، اداری، فرهنگی و خانهدار با او در هر گذر و معبر، حاکی از همان وزن مخصوص بود.

    گرچه جبهه ملی در پیوند با نیروهای خلدست اجتماعی همچون شمشیری، کریمآبادی، راسخ افشار، انوری و ... وزن اجتماعی پیدا کرده بود، اما وزن تختیِ دهه چهل با عنایت به شخصیت چندکارکردی او بویژه شخصیت ورزشیاش، یک «پُشته» جدی محسوب میشد. پشتهای که نقطه اتصال نیروهای اجتماعی و سياسي دوران بود.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    «سجایا» نیز واژهای است حامله در فرهنگ پهلوانی ایران. حامله از شرم ایرانی، نگاهِ محفوظ، آهسته کلامی، گفت به جا و صحیح، رعایت مردانگی، دست و قول، امینی و رازداری ، خلق خوش و افتاده حالی و افتاده نوازی. تختی تا میانه دهه سی، آن هنگام که در ملبورن بر اول سکو رفت و در پایتخت بازوبند به بازو بست، صاحب سجایا شده بود اما از میانه سی به بعد آرام آرام، برتر از سجایا، صاحب «منش»شد. منش، مراتبی چند بالاتر از سجایاست. حاوی مجموعه خصایلی که در صاحبش، «ملکه» شده و «عاریتی» نیست. چسبی است پیونددهنده میانِ خود مهار شده با خارج از خود. منش در مقابل شرایط و نیز در واکنش به این رفتار و آن کردار، فرو نمیریزد و بالذات و خود بنیاد است.

    تقدیم پرچم کاروان ورزشی ایران در المپیک ۱۹۶۰ رم به جعفر سلماسی قهرمان وزنهبرداری و ارمغان آورنده نخستین مدال المپیکی ایران در بازیهای ۱۹۴۸ لندن، درحالی که حمل آن آرزوی دیرینه و اول هر ورزشکاری است، سیلی خوردن چندباره از همراهان و نزدیکان و پاسخ نگفتن و حتی نگاه از زمین بر نداشتن، متعدد خرج تحصیل این و جهاز آن جفت وجورکردن، سفرهداربودن با جیبی کم حجم و حقوق ماهیانه هزار تومان از راهآهن، بی صدا پول در جیب و بغلها نهادن، به گزارش منبع شماره ۵۸۱ ساواک هفتهای یکبار به منزل طالقانی در دوران زندانش سرکشی کردن، ارج مادر و مربی و پیشکسوت گذاردن، به تعارفها و بفرما زدنهای مشروع نه نگفتن، و ... از یکسو و پیشنهاد بازیگری در فیلم خاچیکیان نپذیرفتن، به مبلغ پیشنهاد تبلیغاتی ۵۰۰ هزار تومانی آن زمانِ تیغ ناسِت و پِرما نه گفتن، تصویر تبلیغاتی بر شیشه عسل نینداختن، نماینده مجلس شاه نشدن و در جبهه مردم و در اردوی تنگدستان ماندن، از دیگرسو، جوان خانیآباد را در حد فاصل میانه سی تا اول چهل، صاحب منش کرد. منشِ «ملکه»، چسب شخصیت چندکارکردی او در میانه جامعه ایران شد. چسبی که هم امروز یک سیر ازآن نه در جامعه ورزش دولت ساخته و نه در عرصه ***** و نیروها یافت میشود. آنچه که مدت هاست نه عطرش به مشام میرسد و نه دست و نه جداره قلب و نه دیواره ذهن، لمسش میکند، توصیفش قدری مشکل است. این چسب که نباشد، رابطه نیز نیست؛ این جان مایة فقدان رابطة ملموس و کیفی نیروها با تودههاست. «منش»ی که گمگشته این دوران است، چسب است، چسب وصل تختی ساده، بی شیله پیله، غیر پیچیده و به سان آینه با جامعه.

    ضلع عینی مربع تاریخی مردانه ـ یلانه در هزاره اخیر میهنمان، مربعی تاریخی از رستم / پوریا / رزّاز و تختی شکل بسته است؛ چهارگوشهای مردانه ـ یلانه.

    رستم، پردازش یافته با جان مایه ادبیات حماسی سلطان طوس که یال و کوپال، زور بازو، توان اصطکاک و حقانیتش قریب به هزار سال در «ذهن» اجتماعی نسل به نسل مردمان نقش بسته است.

    پهلوان محمود خوارزمی شهره به پوریا، هم عصر تیمورخان تاتار با دو خصلت بارز افتادگی و گذشت، دو سه سده کمتر از رستم، کنج اذهان و نقل محفل مردمان و زورآوران. تک بیتی او نیز بر دیوار زورخانه و بر لبان

    افتادگی آموز اگر طالب فیضی هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

    حاج سید حسن شجاعت معروف به رزّاز ـ برنجکوب ـ شش سده پس از پوریا، منزلدار در کوچه تاریخی میزمحمود وزیر و حجرهدار در چهار راه سرچشمه. هم اهل کسب وکار و هم میاندار. پهلوان پایتخت، همسایه سیدحسن مدرس، اهل حال، احوال. با اعتبار تنه، بی شکست و ظفر بار.

    وجه حماسی و دوردستی رستم، او را در منزل «ذهن» و آرزو جای میدهد. محصور بودن دوران حکومت مغولان و کم اطلاعی از پوریا و تماس ذهنی با وی در حد دو سه خاطره و یک شعر دفترچه، پوریا را در طاقچه پاک و قدسی واقع میدارد.

    حاج سید حسن بسی نزدیکتر، ملموستر و عینیتر در کوچه میزمحمود، وسط سرچشمه، میانه گود، میاندار جشن ضرابخانه به سال ۱۳۱۳، مدافع سلاح بر کف مجلس صدر مشروطه به هنگام تهاجم قزاقان و دوران توپبندان، زمین زن پهلوانان دوران و پهلوان مدعی هندی و سر آخر متولی امامزاده داوود و سر آخرِ آخر، آرمیده در ابن بابویه، قدری آن سوتر از تختی. اما کم نامتر.

    تختی به عنوان ضلع چهارم و آخر، در سر فصل دوران مدرن، اجتماعیتر، عینیتر، ملموستر و نامدارتر از هر سه دیگر.

    قدر تختی در دوران دو نبش سالهای سی که هم غم و حقارت پس از سرکوب و کودتا و هم تهاجم شبه مدرنیسم تحمیلی، جامعه ایران را گَردان و غباران کرده بود، برتر از رستم، پوریا و رزّاز آمد پدید. در غبارانی که شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند

    در پستوهای ذهن و در خلوتهای محفلی زمزمه میشد، تختی با چند وجه و یک جامهدان منش، در وسط میدان سبز شد. چهل ماه پس از وداع تختی، آن زمان که در تابستان سال پنجاه، «داش آکل» بر پردهها ظاهر شد، بر روی جلد مجله فردوسی در ذیل تصویر آکل، این مصرع نقش بست؛

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    در دههای که مصدق تبعید، نهضت ملی سرکوب، سنتها مورد تهاجم، خسروانی صحنه گردان ورزش و شعبون، تیپ و شاخ شده بود، تختی «مردی چنین در میانه میدانم آرزوست»، در مخیله تودههای آن روز بود. او با تودهها درتنید و تودهها با همان «چسب» با او پیوند خوردند. سیر و گشت در ورزش و سیر و گشت در کوچه پس کوچهها، دالانها و پاگردهای تودهها از بازار و مسجد گرفته تا گذر و حمام و چلوکبابی ملی، پهلوان را «تودهای» کرد و بس عینی. بس عینیتر از رستم و پوریا و رزاز پر سجایا. حس خویشاوندی مردم با تختی او را به پهلوانِ ملی و سراسری تبدیل کرد؛ مرد سال ۴۲ شدن بس و بس و بس پر معنا بود.

    این پدیدهای بود که جامعهای، با خوشی پهلوان تودهای مشعوف و کیفور و با غم و اشکش، مغموم و اشکریز شود. پدیدهای بود که ازدواج تختی، ازدواج «پسر ایران» قلمداد شود. نیک توجه شود:

    شب عروسی تختی، سیدنورالله قفلساز نامی برای تختی چنین نوشت:

    «آقا تختی ما مردم کوچه و بازار، معرفتمان زیاده. ما را فراموش نکن. تو مال مایی».

    قید «تو مالِ مایی» در کنار دوختن یک جفت کفش مشکی توسط یک کفاش و قسم دادن کفاش، پهلوان را که «حتماً کفش را شب عروسی بپوش» و به پا کردن کفش در عین کوچکی و تنگی در شب عروسی، نشانهایی ویژه از «تعلق» پهلوان به مردم داشت. بابک نیز که در شهریور ۴۶ دیده به جهان گشود، گویی جامعه صاحب فرزند شده است.

    پهلوان تودهای، به طور خودجوش و در «سیر»، پیشوند «آقا» را یدک میکشید. او یگانه ورزشکاری در پیشینه ورزش ایران است که در موضع ارسال «پیام» برای مردم قرار گرفت. تختی پس از دشت سومین مدال زرین از یوکوهاما در سال ۴۲ نوشت :

    «در این هنگام که با قلبی مسرور به میان شما بازگشتهام به همه جوانان وطنم توصیه میکنم از شکست نهراسند. من چند بار شکست خوردم اما از پا ننشستم ... آرزو میکنم خواهران و برادران از سعی و کوشش دست نکشند، همیشه امیدوار باشند که بالاخره پیروز خواهند شد و نیروی آنها بر آنچه سد راهشان بوده است غلبه خواهد کرد. به نظر من اگر جوانان از هر مسئله کوچکی ناامید شوند راه ناصوابی رفتهاند. خوبست همه ما دست به دست یکدیگر بدهیم و برای پیروزی و موفقیتهای درخشانتری پیش برویم.»

    ورزشکار ملیِ «پیام» دار، سه چند سالی بعد به سر فصل خموشی رسید، سوسنوار؛

    ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد چه گوش کرد که باده زبان خموش آمد

    پس از یک و نیم دهه استقبال توده وار و شراکت و پیوند در شوق و اشکهای پهلوان، مردمان غافلانه پهلوان را غایب دیدند. در روزهای بهتان، پرسان پرسان و اشک بارانِ دی ۴۶، تودهها خودجوشِ خودجوش در پی یل بی جان، روان شدند. آخرین لمسِ اجتماعی «آقا تختی»، سردِ سرد با اشک قطرهه ای گرمِ گرم. تشییع تودهای و ختمهای سراسری تودهای در عین بهتزدگی؛

    گفتم نه وقت سفرت بود چنین زود گفتا که مگر مصلحت وقت در این بود

    در گزارشهای متعدد ساواک از فعالان تشییع، سوم، هفتم و چهلم پهلوان تودهای، به فهرستی طویل از دست اندرکاران، تودهای بر میخوریم: کارگر چاپ، کارگر لیلاند، کارمند بانک، کارمند راهآهن، کارمند بهداری، بازاری، بقالی، الکتریکی، مرغ فروش، کتابفروش، شیشهفروش، قماشفروش، دفتردار، چراغساز، قهوهچی، کافهچی و ...

    پهلوانی که تودهای شد و تودهای رفت، تودهای هم ماند؛

    ترا غروب نماید ولی شروق بود

    شاید بس عجیببرانگیز باشد که با گذشت بیش از چهل سال یا یک «چله» کامل از وداع پهلوان، نامش و روحش نسل به نسل، دوان دوان است و تصویرش نیم قرن بر دیوار قاب قهوهخانه، چلوکبابی، بقالی، زورخانه و خانه. قابهایی که توسط کسانی بر گَل دیوارها میخ میشود که ندیدندش. نه عجیب است نه پیچیده؛ شمشاد با چسب «زیست مشترک» و «منش»، ریشهدار شد و برقرار ماند، دوکالای گران سنگ و بس کمیاب.




    گردآوری شده در انجمن آسمـــــــــونی ها
    زن شيطان نيست...
    زن جلوه زيبايي بي حد خداوند است ...
    ميل انسان به بقا...
    ميل انسان به زندگي...
    ميل انسان به زيبا پرستي...
    ميل انسان به انسان...
    زن شيطان نيست ... گوشه اي از هنر آفرينش است...
    زن ... عـــشق است
    يک سرمايه ابدي در جهان...
    خلاصه تمام مهرباني هاي دنيا...
    چشمهايت را که پاک کن از تمام هوسها
    ناز يک زن را جوهر زنانگي او ميبيني نه نياز مردانگي خود...


    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]




  3. Top | #3
    آسمونی ها

    تاریخ عضویت
    May 2010
    شماره عضویت
    18
    عنوان کاربر
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    محل سکونت
    انجمن آسمونی ها
    علایق
    موزیک لایت, ابی , داریوش, استقلال
    نوشته ها
    10,280
    پسندیده
    4,916
    مورد پسند : 8,506 بار در 4,655 پست

    Laughing2 نگاهی نو به زندگی و مرگ غلامرضا تختی

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    غلامرضا تختی از سال ۱۳۴۲ بارها به ساواک احضار شد و از نظر مالی در مضیقه قرار گرفت. اطرافیان شاه با ناکامی از نزدیک کردن او به دربار و حکومت، فشارها را افزایش دادند. تختی حتا در مواردی از ورود به ورزشگاهها منع می­شد.

    فصلنامه نگاه نو بخش ویژهی تازهترین شماره خود را به زندگی و مرگ کشتیگیر نامدار ایران غلامرضا تختی اختصاص داده است. یکی از هدفهای این ویژه نامه برجسته ساختن شخصیت و فعالیتهای سياسي این ورزشکار محبوب عنوان شده است.

    انتشار مطالبی در مورد تختی بار دیگر بحثهایی را در مورد خودکشی یا کشته شدن این قهرمان ملی دامن زده است. علی میرزایی، مدیر مسئول و سردبیر فصلنامه «نگاه نو» در مروری بر کارنامه غلامرضا تختی مینویسد «او کوشندهای پاکیزه کردار و هدفمند در حوزه سیاست بود، اما این جنبه از کنش اجتماعی او، به عمد یا به سهو، مغفول مانده و عموم از آن آگاهی چندانی ندارند.» میرزایی ابراز امیدواری میکند بخشی از مقالهاش در ویژهنامه تختی «نخستین گام را برای جبران این کاستی بردارد.»

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    به نوشتهی سردبیر نگاه نو تختی در جریان ملی شدن صنعت نفت به جمع هواداران محمد مصدق پیوست. او تابستان سال ۱۳۴۰، پس از بازگشت از مسابقههای جهانی یوکوهاما برای نخستین بار به صورت علنی از عضویتاش در جبههی ملی سخن میگوید. مصدق پس از همین بازیها عکسی از خود را با یادداشتی امضا میکند و برای تختی می فرستد.

    Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: غلامرضا تختی، قهرمان کشتی ایران، پس از بازگشت از یک مسابقه ی جهانی در سال ۱۳۴۰، عضویت خود در جبهه ی ملی ایران را اعلام داشت.

    یک سال و چند ماه بعد تختی سی و دو ساله به عضویت شورای مرکزی جبههی ملی انتخاب میشود. از آن پس فعالیتهای سياسي و اجتماعی قهرمانی که تا آن زمان برندهی ده مدال طلا و نقره در مسابقههای جهانی کشتی بود جدیتر و گستردهتر شد. محبوبیت غیرمعمول تختی در میان مردم و حمایتهای آشکار او از مصدق و ملیگرایان خشم شاه و سازمان امنیت و اطلاعات کشور، ساواک، را به شدت برانگیخت و سرآغاز فشارهایی شد که به شکلهای مختلف تا مرگ او ادامه یافت.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    غلامرضا تختی از سال ۱۳۴۲ بارها به ساواک احضار شد و از نظر مالی در مضیقه قرار گرفت. اطرافیان شاه با ناکامی از نزدیک کردن او به دربار و حکومت، فشارها را افزایش دادند. تختی حتا در مواردی از ورود به ورزشگاهها منع میشد. او پس از دوری دو ساله از رقابتهای ورزشی برای چهارمین بار در بازی های المپیک شرکت کرد و برای نخستین بار در این بازیها مدالی کسب نکرد.

    میرزایی با استناد به اسناد به جا مانده و گفتگوهایی که با برخی از دستاندرکاران ورزش در آن دوران انجام داده از بدرفتاریها و محدودیتهایی مینویسد که نسبت به تختی اعمال میشد. ظاهرا حکومت میل داشت تختی بدون تمرین و آمادگی جسمی و روحی در میدان حاضر شود و با شکست خوردن، محبوبیت در میان مردم را از دست بدهد. از سوی دیگر مردم نیز خواهان شرکت او در مسابقههای جهانی بودند.

    در چنین شرایطی تختی سال ۱۳۴۵ نیز در بازیهای جهانی تولیدو شرکت کرد و بار دیگر دست خالی به ایران بازگشت. برخلاف تصور و انتظار طرفداران شاه، محبوبیت تختی پس از دو ناکامی او نه تنها کمتر نشد که افزایش نیز یافت. یک سال بعد جسد بیجان غلامرضا تختی در اتاق شماره ۲۳ هتل آتلانتیک پیدا شد و میلیونها ایرانی به بهت و سوگواری کشاند.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    چگونگی مرگ تختی در هفدهم دیماه سال ۱۳۴۶ تا امروز همچنان مبهم مانده است. اخبار رسمی که همان شب منتشر شد از خودکشی او حکایت دارد. این روایتی است که بسیاری از مردم باور نمیکنند و نمیپسندند. جلال آل احمد در مقالهای که سال ۱۳۴۷ منتشر کرد و بخشی از آن در نگاه نو نقل شده، با اشاره به مراسم سوگواری تختی مینویسد: «از آن همه جماعت هیچ کس، حتا برای یک لحظه، به احتمال خودکشی فکر نمیکرد.» عدهای معتقدند، تختی اگر خودکشی هم کرده باشد مسئولیت آن با حکومت شاه است که با فشارها و تگناهایی که برایش به وجود آورد او را به این سمت سوق داد.

    بابک تختی تنها فرزند این قهرمان ملی، که درباره مرگ پدرش تخقیقاتی کرده میگوید در مورد درستی هیچ یک از دو احتمال به نتیجهای قطعی نرسیده. داریوش آشوری چند روز پس از درگذشت تختی در مقالهای با عنوان «مردی که محکوم به شکست بود» مرگ او را نمادی از فروپاشی ارزشهای سنتی ارزیابی میکند. آشوری معتقد است «تختی عالیترین تجلی یا آخرین تپش چراغ سنت پهلوانی ما بود که با خودکشی به مردن این چراغ قطعیت و صراحت و معنا داد.» بازچاپ این مقاله در شماره ۸۰ نگاه نو واکنش تندی به دنبال داشت.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    در گزارشی انتقادی که در سایت خبری تابناک منتشر شد داریوش آشوری متهم میشود در این مقاله قصد تطهیر رژیم پهلوی را دارد. نویسنده مدعی است «جلوه بخشیدن خودکشی به این قتل» به دستور مستقیم دربار صورت گرفته و یکی از هدفهایش فرو ریختن «جایگاه مقدس» تختی «نزد مردم علی الخصوص مذهبیون» بوده. او با بیان این که خودکشی خواندن مرگ تختی اهانتی است که «باید گران تمام شود» می­افزاید: «نباید درج چنین مطالبی به حساب آزادی بیان گذاشته شود.»

    سایت تابناک از قول خبرنگار ورزشی خود نوشته است: «در برخی مطالب دیگر این فصلنامه نیز به بحث خودکشی پرداخته شد اما در هیچ کدام بوی نگارش فرمایشی مشهود نبود.» داریوش آشوری که در مقالهی خود بیشتر بر چیرگی عصر مدرن بر دوران کهن تاکید دارد مینویسد: «تختی آخرین نماینده یک کردار اخلاقی، یک سنت و جدولی از ارزش ها بود که ریشه هایی عمیق و عتیق داشت و با وضع کنونی (سال ۱۳۴۶) در تضاد شدید بود.»

    سردبیر نگاه نو تاکید میکند، در ۴۱ سالی که از مرگ تختی گذشته هنوز هیچ کس با تکیه بر سند و مدرک و شواهد بر خودکشی یا قتل او صحه نگذاشته و حرف آخر را نزده است. بابک تختی میگوید مسئله مهم نه چگونگی مرگ تختی، که زندگی اوست.



    گردآوری شده در انجمن آسمـــــــــونی ها
    زن شيطان نيست...
    زن جلوه زيبايي بي حد خداوند است ...
    ميل انسان به بقا...
    ميل انسان به زندگي...
    ميل انسان به زيبا پرستي...
    ميل انسان به انسان...
    زن شيطان نيست ... گوشه اي از هنر آفرينش است...
    زن ... عـــشق است
    يک سرمايه ابدي در جهان...
    خلاصه تمام مهرباني هاي دنيا...
    چشمهايت را که پاک کن از تمام هوسها
    ناز يک زن را جوهر زنانگي او ميبيني نه نياز مردانگي خود...


    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]




  4. Top | #4
    آسمونی ها

    تاریخ عضویت
    May 2010
    شماره عضویت
    18
    عنوان کاربر
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    محل سکونت
    انجمن آسمونی ها
    علایق
    موزیک لایت, ابی , داریوش, استقلال
    نوشته ها
    10,280
    پسندیده
    4,916
    مورد پسند : 8,506 بار در 4,655 پست

    Laughing2 تختی؛ پهلوان سياسي

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]


    غلا مرضا تختی فرزند رجب متولد پنجم شهریورماه ۱۳۰۹ شمسی به شماره شناسنامه ۵۰۰ صادره از تهران در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود. پدربزرگ او قلی نام داشت و شغل او بنکداری بود.

    قلی در سفر مکه به دست راهزنان به قتل رسید. اما پدر تختی معروف به ارباب رجب ۳۰ هزار متر زمین و یخچال های طبیعی در جنوب تهران داشت. این زمین ها در زمان رضاخان برای احداث ایستگاه راه آهن تصرف گردید و بدین ترتیب خانواده تختی از هستی ساقط شد. این امر موجب نفرت تختی از خاندان پهلوی گشت. تختی و ورزش

    تختی ورزش را دوست می داشت. او هرگز خیال قهرمان شدن نداشت بلکه ورزش را فقط برای سلا متی و تندرستی بدن می خواست. خودش بارها گفته است: <فکر اینکه یک روزی قهرمان کشور یا قهرمان جهان بشوم خجالتم می داد.>

    او از همان ابتدا از قدرت بدنی خوبی برخوردار بود و پس از مدت ها تمرین و احساس آمادگی تصمیم گرفت که به اتفاق بچه های محل به زورخانه پولا د نزدیک منزل شان برود و تمرین جدی را آغاز کند.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]
    تختی در خانواده ای متدین و پایبند به اسلا م دیده به جهان گشود و همواره در تمامی مقاطع زندگی تا مرگ خود لحظه ای از اعتقاداتش دست نکشید. رسانه های داخلی ایران که هر یک به نحوی تحت فشار دستگاه جهنمی ساواک بودند یا برخی از سردمداران آنها با اینکه خود وابسته به رژیم و ساواک بودند، نیز به اعتقادات عمیقا اسلا می تختی اذعان می کردند. روزنامه کیهان پس از مرگ تختی در ۲۲/۱۰/۱۳۴۶ نوشت: <تختی عضو یک خانواده مذهبی و متدین و معتقد به اصول دینی بود.> ارتباطات مرحوم تختی با روحانیت به ویژه روحانیت مبارز، شاخصه دیگری برای دیانت و مسلمانی او است. او ارادت زیادی به آیت الله طالقانی و آیت الله زنجانی داشت. درددل هایش بیشتر پیش این دو نفر بود و درواقع آنها سنگ صبور او بودند.
    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    بعد از پیروزی و قهرمانی تختی در مسابقات جهانی یوکوهاما، او در گفت وگو با روزنامه کیهان علنا فعالیت سياسي خود را ابراز کرد. انتشار این مطلب توسط روزنامه رودررو شدن تختی با شاه را در پی داشت. حقوق تختی قطع شد و ماموران ساواک او را بیش از پیش زیر نظر گرفتند.

    با این حال تختی در انتخابات کنگره جبهه ملی شرکت کرد و در کنگره این جبهه که در دی ماه ۱۳۴۱ در تهران برگزار شد، به عنوان نماینده ورزشکاران و با یکصد رای عضو شورای مرکزی شد.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    تختی در بازگشت به میدان با شکست روبه رو شد اما شکست او نه تنها از محبوبیتش نکاست بلکه عشق و علا قه مردم را به او بیشتر کرد. تختی به خاطر مردم آمد و در ناآمادگی مغلوب شد و این دلیلی بود تا کیهان در ۲۱/۱۲/۱۳۴۰ از او و مقامش تجلیل به عمل آورد.
    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    تختی در ۲۹/۱/۱۳۴۵ در مسابقات انتخابی تیم ملی شرکت کرد و با پیروزی بر تمام رقبا به عضویت مجدد تیم ملی درآمد. تولیدوی آمریکا ۱۹۶۶ آخرین منزل تختی در مسابقات کشتی است.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    آخرین باری که تختی دیده شد، شبی بود که در هتل آتلا نتیک (هتل اطلس فعلی در خیابان طالقانی) اقامت داشت؛ در تاریخ ۱۷ دی ۱۳۴۶. او آخرین شب زندگی اش را در اتاق شماره ۲۳ هتل به سر برد. حدود ساعت ۳۰/۱۰ دقیقه صبح مامور پارکینگ هتل، متوجه پنچری یکی از لا ستیک های اتومبیل تختی شد و برای اینکه بتواند ماشین را قبل از خروج او آماده کند، از دفتر هتل خواست که سوئیچ ماشین را از تختی بگیرد. از دفتر هتل با اتاق تختی تماس گرفته شد اما هیچ یک از تماس ها جواب داده نمی شد. دفتردار هتل و یکی از مستخدمان به اتاق او رفتند و تلا ش کردند با کلید یدک در اتاق را باز کنند اما در اتاق با کلید از داخل قفل بود. به ناچار در را شکستند و با صحنه ای دلخراش مواجه شدند؛ پهلوان پرآوازه ایرانی، جهان پهلوان تختی، آرام و بی حرکت خوابیده بود.

    درباره مرگ تختی اطلا عات ضدونقیضی وجود دارد. هنگام کالبدشکافی شکستگی عمیقی در پشت سر تختی دیده شد. این موضوع اینگونه توجیه شد که هنگام جابه جایی پیکر او از هتل سر او با زمین برخورد کرده و درواقع شکستگی مربوط به بعد از مرگ او است! خبر درگذشت تختی بعد از مدت کوتاهی در خارج از مرزهای ایران هم بازتاب پیدا کرد.

    جلا ل آل احمد می نویسد: <یکی می گفت چیزخورش کردند... دیگری می گفت خفه اش کردند، یکی دیگر می گفت: به قصد کشت او را زده اند و بعد جسدش را به هتل برده اند! از آن همه جمعیت، هیچ کس حتی برای یک لحظه به احتمال خودکشی فکر نمی کرد. آخر جهان پهلوان باشی و در <بودن> خودت، جبران کرده باشی <نبودن>های فردی و اجتماعی دیگران را و آن وقت خودکشی؟> شاید ظریف ترین اشاره را روزنامه <توفیق> داشت که با کنایه ای زهرآلود نوشت: <تختی را خودکشی کردند>! و بدین سان تختی در ۳۷ سالگی با دیار فانی وداع کرد.



    گردآوری شده در انجمن آسمـــــــــونی ها
    زن شيطان نيست...
    زن جلوه زيبايي بي حد خداوند است ...
    ميل انسان به بقا...
    ميل انسان به زندگي...
    ميل انسان به زيبا پرستي...
    ميل انسان به انسان...
    زن شيطان نيست ... گوشه اي از هنر آفرينش است...
    زن ... عـــشق است
    يک سرمايه ابدي در جهان...
    خلاصه تمام مهرباني هاي دنيا...
    چشمهايت را که پاک کن از تمام هوسها
    ناز يک زن را جوهر زنانگي او ميبيني نه نياز مردانگي خود...


    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]




  5. Top | #5
    آسمونی ها

    تاریخ عضویت
    May 2010
    شماره عضویت
    18
    عنوان کاربر
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    محل سکونت
    انجمن آسمونی ها
    علایق
    موزیک لایت, ابی , داریوش, استقلال
    نوشته ها
    10,280
    پسندیده
    4,916
    مورد پسند : 8,506 بار در 4,655 پست

    Laughing2 تختی از زبان تختی

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    من فرزند درد و رنج بودم و با این درد خو گرفتم، من همیشه مردمی را که مرا دوست می داشتند، دوست می داشتم و امروز به دوستی آنها بی حد افتخار می کنم. اما در همین زمان یک حرف، یک کنایه دیگر که در لفافه گفته می شد مرا شکنجه نمی داد، چون من راه خود را می دیدم...

    من بیشتر وقتها با کتابهای پلیسی و یادداشتهای فاتحین و مغلولین جنگهای گذشته، خود را سرگرم می کردم و خواندن آنها همیشه اثر خوبی در روحیه من باقی می گذارد، به خصوص اینکه هیتلر را با تمام حماقتش دوست داشتم،

    اینکه می گویم دوست داشتم، نه اینکه خیال کنید او را آدمی لایق می دانم نه. من به او احترام می گذارم به واسطه اینکه او بزرگترین درس زندگی را به من یاد داد که چگونه باید با دشمنان ستیز کرد و در هر راه مشکلی به هدف رسید. در یکی از کتابهای سردار مغلوب ژرمنی خواندم که او همیشه [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید] رقبای خود را از قبیل مونتگمری، ایزنهاور و استالین را به دیوار می کوبید و حتی در کتاب دیگری متوجه شدم که سردار آلمانی این عکسها را همه جا وقتی که برای غذا خوردن اطاق کار خود را ترک می گفت، با خود می برد. من قبل از اینکه متوجه این موضوع گردم، از شنیدن نام کشتی گیران سنگین وزن جهان وحشت داشتم و در هر روزنامه یا مجله ای که عکسی از آنها می دیدم، از ترس اینکه تنم نلرزد، آن نشریه را به دور می انداختم و هیچ مایل نبودم اعصابم را بدین ترتیب خرد کنم.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    من که همیشه حتی از تصویر «پالم» سوئدی می ترسیدم، از فردای آن روز بدنبال آنها گشتم و آن عکسهای سفید و سیاه لخت را در پوششی از طلا جای دادم و همیشه مقابل چشمانم قرار می دادم، من با آن چشمان رنگارنگ و پوستهای مختلف چنان خوی گرفتم که امروز پس از اینکه چندین سال از دیدار من و حیدر ظفر (کشتی گیر ترکها در المپیکهای گذشته) می گذرد هنوز لبخندش، کینه اش و آرزویش که همیشه در چشمانش خوانده می شد، می بینم، بعدها که «حیدر» از تشک و حریف خداحافظی کرد «پالم»، «کولایف» و آخر از همه «آلبول» پسر مو طلایی شوروی ها که امروز حتی یک خال از آن موهای طلایی که من در سکو بر سرش می دیدم نیست، جای او را گرفتند. اما حیدر با آنها تفاوت فراوانی داشت، نه خیال کنید که حیدر بیشتر یا کمتر از آنها بود، نه اینطور نیست، بلکه من فراوان عوض شده بودم.

    من این عکسها را هنوز مثل هیتلر در مقابل چشمانم قرار می دهم و با آنها راز و نیاز می کنم. با این تفاوت که بی نهایت به آنها علاقمندم و هیچ مایل نیستم مانند هیتلر به آنها بنگرم. هیتلر آنها را می نگریست و آرزو داشت با خونشان آشامیدنی گوارا بنوشد. اما من چنین خیالی نداشتم و ندارم. من به خونشان تشنه نیستم. من فقط از هیتلر آموختم که باید شمایل آنها را مدنظر قرار داده، دندان بر روی جگر گذارد و برای پیروزی بر آنها تلاش کرد، من چنین کردم، هرچند به موفقیت نهایی خود نرسیدم.

    به این ترتیب در سرما و گرما در روی تشکی که حتی حیوانات هم حاضر نمی شدند بر روی آنها تمرین کنند، فعالیت خود را آغاز کردم. شاید شما هیچ باور نکنید. اما این حقیقت محض است که من و امثال من مثل حیوان تمرین می کردیم و این ادعای مرا اهالی خیابان شاهپور، که همیشه در ساعت معینی مثلاً دو بعدازظهر مرا مشاهده می کردند، تصدیق می کنند.

    اما پس از یکسال تمرین کوچکترین موفقیتی بدست نیاوردم و علاوه بر اینکه گل نکردم حتی ضعیف تر هم شدم!

    در اینجا و در همین موقع بود که باران استهزا و تمسخر بر سرم باریدن گرفت و همه به من گفتند: «تو خود را بی سبب شکنجه می دهی، برو دنبال کارت. تو اصلاً به درد کشتی نمی خوری.»

    این گفتارها، این تهمتها، این ناسزاگوئیها، آنهم در آن محیط که نه نشریه ای بود و نه دستگاهی مرا کاملاً از پای درآورد، حتی دیگر نصایح دوستانم را هم فراموش کردم. جوانی مأیوس و دل شکسته بودم که لباسهای تمرینم را بدوشم می کشیدم و با موتورسیکلت برادرم به خانه می رفتم، دیگر هیچ کس وجود نداشت که قلب مرا از آنهمه استهزا پاک کند. هیچ کس حاضر نبود مرا بکارم تشویق کند، همه مرا با دیده ترحم می نگریستند و می گفتند: «اینو ببین که لخت می شه و تمرین می کنه.»

    من یکسال در زیر این باران، استقامت بیهوده ای کردم و پس از اینکه متوجه شدم قادر نیستم و این باران هم هیچگاه بند نخواهد آمد. راه خوزستان را پیش گرفتم، در آنجا یکسال زندگی کردم. مبارزه با خود و مبارزه با ناسزاهای مردم که رنج فراوانی بر دوش من باقی گذارد. اما من طاقت این را نداشتم که بیشتر از یکسال این رنج را بر دوش خود بکشم.

    پس از اینکه به تهران آمدم آن پس ۷۰ کیلو را دیدند که هشت کیلو چاق شده بود. اما این چاقی دلیل آن نشده بود که در هر دقیقه ده مرتبه کشتی گیران زمین نخورم!

    اولین باری که در یک مسابقه شرکت کردم، چهارم شدم. خوب یادم هست که آن مسابقه یک مبارزه داخلی باشگاه بود.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    کفش و لباسم همان بود، اسمم عوض شده بود. اما هیچکس دیگر به من بد نمی گفت.

    در یک مسابقه پهلوانی شرکت کردم اما کاری از پیش نبردم، فقط بعضی از کشتی گیران سنگین به من احتیاج داشتند. آنها به من احترام می گذارند، راست هم می گفتند چون من فقط به درد زمین خوردن می خورم و بس!

    وقتی که ۲۳ ساله شدم به غفاری باختم. البته این باخت امیدوارکننده بود که نظر همه را برای قضاوت کردن درباره من برگرداند. برای اولین بار نامم در یک مجله کوچک چاپ شد. من هنوز آن مجله را در کمد خود دارم و بیشتر از همه نشریات آن را دوست خواهم داشت. برای اولین بار روزنامه ای از حق من دفاع کرد و من همیشه از آن ممنونم، کاری ندارم، روده درازی نمی کنم فقط می گویم آنقدر از وفادار و دیگران زمین خوردم که پشتم بوی چرم تشک گرفت.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    من فرزند درد و رنج بودم و با این درد خو گرفتم، من همیشه مردمی را که مرا دوست می داشتند، دوست می داشتم و امروز به دوستی آنها بی حد افتخار می کنم. اما در همین زمان یک حرف، یک کنایه دیگر که در لفافه گفته می شد مرا شکنجه نمی داد، چون من راه خود را می دیدم، راهی بود روشن که در آن می شنیدم:

    رضا! تو کاری به این حرفها نداشته باش، راه خود را بگیر و برو. آینده مال توست، متعلق به کسی است که بیشتر از همه رنج برده است.

    همیشه پیش خود فکر می کردم اگر روزی در کشور خود قهرمان شوم به آرزوهایم رسیده ام. اوضاع و احوال بقدری واضح و آشکار بود که همه می توانستند به خوبی تشخیص دهند که من در چهار سال گذشته در یک قوس صعودی حرکت کرده ام. صعود این قوص مخصوصاً از سال ۱۹۵۰ به بعد شدیدتر شده بود.

    علت این قوس خیلی واضح است. من مدتها بود کوششی در جهت رسیدن به انتهای این قوس و در جهت حفظ موازنه قوای خود معمول می داشتم و حقم بود که پله آخرین نردبان را در کشور خود لمس کنم، در آن شرایط خواه ناخواه مجبور بودند وزنه را به نفع من متمایل کنند. من خود درک می کردم آن مرد لایقی هستم که همه شرایط به نفع من دگرگون گردد. فکر اینکه روزی قهرمان کشور و یا احتمالاً قهرمان جهان شوم، خجالتم می داد. اصولاً من در این مورد کمتر فکر می کردم، چون جرأت آن را نداشتم فکر کنم و پس از آن نتیجه بگیرم که فکر بچگانه ایی بود و نباید با یاد آن دلخوش بود، نُه سال پیش در یک مسابقه تقریباً با اهمیت دوم شدم. من هنوز برای وزن ششم دو کیلو کم داشتم.

    من فاصله مابین عنوان دومی و قهرمانی را رقم بزرگی می دانستم. یک راه بسیار دشوار و طولانی، تقریباً مثل تفاوت مقام وزارت و رتبه مستخدم جزء. اما وقتی که در سال ۱۳۲۹ صاحب مقام «وزارت!» گردیدم، متوجه شدم که هیچ کاری نکرده ام و چیزی به من اضافه نشده و فقط بر تعداد رفقایی که به من سلام می کردند، اضافه گردیده است. من و قمر مصنوعی! من فقط یک مرتبه شورویها را پشت سر گذاردم، اما آنها سه بار اول شدند، از سال ۱۹۵۱ الی ۵۶ من در طرف راست کرسی، در آنجا که مدال نقره تقسیم می کنند و با خط سیاه لاتین رقم دو بر روی آن نوشته شده است، قرار داشتم در حالیکه شورویها همیشه نیم متر بلندتر از من می ایستادند و موقعی که از آن بالا می خواستند مدال خود را دریافت دارند، کاملاً قوز می کردند، من همیشه در فکر این بودم:

    «آیا ممکن است روزی برای گرفتن مدال طلا آنقدر خم شوم تا آقای رئیس بتواند نوار را برگردنم بیاویزد؟»

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    دیگر دلم نمی خواست قهرمان کشور شوم می خواستم به همه آنهایی که به من می خندیدند و تمسخرشان گوش مرا پر می کرد بگویم که من قهرمان دنیا خواهم شد، من دیگر با این اندیشه عذاب نمی کشیدم. اما دایم گمان می بردم آنهایی قادرند قهرمان جهان شوند که قبلاً قمر مصنوعی پرتاب کرده اند!! من تا این حد قهرمان جهان شدن را مشکل می پنداشتم. به خیال من آرزو کردن مقام قهرمانی جهان و رسیدن به آن مثل این بود که کسی ادعا کند من می خواهم «قمر» به کره ماه بفرستم! اما در ملبورن جای من و مدال من با شورویها عوض شد و من هم مثل «کولایف» برای گرفتن طلا کاملاً «دولا» شدم.

    اما همینکه از کرسی به پائین پریدم و پس از اینکه چند دختر و پسر بر صورتم بوسه زدند و پس از اندکی تحمل و خیره شدن به چشمان دیگر، متوجه شدم کوچکترین تفاوتی نکرده ام؛ نه به وزنم چیزی اضافه شده و نه بر مغزم، نه می خندیدم و نه اشک می ریختم، من فقط برای این قهرمان شده بودم که عده ای از هموطنانم جشن بگیرند و شادی کنند وگرنه من چه فرقی کردم؟ همان «رضا»یی بودم که در ساعت دوبعدازظهر مثل حیوانات سیرک به باشگاه می رفتم، اما نه. تنها تفاوتی که در روحیه من پدیدار گشت، این بود که من دیگر خود را حقیر نمی شمردم، آن حقارتی که چند سال قوز آن را بدوش می کشیدم، از وجودم رخت بربسته بود. من فقط یک مدال طلا دارم (سال ۱۹۵۶) یک سال بعد به استانبول رفتم، اما این بار نه در وزن ششم و نه در وزن هفتم بود، بلکه چشمم به دنبال کسی بود که خیلی بیشتر از من مدال داشت، آن شخص «حمید کاپلان» نام داشت که اهل آنکارا بود.

    متأسفانه من توفیق مقابله با او را نیافتم و در اثر کمبود وزن و نداشتن تجربه کافی مغلوب غولهای شوروی در آلمان شدم، ولی خودم و همه اطرافیان خوب می دانستیم که من کمتر از آنها نبودم، در آن سال کاپلان اول شد. پس از مسابقه، حسین نوری که چندین سال در وزن هشتم کشتی می گرفت و به آن غولان می باخت در گوشم گفت: «داش تختی حالا می فهمی چارکت حسین چی می کشه»... او راست می گفت. اما من مشقت فراوانی نکشیده بودم ولی خوب می فهمیدم که نباید به این زودیها قدم به وزن هشتم نهاد. پیروزی کاپلان و مغلوبیت من چیزی از غرورم نکاست چون من مدعی شده بودم نه او... . این شکست را هم مثل همان سالی که در توکیو بوسیله پالم سوئدی ضربه شده بودم، تصور کردم. چون واقعاً هم همینطور بود، چه در سال ۱۹۵۴ ژاپن و چه در ۱۹۵۷ استانبول، در هر دو نوبت، چیزی از دست نداده بودم؛ اما در صوفیه پر من ریخت و من پرهیاهوترین و ناراحت ترین دوران حیاتم را در آنجا گذراندم.

    تا قبل از المپیک ملبورن، پنج بار از کشتی گیران جهان به زحمت شکست خوردم. در سالهای ۵۱ و ۵۲ در هلسنیکی و در فستیوال ورشو به ترکها و شورویها باختم و در جای دوم قرار گرفتم. ورشو، آخرین شکست من از شورویها بود. تا آنجا من بودم که می خواستم بر کرسی آنها سوار شوم. اما از المپیک ملبورن به بعد آنها به دنبال من می دویدند تا عنوان قهرمانی را از من پس بگیرند. به همین جهت من بایستی توجه کافی می کردم و آدم با دقتی می بودم. در حالیکه چنین نعمتی مانند یک معادله «صد مجهولی» در وجودم ناپدید گردید و من با اشتباهات مکرر خود در صوفیه، موفق نشدم آن معادله ای که در رگ و پوست من ریشه دوانیده بود، حل کنم و بدین ترتیب عنوانی که با تحمل مصایب فراوان نصیب من گردید از دست دادم. اما حالا فکر نمی کنم با از دست دادن آن عنوان هیچ هستم.

    همین که من از سکوی دوم با راحتی پائین آمدم تا «آلبول» در جای پای من قدم گذارد و تا از آن بالا! خود را به زمین پرت نکند، دیدم هیچ چیز از من کم نشده است. مثل ملبورن می مانم، همچنانکه آلبول شبیه زمستان سرد مسکو یخ کرده بود، همان یخبندان مسکو و باکو، مثل همان دو شبی که دو مرتبه از من شکست خورد و مدال و تاج طلا، نه در وجود او که دارنده آن بود اثر داشت و نه در من که بازنده آن بودم. چرا، در خارج از تشک همه خیال می کنند ما برخلاف انسانهای دیگر هستیم، راه رفتن، خوابیدن، غذا خوردن ما خارق العاده است. در صورتی که این موضوع فقط برای آدمیان خارج از تشک صدق می کند و بس. من و او مثل مسکو، مثل تهران با هم دست دادیم و صورت هم را بوسیدیم و باز هم از تشک خارج شدیم. اکنون خوب توجه کنید من برای این حریف سرسختم چه نقشه ای کشیده ام؟ و برای مسابقات جهانی چکار می خواهم بکنم؟

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    چندین سال پایه های کرسی یی را تشکیل می دادم که شورویها و فقط یک بار ترکها بر روی آن جای داشتند، همیشه بالای کرسی از آنِ آنها بود و من پایه ای بودم. یک پایه محکم که هیچگاه سکوی افتخار را از سستی خود نمی لرزاندم.

    در سال ۱۹۵۱ که به هلسینکی رفته بودیم، هنوز شوریها نمایش کشتی را آغاز نکرده بودند و فقط ما با ترکها بخصوص با سوئدیها جنگ داشتیم، در فنلاند من فقط به حیدرظفر ترک باختم. هلسینکی اولین سفر من بود و حالم در هواپیما بیشتر از همه منقلب بود. سال بعد که المپیک ۵۲ در هلسینکی برگزار می شد، شورویها با یک گروه کشتی گیر غریب قدم به میدان المپیک نهادند و شعبده بازی خود را آغاز کردند. در آنجا، همه از آنها وحشت داشتند. آن سال شورویها جانشین ترکها شدند اما من نفهمیدم برای چه جانشین حیدرظفر نشدم و شخص دیگری که اهل مسکو بود، مدال طلا گرفت. امتیاز من و رقیب روسی ام مساوی بود. من او را یک خاک کردم. در خاک به پلش بردم، اما او سگک مرا رو کرد و در سه دقیقه آخر کشتی هم که قصد دروکردن او را داشتم، او پاهایش را بالا کشید و خاکم کرد، اگر قانون امروز می بود، من و او مساوی بودیم، اما دو بریک، شورویها از من بردند. این دومین مسافرتم به خارج و دومین دیدارم از شبه جزیره خرد و آرام اسکاندنیاوی بود.

    در سال ۱۹۵۳ که مسابقات جهانی در ایتالیا برگزار شد، ما شرکت ننمودیم. من از این عدم شرکت تأسفی نمی خورم، در ایتالیا مسابقات خیلی آسان تمام شد و تقریباً قحط الرجال بود. پس از هلسینکی وزن من ۹۵ کیلو شده بود، یعنی ۲۵ کیلو بیشتر از روزی که شروع به تمرین کشتی کردم. من مجبور بودم برای اینکه خودم را به کلاس ششم کشتی برسانم، حداقل ۱۲ کیلو کم کنم. این برایم خیلی دشوار می نمود.

    شبهای توکیو مثل روزهای مرطوب صوفیه، سرنوشت شومی را برای من ساخته بود که خود من هم غافل بودم. در ژاپن من عنوان خود را از دست دادم، عنوانی که در آن زمان دلخوشی من بود. من در توکیو ۷۹ کیلو بودم. از «پالم» بی نهایت وحشت داشتم، حتی می ترسیدم به او حمله کنم، در حالیکه راحت خاک می شد.

    او به محض سرشاخ شدن با من دو دست مرا از انتها بغل کرد و تا خواستم خودم را از بدن سفید و پشم آلود او رها سازم، او بافت پایی مرا پائین برد و پس از اینکه می خواستم برخیزم، یک چوب قرمز رنگ را دیدم. این چوب به وسیله داوری که لباس سفید به تن کرده بود و علامت پرچم کره بر سینه داشت، به هوا بلند شده و پیروزی پالم را اعلام می داشت. در آن سال پالم، مدال طلای المپیک داشت. چه مدال بی وفایی که حتی با شکست دادن من هم، برایش وفا نکرد. در ژاپن شورویها اول شدند. «انگلاس» شیر مردشان، «عادل آتان» و «پالم» را شکست داد و بر بالای کرسی جایش شد. کرسی ای که حق نداشتم به آن نزدیک شوم و چهارم شدم. دومین مسابقه من در توکیو با عادل آتان بود، جریان این کشتی هم خیلی خنده دار است، حالا خوبست قبل از بیان بقیه مسابقات به داوری آن توجه کنیم.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    امروز ژوری مابین دو داور می نشیند و مانند یک داور حکم می کند، در صورتی که در آن زمان ژوری تماشا می کرد و در حقیقت مثل دادگاه تجدیدنظر فتوا می داد. من دو بریک عادل را بردم و با علم به اینکه قبل از عادل قهرمان، آمریکائیها را هم مغلوب کرده بودم، فکر می کردم شانس خوبی برای فینال دارم. اما پس از آنکه پیروزی من بر عادل ثابت گردید، ترکها به اعتراض خود مقداری دلار به ورقی سنجاق کردند و ورقه سنجاق شده را به ژوری دادند. (ژوری فقط حق داشت در مورد کشتی های امتیازی نظر بدهد.) هیئت ژوری پول را گرفتند و عادل را پیروز دانستند تا او مدال برنز را از ملت خود دریغ نکند؛ انتظاری که «پالم» می کشید.

    پس از پیروزی پالم بر من در ژاپن، من او را بوسیدم و توقع داشتم که او هم مرا ببوسد، اما او بوسه اش را از من دریغ داشت و صورت خشک مرا که حتی یک چکه عرق نکرده بود، نبوسید. اما در سوئد من با او چنین نکردم «مالمون» در مشرق سوئد واقع شده است، شهری که برای اولین بار مزه شکست را در وجود پالم خلق کرد. پالم پیروز در موطنش مغلوب من شد و من صمیمانه بوسیدمش. او در آن زمان فقط با من دست داد و در سوئد، من هشت بار کشتی گرفتم، فردین، توفیق و زندی هم همینطور. در استکهلم، نیلسون را ضربه کردم. من و نیلسون هنوز هم دوست هستیم. شش کشتی دیگر را هم بردم، فقط دو کشتی امتیازی شده بود، بدین ترتیب کسی که سبب شکست من در ژاپن شده بود، مغلوب من گردید، در آن زمان ما به سوئدیها بیشتر از امروز احترام می گذاشتیم.
    من بیشتر وقتها با کتابهای پلیسی و یادداشتهای فاتحین و مغلولین جنگهای گذشته، خود را سرگرم می کردم و خواندن آنها همیشه اثر خوبی در روحیه من باقی می گذارد، به خصوص اینکه هیتلر را با تمام حماقتش دوست داشتم،

    اینکه می گویم دوست داشتم، نه اینکه خیال کنید او را آدمی لایق می دانم نه. من به او احترام می گذارم به واسطه اینکه او بزرگترین درس زندگی را به من یاد داد که چگونه باید با دشمنان ستیز کرد و در هر راه مشکلی به هدف رسید. در یکی از کتابهای سردار مغلوب ژرمنی خواندم که او همیشه [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید] رقبای خود را از قبیل مونتگمری، ایزنهاور و استالین را به دیوار می کوبید و حتی در کتاب دیگری متوجه شدم که سردار آلمانی این عکسها را همه جا وقتی که برای غذا خوردن اطاق کار خود را ترک می گفت، با خود می برد. من قبل از اینکه متوجه این موضوع گردم، از شنیدن نام کشتی گیران سنگین وزن جهان وحشت داشتم و در هر روزنامه یا مجله ای که عکسی از آنها می دیدم، از ترس اینکه تنم نلرزد، آن نشریه را به دور می انداختم و هیچ مایل نبودم اعصابم را بدین ترتیب خرد کنم.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    من که همیشه حتی از تصویر «پالم» سوئدی می ترسیدم، از فردای آن روز بدنبال آنها گشتم و آن عکسهای سفید و سیاه لخت را در پوششی از طلا جای دادم و همیشه مقابل چشمانم قرار می دادم، من با آن چشمان رنگارنگ و پوستهای مختلف چنان خوی گرفتم که امروز پس از اینکه چندین سال از دیدار من و حیدر ظفر (کشتی گیر ترکها در المپیکهای گذشته) می گذرد هنوز لبخندش، کینه اش و آرزویش که همیشه در چشمانش خوانده می شد، می بینم، بعدها که «حیدر» از تشک و حریف خداحافظی کرد «پالم»، «کولایف» و آخر از همه «آلبول» پسر مو طلایی شوروی ها که امروز حتی یک خال از آن موهای طلایی که من در سکو بر سرش می دیدم نیست، جای او را گرفتند. اما حیدر با آنها تفاوت فراوانی داشت، نه خیال کنید که حیدر بیشتر یا کمتر از آنها بود، نه اینطور نیست، بلکه من فراوان عوض شده بودم.

    من این عکسها را هنوز مثل هیتلر در مقابل چشمانم قرار می دهم و با آنها راز و نیاز می کنم. با این تفاوت که بی نهایت به آنها علاقمندم و هیچ مایل نیستم مانند هیتلر به آنها بنگرم. هیتلر آنها را می نگریست و آرزو داشت با خونشان آشامیدنی گوارا بنوشد. اما من چنین خیالی نداشتم و ندارم. من به خونشان تشنه نیستم. من فقط از هیتلر آموختم که باید شمایل آنها را مدنظر قرار داده، دندان بر روی جگر گذارد و برای پیروزی بر آنها تلاش کرد، من چنین کردم، هرچند به موفقیت نهایی خود نرسیدم.

    به این ترتیب در سرما و گرما در روی تشکی که حتی حیوانات هم حاضر نمی شدند بر روی آنها تمرین کنند، فعالیت خود را آغاز کردم. شاید شما هیچ باور نکنید. اما این حقیقت محض است که من و امثال من مثل حیوان تمرین می کردیم و این ادعای مرا اهالی خیابان شاهپور، که همیشه در ساعت معینی مثلاً دو بعدازظهر مرا مشاهده می کردند، تصدیق می کنند.

    اما پس از یکسال تمرین کوچکترین موفقیتی بدست نیاوردم و علاوه بر اینکه گل نکردم حتی ضعیف تر هم شدم!

    در اینجا و در همین موقع بود که باران استهزا و تمسخر بر سرم باریدن گرفت و همه به من گفتند: «تو خود را بی سبب شکنجه می دهی، برو دنبال کارت. تو اصلاً به درد کشتی نمی خوری.»

    این گفتارها، این تهمتها، این ناسزاگوئیها، آنهم در آن محیط که نه نشریه ای بود و نه دستگاهی مرا کاملاً از پای درآورد، حتی دیگر نصایح دوستانم را هم فراموش کردم. جوانی مأیوس و دل شکسته بودم که لباسهای تمرینم را بدوشم می کشیدم و با موتورسیکلت برادرم به خانه می رفتم، دیگر هیچ کس وجود نداشت که قلب مرا از آنهمه استهزا پاک کند. هیچ کس حاضر نبود مرا بکارم تشویق کند، همه مرا با دیده ترحم می نگریستند و می گفتند: «اینو ببین که لخت می شه و تمرین می کنه.»

    من یکسال در زیر این باران، استقامت بیهوده ای کردم و پس از اینکه متوجه شدم قادر نیستم و این باران هم هیچگاه بند نخواهد آمد. راه خوزستان را پیش گرفتم، در آنجا یکسال زندگی کردم. مبارزه با خود و مبارزه با ناسزاهای مردم که رنج فراوانی بر دوش من باقی گذارد. اما من طاقت این را نداشتم که بیشتر از یکسال این رنج را بر دوش خود بکشم.

    پس از اینکه به تهران آمدم آن پس ۷۰ کیلو را دیدند که هشت کیلو چاق شده بود. اما این چاقی دلیل آن نشده بود که در هر دقیقه ده مرتبه کشتی گیران زمین نخورم!

    اولین باری که در یک مسابقه شرکت کردم، چهارم شدم. خوب یادم هست که آن مسابقه یک مبارزه داخلی باشگاه بود.




    گردآوری شده در انجمن آسمـــــــــونی ها
    زن شيطان نيست...
    زن جلوه زيبايي بي حد خداوند است ...
    ميل انسان به بقا...
    ميل انسان به زندگي...
    ميل انسان به زيبا پرستي...
    ميل انسان به انسان...
    زن شيطان نيست ... گوشه اي از هنر آفرينش است...
    زن ... عـــشق است
    يک سرمايه ابدي در جهان...
    خلاصه تمام مهرباني هاي دنيا...
    چشمهايت را که پاک کن از تمام هوسها
    ناز يک زن را جوهر زنانگي او ميبيني نه نياز مردانگي خود...


    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]




  6. Top | #6
    آسمونی ها

    تاریخ عضویت
    May 2010
    شماره عضویت
    18
    عنوان کاربر
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    محل سکونت
    انجمن آسمونی ها
    علایق
    موزیک لایت, ابی , داریوش, استقلال
    نوشته ها
    10,280
    پسندیده
    4,916
    مورد پسند : 8,506 بار در 4,655 پست

    Laughing2 مروری کوتاه بر زندگی تختی

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    امروز که خورشید، تکرار پرتو افکنی هر روزه اش را آغاز کرد، ورزش ایران و تاریخ پهلوانی این دیار بار دیگر همچون هرسال در چنین روزی، داغدار داغی کهنه اما در عین حال تازه شد. امروز بود که دل شیر خون شد... پوریای ولی زمانه غلامرضا تختی در روز پنجم شهریور ماه ۱۳۰۹ در خانواده ای متوسط و مذهبی در محله خانی آباد تهران به دنیا آمد.رجب خان- پدرتختی- غیر از وی دو پسر و دو دختر دیگر نیز داشت که همه آنها از غلامرضا بزرگتر بودند.حاج قلی، پدر بزرگ غلامرضا، فروشنده خواروبار و بنشن بود. از قول رجب خان، تعریف می کنند که حاج قلی در دکانش بر روی تخت بلندی می نشست و به همین سبب در میان اهالی خانی آباد به حاج قلی تختی شهرت یافته بود. همین نام بعدها به خانواده های رجب خان منتقل شد و به نام خانوادگی تبدیل شد.

    رجب خان با پولی که از ماترک پدرش به دست آورده بود، در محل پیشین انبار راه آهن زمینی خریده و یک یخچال طبیعی احداث کرده بود و از همین راه مخارج زندگی خانوادگی پرجمعیت خود را تأمین می کرد.

    نخستین واقعه ای که در کودکی غلامرضا روی داد و ضربه ای بزرگ و فراموش نشدنی در روح او وارد کرد، آن بود که مرحوم پدرش برای تأمین معاش خانواده ناچار شد خانه مسکونی خود را گرو بگذارد.

    تختی سال ها بعد در آخرین مصاحبه خود با یادآوری این ماجرای تلخ می گوید:« یک روز طلبکاران به خانه ما آمدند و اثاثیه خانه و ساکنینش را به کوچه ریختند، ما مجبور شدیم که دو شب را توی کوچه بخوابیم. شب سوم اثاثیه را بردیم به خانه همسایه ها و دو اتاق اجاره کردیم. چندی بعد روزگار عرصه را بیشتر بر پدرم تنگ کرد تا این که مجبور شد یخچال طبیعی اش را نیز بفروشد. این حوادث تأثیر فراوانی در روحیه پدرم گذاشت و باعث اختلال روحی اش در سال های آخر عمر شد.»

    در چنان شرایطی، غلامرضا تنها ۹ سال به تحصیل پرداخت. وی خود می گوید:« مدت ۹ سال در دبستان و دبیرستان منوچهری که در همان خانی آباد قرار داشت، درس خواندم، ولی تنها خاطره ای که از دوران تحصیل به یاد دارم، این است که هیچ وقت شاگرد اول نشدم، اما زندگی در میان مردم و برای مردم درس هایی به من آموخت که فکر می کنم هرگز نمی توانستم در معتبرترین دانشگاه ها کسب کنم.

    زندگی همچنین به من آموخت که مردم را دوست بدارم و تا آن جا که در حد توانایی من است، به آنان کمک کنم، حال این کمک از چه طریقی و از چه راهی باشد، مهم نیست. هر کس به قدر تواناییش...»

    تختی که به دلیل فقر مالی دیگر نتوانست به تحصیل ادامه دهد، نزد شیخ ابراهیم نجار مشغول به کار شده و به تدریج به کشتی روی آورد و عضو زورخانه گردان شد. غلامرضا، ورزش را از نوجوانی آغاز کرد. ورزش ابتدا برای او نوعی تفنن و سرگرمی بود. در همان اوان، خیال قهرمان شدن، مدتی وی را به وسوسه انداخت اما از همان نوجوانی که تازه به فکر باشگاه رفتن افتاده بود، اعتقاد داشت که ورزش برای تندرستی و سلامت جان و تن هر دو لازم است.

    شادروان تختی در مصاحبه ای با اشاره به فقر و مشقت زمان نوجوانی اش می گوید:« با آن که علاقه فراوانی به ورزش داشتم، مجبور بودم که در جستجوی کاری برآیم. زندگی، نان و آب لازم داشت. برای مدتی به خوزستان رفتم و در ازای روزی هفت یا هشت تومان، کار کردم. دنیا در حال جنگ (جنگ جهانی دوم) بود، زندگی به سختی می گذشت.»

    آشنای حقیقی تختی با ورزش و کشتی در باشگاه پولاد آغاز شد. وی که پیش از این گودها و زورخانه های فراوانی دیده بود و شیفته تواضع و افتادگی پهلوانانی کشتی و ورزشی باستانی شده بود. برای نخستین بار درسال ۱۳۲۹ به باشگاه پولاد (واقع در خیابان شاهپور پیشین) رفت و به دلیل علاقه و استعداد وافری که نسبت به کشتی نشان داد مورد توجه مرحوم حسین رضی زاده مدیر آن باشگاه قرار گرفت.

    تختی، خود می گوید:« رضی خان آدم خوبی بود، اگر کسی را نشان می کرد و می دید که استعداد کشتی دارد، دست از سرش بر نمی داشت. در گرمای تابستان لخت می شدیم و هر روز از ساعت دو بعدازظهر تا چندین ساعت کشتی می گرفتیم، از دوش آب گرم و حمام خبری نبود . کشتی گیران برای وزن کم کردن، به خزینه می رفتند تشک های کشتی را با پنبه پر می کردند، اما خاک و خاشاک آن، بیش از پنبه بود.»

    در ابتدا خیلی لاغر و خجالتی و با حجب و حیاء بود و تحمل شکست برایش دشوار، اما به تدریج شکست را مقدمه پیروزیهای درخشانش کرد، تاجائیکه درطول حیاتش روی تمام تشکهای دنیا اکثر موفقیتها را درآغوش گرفت، که این از هر جهت استثناء است.

    تختی که پس از بازگشت از خوزستان (مسجد سلیمان) روانه خدمت سربازی شده بود، در سربازخانه با استفاده از فرصت ها و توجهات فراهم شده، به ویژه تشویق و حمایت دبیر وقت فدراسیون کشتی که در دژبان ارتش فعالیت داشت، تمرینات کشتی خود را بار دیگر آغاز کرد. تختی خود در این مورد تصریح کرد:« وقتی در سال ۱۳۲۸ در مسابقه بزرگ ورزشی(کاپ فرانسه) شرکت کردم، در همان اولین مسابقه ضربه فنی شدم. اما تمرین های جدی و سختی که در پیش گرفتم، مرا یاری کرد تا حقیقت مبارزه را درک کنم، اگر چه شور پیروزی در سر داشتم، اما کار و کوشش را سرآغاز پیروزی می دانستم.»

    به این ترتیب تختی با تمرین و پشتکار مثال زدنی رفته رفته خود را از میان بازنده ها بیرون کشید و سرانجام در سال ۱۳۳۰ در وزن ششم (۷۹ کیلوگرم) به عضویت تیم ملی درآمد. وی در نخستین دوره مسابقه های کشتی آزاد قهرمانان جهان(هلسینکی ۱۹۵۱) با وجود آن که هنوز ۲۱ سال داشت، نایب قهرمان جهان شد.

    درخشش خیره کننده تختی در رقابت های کشتی هلسینکی که در نخستین حضورش در مسابقه های قهرمانی جهان در فاصله کمتر از دو سال از ورودش به میادین ورزشی داخلی اتفاق افتاد، بیش از هر چیز نمایانگر ایمان و تلاش و اراده کم نظیر تختی و همچنین استعداد و مهارت فوق العاده او در زمینه کشتی بود.

    در نخستین دوره مسابقات قهرمانی کشتی آزاد جهان که از لحاظ تاریخی میدان معتبر و تعیین کننده ای برای کشتی ایران و جهان بود، تیم ملی کشتی آزاد ایران با ترکیب کامل و در هر هشت وزن آن زمان حضور پیدا کرد و با کسب دو نشان نقره (محمود ملاقاسمی و غلامرضا تختی) و دو نشان برنز، (عبدالله مجتبوی و مهدی یعقوبی) در نتیجه درخشان و غیرقابل تصور پس از تیم های ملی ترکیه و سوئد عنوان سوم جهان را به دست آورد.

    مسابقات سال ۱۹۵۱ هلسینکی (فنلاند) برای تختی آغار راهی بود که طی ۱۵ سال آینده با کسب ده ها پیروزی و فتح سکوهای متعدد قهرمانی در بزرگترین میادین بین المللی کشتی ادامه یافت.

    شادروان غلامرضا تختی در سال ۱۳۳۱ (۱۹۵۲) در نخستین حضور خود در رقابت های المپیک با کسب شش پیروزی و قبول یک شکست برابر دیوید جیما کوریدزه از شوروی صاحب نشان نقره شد. وی در این مسابقه ها توانست حیدر ظفر ترک را که سال پیش با غلبه بر تختی قهرمان جهان شده بود را شکست دهد.

    تختی در دومین دوره مسابقات جهانی که در خرداد ماه ۱۳۳۳(۱۹۵۴) در توکیو برگزار شد، در وزن هفتم (۸۷ کیلوگرم) به رقابت پرداخت که با وجود پیروزی های درخشان و شایستگی فراوانی که از خود بروز داد با قبول یک شکست غیرمنتظره برابر وایکینگ پالم سوئدی از راهیابی به فینال بازماند و در نهایت عنوان چهارمی این وزن را به دست آورد. تختی شش ماه بعد در یک دیدار دوستانه در سوئد، پالم را با ضربه فنی شکست داد و باخت غافلگیرانه توکیو را به خوبی جبران کرد. شادروان تختی همچنین در سال ۱۹۵۵ در جشنواره بین المللی ورشو موفق به کسب نشان نقره شد.

    سومین دوره مسابقه قهرمانی جهان (استانبول،۱۹۵۷) اما تجربه تلخی برای مرحوم تختی بود. وی که در این دوره از رقابت ها، برای اولین و آخرین بار در وزن فوق سنگین آن زمان (۸۷+ کیلوگرم) کشتی می گرفت، به دلیل وزن بسیار کمتر نسبت به رقیبان با دو باخت حذف شد.

    پهلوان ایران با وجود حذف شدن در استانبول آبرومندانه کشتی گرفت و نتایجی که به دست آورد با توجه به آن که با وزن ۹۲ کیلوگرم به مصاف کشتی گیران فوق سنگین رفته بود، در مجموع غیرقابل قبول نبود.

    به عنوان نمونه دیتریش آلمان و ایوان ویخریستیوک روس، حریفان اصلی تختی در این رقابت ها ۱۱۰ کیلوگرم وزن داشتند و علاوه بر آن در وزن خود نیز از تجربه خوبی برخوردار بودند.

    در بازی های المپیک ملبورن(استرالیا) که در آذرماه ۱۳۳۵(۱۹۵۶) برگزار شد، تختی یک بار دیگر در وزن هفتم (۸۷ کیلوگرم) به مصاف رقبایی از شوروی، آمریکا، ژاپن آفریقای جنوبی، کانادا و استرالیا رفت و با شکست تمامی حریفان اولین نشان طلای خود را به گردن آویخت. این برای نخستین بار بود که دو قهرمان از آمریکا و شوروی در یک سکوی معتبر جهانی پایین تر از حریف ایرانی قرار می گرفتند. جهان پهلوان تختی در اسفندماه همان سال با غلبه به مرحوم حسین نوری به مقام پهلوانی ایران دست یافت و صاحب بازوبند شد و در سال های ۱۳۳۶ و ۱۳۳۷ نیز این عنوان را تکرار کرد.

    سال ۱۳۳۶ سال اوج گیری و کسب اولین مدال طلای المپیک توسط تختی است. زیرا او با چنان آمادگی و صلابتی در مسابقات ملبورن ظاهر شد که همه حریفان را از دم تیغ گذراند. او در این مسابقات حریفان آفریقایی، دانمارکی، ژاپنی، استرالیایی، آمریکایی و شوروی را با شکست مواجه ساخت. تختی درباره پیروزی بزرگش در ملبورن می گوید: «درسال ۱۳۳۶ آن حقارتی که چندسال پیش قوز آن را بر دوش می کشیدم از وجودم رخت بربست.»

    جهان پهلوان تختی در سال ۱۹۵۸ در بازی های آسیایی توکیو و مسابقات قهرمانی جهان در صوفیه به ترتیب نشان های طلا و نقره این رقابت ها را به گردن آویخت و در مهرماه سال ۱۳۳۸(۱۹۵۹) در چهارمین دوره مسابقات کشتی آزاد قهرمانی جهان که در تهران برگزار شد سومین عنوان قهرمانی جهان خود را کسب کرد.

    بوریس کولایف از شوروی تنها کشتی گیری بود که با امتیاز به تختی باخت و در ۵ کشتی دیگر رقبای مجارستانی، لهستانی، فرانسوی، بلغار و ترک تختی با ضربه فنی مغلوب پهلوان ایران شدند.

    تیم ملی کشتی آزاد ایران که در رقابت های تهران با اکتفا به دو مدال طلای غلامرضا تختی و امامعلی حبیبی با وجود برخوردی از امتیاز میزبانی در حفظ عنوان سومی سال های پیش نیز ناموفق بود، در هفدمین دوره بازی های المپیک( ایتالیا ۱۹۶۰) تا مکان پنجم رده بندی سقوط کرد. تختی کاپیتان تیم ملی و پرتجربه ترین کشتی گیر ایران که در این رقابت ها در وزن هفتم به میدان رفته بود، پس از پیروزی در پنج دیدار با در مسابقه نهایی با قبول شکست در برابر عصمت آتلی از ترکیه به گردن آویز نقره دست یافت.

    مسابقه های قهرمانی جهان در یوکوهامای ژاپن میدانی فراموش نشدنی برای کشتی ایران بود. تیم ملی کشتی آزاد کشورمان پس از حضور در ۸ دوره مسابقات المپیک و جام جهانی در رقابت های جهانی ۱۹۵۹ ژاپن، پرافتخارترین حضور خود در تاریخ کشتی را رقم زد و با دریافت پنج نشان طلا، یک نشان نقره، یک نشان برنز و یک عنوان پنجمی به مقام قهرمانی کشتی آزاد جهان دست یافت. جهان پهلوان تختی که در این مسابقات در وزن ۸۷ کیلوگرم به مصاف حریفان رفته بود با حضوری مقتدرانه آخرین مدال طلای خود را به گردن آویخت.

    کشتی گیران آزاد ایران در ششمین دوره رقابت های قهرمانی جهان در تولید وی آمریکا (۱۹۶۲) نیز حضوری شایسته داشتند. تیم ملی ایران اگر چه نتوانست مقام قهرمانی خود را در این مسابقات حفظ کند ولی کسب مقام سوم جهان نیز با توجه به کارشکنی ها و ناداوری هایی که در حق تختی و سایر کشتی گیران ایران روا شد نتیجه قابل قبولی تلقی می شود. جهان پهلوان تختی در این مسابقات با حضور مقتدرانه برابر وان براند آمریکایی،مدوید روسی و عصمت آتلی که از قهرمانان صاحب نام وزن هفتم بودند از حیثیت کشتی ایران به خوبی دفاع کرد و در نهایت پس از تساوی با مدوید جوان تنها به دلیل ۲۰۰ گرم اضافه وزن نسبت به حریف از دریافت نشان طلا محروم شد و به گردن آویز نقره رضایت داد.

    قهرمان ارزشمند ایران در شرایطی در این دیدارها شرکت کرد که از بیماری خطرناکی رنج می برد با این حال عشق به ملت ایران او را به مصاف با بزرگترین قهرمانان جهان کشاند. شدت بیماری تختی به حدی بود که پس از دیدار فینال سریعاً به نیویورک منتقل و روز بعد در بیمارستان بزرگ نیویورک تحت عمل جراحی قرار گرفت.

    در فاصله سال های ۱۹۶۲ تا ۱۹۶۶، جهان پهلوان تختی با وجود سن بالا همچنان عضو تیم ملی ایران بود اما تنها در بازی های المپیک ۱۹۶۴ توکیو شرکت کرد که در این دیدار با بداقبالی از کسب چهارمین نشان المپیک خود بازماند و به عنوان چهارمی جهان اکتفا کرد.

    البته جانشینان تختی در مسابقات جهانی صوفیه (۱۹۶۳) و منچستر(۱۹۶۵) از دریافت حتی یک امتیاز در وزن هفتم ناموفق بودند، این امر در کنار عشق وافری که ملت ایران به جهان پهلوان داشتند، موجی از درخواست های مردمی و مطبوعاتی برای حضور مجدد تختی در رقابت های جهانی را برانگیخته بود. پهلوان ۳۶ ساله ایران با وجود عدم آمادگی کافی و گذشتن از مرز بازنشستگی شرکت در مسابقه های جهانی ۱۹۶۶ (تیرماه ۱۳۴۵) تولیدو را پذیرفت.

    تختی در مسابقات انتخابی مسابقات جهانی ۱۹۶۶ از نظر نتایج فنی و پیروزی با ضربه فنی، بهترین چهره شناخته شده و به عنوان بهترین کشتی گیر وزن هفتم ایران راهی آمریکا شده بود با این حال کارشکنی و برخوردهای غیرمنصفانه که از سوی برخی افراد و مقامات نسبت به وی روا می شد، روحیه اش را تضعیف کرده بود.

    جهان پهلوان تختی به هنگام عزیمت به آخرین سفر خود، در میان خیل عظیم مردمی که برای بدرقه اش و همراهانش آمده بودند، در گفتگو با خبرنگار کیهان ورزشی گفت:« هیچ چیز نمی تواند مرا خوشحال کند، پول، مدال طلا، عشق و حتی عشق اما نسبت به این مردمی که به فرودگاه آمده اند، احساس شرمندگی می کنم. راستی چقدر محبت بدهکارم؟ من چرا باید کشتی بگیرم؟ چرا باید همراه تیم مسافرت کنم، تا سبب این همه مراجعت باشم؟ اگر پاسخ به این پرسش را می دانستم من هم می توانستم ادعا کنم چون دیگران هستم... وقتی کسی نداند چه عاملی سبب خوشحالی اش خواهد شد، یقینا نخواهد توانست بگوید چرا کشتی می گیرد و چرا همراه تیم مسافرت می کند.»

    تختی که بی امید به مصاف تازه نفسی ها و جوانان جویای نام رفته بود، متاسفانه با بدترین قرعه ممکن نیز مواجه شد به طوری که پس از پیروزی پنج بر صفر در مقابل حریفی از مجارستان به مصاف الکساندر مدوید و احمد آئیک( نفرات اول و دوم این دوره از رقابت ها) رفت و با قبول شکست در برابر آنها برای همیشه با صحنه کشتی خداحافظی کرد.

    در بعد دیگر زندگی مرحوم غلامرضا تختی ارتباطات ویژه اش با روحانیت به خصوص روحانیت مبارز وجود دارد، شاخصی که برای دیانت و مسلمانی اوست. وی ارادت زیادی به آیت ا... طالقانی و آیت ا... زنجانی داشت. درد دلهایش بیشتر پیش این دو نفر بود، و در واقع آنها سنگ صبورش بودند. همچنین عشق به اهل بیت در او آنقدر بود، که هنگام شکست در مسابقات ۱۳۳۴ توکیو به اتفاق سایر کشتی گیران شکست خورده از توکیو رهسپار کربلا شد.

    علاوه برآن تختی پیش از هر مسابقه به زیارت حضرت رضا(ع) می رفت، و دربازگشت از مسابقات نیز مجددا امام رضا(ع) را زیارت می نمود. همچنین بنابه اظهارات شادروان، همیشه قرآن کریم را با خود بهمراه داشت. بنابراین مجموعه اعتقادات تختی به خدا موجب شده بود که او یکی از صدیق ترین و پاک ترین مردمان زمان خودباشد.

    درهمان ایام که تختی عرصه قلبهای مردم ایران را در می نوردید، عشق به مبارزه و فعالیتهای سياسي دراو ریشه دوانید. او خود را یک مبارز می دانست و در ارتباط نزدیک با مرحوم آیت ا... طالقانی وشهید حجت الاسلام سید مجتبی نواب صفوی بود. تختی رفته رفته به جمع سياسي ها پیوست و همین امر موجب نارضایتی دستگاه حاکم شد.

    آری تختی یک قهرمان بود، یک مبارز بود، قهرمانی سياسي که پیوسته با عمال رژیم درجنگ و گریز بود. چنانچه در یکی از خاطرات تختی گفته شده که پس از قهرمانی تختی و یارانش در یوکوهاما، تیم کشتی را به دیدار شاه بردند. در این دیدار شاه از تختی خواست، تا کشتی را رها کرده، به مربی گری بپردازد. اما او در پاسخ گفت:« من برای این مردم چیزی ندارم، جز کشتی. این آخرین فرصتهای من است که برای رضایت مردم کشتی بگیرم و آنها را خوشحال کنم.»

    این پاسخ نارضایتی و خشم شاه را در پی داشت، زیرا تختی تشک کشتی را حلقه وصل خود و ملت می دانست، و شاه و دستگاه او می خواستنداین اتصال را قطع کنند. لذا سعی می کردند، مانع حضور او روی تشک شوند.

    بعد از این ملاقات بود که حقوق تختی قطع شد و ماموران ساواک بیش از پیش او را زیر نظر گرفتند. با این حال تختی در انتخابات کنگره جبهه ملی شرکت کرد و در کنگره این جبهه که در دیماه سال ۱۳۴۱ در تهران برگزار شد، به عنوان نماینده ورزشکاران با یکصد رای به عضویت شورای مرکزی انتخاب شد. مدتی بعد شاه و عواملش سعی کردند، تا با خرید تختی اورا از مردم دورکنند. آنها پیشنهاد وکالت مجلس، مدیریت شهرداری و... را به تختی دادند. که او هیچ یک را نپذیرفت و زیر بار زور نرفت.

    در جریان زلزله بوئین زهرا مردم به دلیل بی اعتقادی به دستگاههای دولتی ازدادن کمک خودداری می کردند، و در این هنگام بود که تختی آمادگی اش را برای دریافت هدایای مردمی از طریق روزنامه کیهان اعلام نموده و پس از موافقت نیز با حضور درمیان مردم صمیمی توانست کمکهای بیشماری به نفع زلزله زدگان از شهروندان جمع آوری کند.

    شادروان تختی درسن ۳۴ سالگی تصمیم به ازدواج گرفت و با دختری بنام شهلا توکلی پیوند زناشویی بست که ثمره این ازدواج یگانه فرزندی به نام بابک بود که در شهریور سال ۱۳۴۶ متولد شد. در زمان ازدواج به دلایل ذکر شده تختی وضع مالی خوبی نداشت و به همین دلیل نتوانست اجاره خانه ای که برای زندگی همسرش تهیه کرده بود را بدهد، و مجبور شد پس از ۷-۶ ماه به خانه خودش که مادر و خواهرش نیز در آن زندگی می کردند بازگردد.

    در سال ۱۳۴۵ آخرین مسابقات تختی در تولید و آمریکا انجام شد و از آن زمان به بعد قهرمان قهرمانان در سن ۳۶ سالگی با کشتی خداحافظی کرد. چنانچه گفته شد شادروان تختی مرتب از سوی ساواک تحت نظر قرار می گرفت و در این رابطه اسناد و مدارک بسیار نیز موجود است، بعنوان مثال در مهرماه سال ۱۳۴۶ طی نامه ای سوابق تختی از اداره سوم استعلام شد که در پاسخ نوشت: «ضمیمه پرونده کلاسه ۱۲۸۱۱۱ آقای غلامرضا تختی را یکی از عناصر حزب سوسیالیست معرفی می نماید».

    در رابطه با مرگ شادروان تختی شایعات بسیاری گفته شد، رژیم آن را خودکشی ناشی از عقده های روانی، اختلافات خانوادگی، و... معرفی کرد، اما آنچه بر مردم حقیقت جوی ایرانی از اسناد به جای مانده مسلم گشت. این بود که تختی به دست عمال رژیم کشته شد. آری او را در یکی از اتاقهای هتل آتلانتیک تهران که مجاور سازمان امنیت کشور بود، به قتل رساندند و ظواهر امر را به نحوی طراحی کردند که دال برخودکشی تختی باشد.

    خبر در گذشت قهرمان کشتی ایران در تاریخ ۱۸/۱۰/۱۳۴۶ در سراسر تهران بلکه ایران و جهان پیچید و همه ناباورانه در سوگ تختی به عزاداری پرداختند.

    پیکر پاکش نیز در تاریخ ۱۹/۱۰/۱۳۴۶ پس از کالبد شکافی در پزشکی قانونی و رای برخودکشی اش به ابن بابویه منتقل و همانجا به خاک سپرده شد.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    ▪ ۱۳۰۹- پنجم شهریور: تولد در محله خانی آباد تهران؛ پدر: رجب، مادر: صغری

    ▪ ۱۳۰۹- ششم شهریور: صدور شناسنامه شماره ۵۰۰ برای او از حوزه ۵ تهران

    ▪ ۱۳۱۵-۱۳۲۱: تحصیل ابتدایی در دبستان حکیم نظامی تهران

    ▪ ۱۳۲۴-۱۳۲۱- تحصیل دوره متوسطه اول در دبیرستان منوچهری تهران

    ▪ ۱۳۲۴- ترک تحصیل به دنبال گذراندن دوره اول متوسطه

    ▪ ۱۳۲۵: آغاز تمرین کشتی

    ▪ ۱۳۲۷: اعزام به خدمت سربازی

    ▪ ۱۳۲۷- بیست و پنجم مهر: استخدام در اداره راه آهن دولتی

    ▪ ۱۳۲۸ شرکت در مسابقه جام فرانسه در وزن پنجم

    ▪ ۱۳۲۹: عزیمت به مسجد سلیمان و اشتغال در شعبه شرکت نفت

    ▪ ۱۳۲۹: عضویت در باشگاه پولاد

    ▪ ۱۳۲۹: شرکت در مسابقه های کشتی پهلوانی تهران

    ▪ ۱۳۲۹: شرکت در مسابقه های کشتی ایران و کسب مقام قهرمانی

    ▪ ۱۳۳۰-۱۳۴۵: عضویت در تیم ملی کشتی ایران؛

    ▪ ۱۳۳۰الی... : نپذیرفتن پیشنهادهای کلان مؤسسه های تبلیغاتی برای شرکت در آگهی های بازرگانی

    ▪ ۱۳۳۰-۱۳۴۵: نگارش مقاله ها، کتابها، سرودن شعر، ساخت فیلم، چاپ تصویر و ... به منظور تجلیل از خصائل انسانی و پهلوانی

    ▪ ۱۳۳۰ (۱۹۵۱ میلادی): شرکت در مسابقه های جهانی کشتی آزاد در هلسینکی (فنلاند) و کسب مدال نقره

    ▪ ۱۳۳۰: جانبداری و حمایت از نهضت ملی ایران و تشکیل کمیته ورزشکاران در منزلش

    ▪ ۱۳۳۱(۱۹۵۲ میلادی): شرکت در مسابقه های جهانی و توکیو (ژاپن) و کسب عنوان چهارم

    ▪ ۱۳۳۴: برگزیدن وی به عنوان «بهترین ورزشکار سال ایران»

    ▪ ۱۳۳۵(۱۹۵۶ میلادی): شرکت در مسابقه های المپیک ملبورن (استرالیا) و کسب مدال طلا و برگزیدن وی به عنوان «ستاره مسابقات»

    ▪ ۱۳۳۵: گرفتن بازوبند پهلوانی ایران و «امتیاز ضرب و زنگ»

    ▪ ۱۳۳۶(۱۹۵۷ میلادی): شرکت در مسابقه های جهانی استانبول (ترکیه)

    ▪ ۱۳۳۶: گرفتن بازوبند پهلوانی ایران و «امتیاز ضرب و زنگ»

    ▪ ۱۳۳۷: گرفتن بازوبند پهلوانی ایران و «امتیاز ضرب و زنگ»

    ▪ ۱۳۳۷(۱۹۵۸ میلادی): شرکت در مسابقه های جهانی صوفیه (بلغارستان) و کسب مدال نقره؛ برگزیدن وی به عنوان «ستاره مسابقات»

    ▪ ۱۳۳۷: شرکت در مسابقه های آسیایی توکیو (ژاپن) و کسب مدال طلا

    ▪ ۱۳۳۷: درگذشت پدر

    ▪ ۱۳۳۸(۱۹۵۹ میلادی): شرکت در مسابقه های جهانی تهران (ایران) و کسب مدال طلا

    ▪ ۱۳۳۸: سفر به آلمان به دعوت دانشجویان ایرانی مقیم آن کشور

    ▪ ۱۳۳۸: سفر به انگلستان

    ▪ ۱۳۳۹(۱۹۶۰ میلادی): شرکت در مسابقه های المپیک رم (ایتالیا) و کسب مدال نقره

    ▪ ۱۳۳۹: انتقال به سازمان برنامه

    ▪ ۱۳۳۹: شرکت در مسابقه های کشتی دوستانه در ترکیه و بلغارستان به عنوان عضو تیم ملی ایران و برگزیده شدن وی به عنوان «ستاره مسابقات»

    ▪ ۱۳۴۰(۱۹۶۱ میلادی): سفر به شوروی به همراه تیم ملی کشتی ایران

    ▪ ۱۳۴۰: شرکت در جشن دانشجویان دانشگاه تهران که به افتخار وی ترتیب داده بودند

    ▪ ۱۳۴۰: شرکت در مسابقه های جهانی یوکوهاما (ژاپن) و کسب مدال طلا

    ▪ ۱۳۴۰: اعتصاب وی و سایر کشتی گیران تیم ملی و امتناع آنان از شرکت در مسابقه ها تا برآورده شدن خواسته های چهارگانه شان

    ▪ ۱۳۴۰: آغاز همکاری با گروه های ملی مذهبی

    ▪ ۱۳۴۰شرکت در جشن کوهنوردان در «تالار فرهنگ» تهران و استقبال مردمی از او که به دنبال آن غلامرضا پهلوی تالار را ترک کرد

    ▪ ۱۳۴۰: اختار ساواک به کشتی گیران مبنی بر اینکه با وی تمرین نکنند

    ▪ ۱۳۴۰: ممانعت حکومتیان از ورود وی به ورزشگاهها

    ▪ ۱۳۴۰: سفر به آلمان برای شرکت در کنفرانس راه آهنهای جهان به عنوان عضویت هیئت رئیسه شورای ورزش راه آهن ایران

    ▪ ۱۳۴۱(۱۹۶۲ میلادی): شرکت در مسابقه های جهانی تولیدو (آمریکا) و کسب مدال نقره

    ▪ ۱۳۴۱: اعلام وداع با کشتی

    ▪ ۱۳۴۱: پیشنهاد شهرداری تهران به وی و امتناع از قبول این سمت

    ▪ ۱۳۴۱: قبول مشاورت عالی فدراسیون کشتی

    ▪ ۱۳۴۱: جمع آوری و رساندن اعانات مردم به زلزله زدگان بوئین زهرا

    ▪ ۱۳۴۱: شرکت در کنگره جبهه ملی ایران و انتخابش به عنوان عضو شورای مرکزی جبهه ملی با کسب یکصد رأی

    ▪ ۱۳۴۱: قطع حقوق ماهانه سازمان برنامه و فدراسیون کشتی

    ▪ ۱۳۴۲: ممنوع الخروج شدن از ایران و ممانعت از سفرش به آلمان

    ▪ ۱۳۴۲: حضورش در دانشگاه تهران به دعوت دانشجویان و سخنرانی برای آنها

    ▪ ۱۳۴۲: شرکت در جام کیهان مشهد به عنوان «میهان ویژه»

    ▪ ۱۳۴۲: انتخابش به عنوان «مرد سال ورزش ایران» از سوی مجله کیهان ورزشی به رغم مخالفت سردمداران رژیم

    ▪ ۱۳۴۲: اعلام نامزدی وی برای انتخاب انجمن شهر تهران بدون اطلاعش و تکذیب نامزدی انتخابات به وسیله او

    ▪ ۱۳۴۲: گسترش فعالیتهای سياسي و شرکت در جلسات مخفی نیروهای ملی مذهبی و گزارشهای مأموران ساواک در این زمینه

    ▪ ۱۳۴۲: درخواست فدراسیون کشتی - بنابر توصیه سردمداران رژیم - از وی برای نوشتنن تنفر نامه از احزاب سياسي و وعده تجلیل از او و امتناعش از این امر

    ▪ ۱۳۴۳(۱۹۶۴ میلادی): پاسخ به پیامهای مردم وپذیرفتن دعوت فدراسیون کشتی برای بازگشت به صحنه ورزش

    ▪ ۱۳۴۳: شرکت در مسابقه های المپیک توکیو (ژاپن) و کسب عنوان چهارم

    ▪ ۱۳۴۴: شرکت در کنفرانس راه آهنهای جهان در لایپزیک (آلمان)

    ▪ ۱۳۴۵(۱۹۶۵ میلادی): شرکت در مسابقه های جهانی در تولیدو (آمریکا)

    ▪ ۱۳۴۵: شرکت در مسابقه های دوستانه کشتی ایران در انگلستان و درخواست دانشجویان ایرانی برای پناهنده شدن و نپذیرفتن وی

    ▪ ۱۳۴۵: پیشنهاد سرپرستی فدراسیون کشتی و نپذیرفتن وی

    ▪ ۱۳۴۵- دوم آبانماه: پیمان عقد با دوشیزه شهلا توکلی

    ▪ ۱۳۴۵- ۳۰ بهمن - ازدواج با دوشیزه شهلا توکلی

    ▪ ۱۳۴۶- ۱۱ شهریور: تولد فرزندش بابک

    ▪ ۱۳۴۶- ۱۵ دیماه: اقامت در هتل آتلانتیک تهران

    ▪ ۱۳۴۶- ۱۶ دیماه: امضای وصیت نامه در دفترخانه اسناد رسمی شماره ۲۰۲ تحت شماره ۳۴۲۸ و تعیین مهندس کاظم حسیبی به عنوان قیم فرزندش

    ▪ ۱۳۴۶- ۱۷ دیماه: ترک دنیا

    ▪ ۱۳۴۶- ۱۸ دیماه: شکستن در اتاق محل اقامتش در هتل

    ▪ ۱۳۴۶- ۱۸ دیماه: انتقال به پزشکی قانونی و اجتماع انبوه مردم در اطراف پارک شهر تهران

    ▪ ۱۳۴۶- ۱۸ دیماه: آرمیدن در ابن بابویه




    گردآوری شده در انجمن آسمـــــــــونی ها
    زن شيطان نيست...
    زن جلوه زيبايي بي حد خداوند است ...
    ميل انسان به بقا...
    ميل انسان به زندگي...
    ميل انسان به زيبا پرستي...
    ميل انسان به انسان...
    زن شيطان نيست ... گوشه اي از هنر آفرينش است...
    زن ... عـــشق است
    يک سرمايه ابدي در جهان...
    خلاصه تمام مهرباني هاي دنيا...
    چشمهايت را که پاک کن از تمام هوسها
    ناز يک زن را جوهر زنانگي او ميبيني نه نياز مردانگي خود...


    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]




  7. Top | #7
    آسمونی ها

    تاریخ عضویت
    May 2010
    شماره عضویت
    18
    عنوان کاربر
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    محل سکونت
    انجمن آسمونی ها
    علایق
    موزیک لایت, ابی , داریوش, استقلال
    نوشته ها
    10,280
    پسندیده
    4,916
    مورد پسند : 8,506 بار در 4,655 پست

    Laughing2 زندگی به من آموخت مردم را دوست بدارم، راستی چقدر محبت بدهکارم؟

    زندگی به من آموخت مردم را دوست بدارم، راستی چقدر محبت بدهکارم؟


    چهل و یکمین سالگرد تختی

    مراسم چهل و یکمین سالگرد درگذشت جهان پهلوان غلامرضا تختی اسوه جوانمردی که امسال همزمان با تاسوعای حسینی است روز سه شنه ۱۷ دی ماه از ساعت ۹ صبح در آرامگاه وی واقع در ابن بابویه شهر ری برگزار می شود.
    غلامرضا تختی در روز پنجم شهریور ماه ۱۳٠۹در خانواده ای متوسط و مذهبی در محله خانی آباد تهران به دنیا آمد. "رجب خان" - پدر تختی - غیر از وی دو پسر و دو دختر دیگر نیز داشت که همه آنها از غلامرضا بزرگتر بودند. "حاج قلی"، پدر بزرگ غلامرضا فروشنده خواروبار و بنشن بود. از قول رجب خان، تعریف می کنند که حاج قلی در دکانش بر روی تخت بلندی می نشست و به همین سبب در میان اهالی خانی آباد به حاج قلی تختی شهرت یافته بود. همین نام بعدها به خانواده های رجب خان منتقل شد و به "نام خانوادگی" تبدیل شد.

    غلامرضا تنها ۹سال به تحصیل پرداخت. وی خود می گوید: "مدت ۹سال در دبستان و دبیرستان منوچهری که در همان خانی آباد قرار داشت، درس خواندم ولی تنها خاطره ای که از دوران تحصیل به یاد دارم، این است که هیچ وقت شاگرد اول نشدم، اما زندگی در میان مردم و برای مردم درس هایی به من آموخت که فکر می کنم هرگز نمی توانستم در معتبرترین دانشگاه ها کسب کنم. زندگی همچنین به من آموخت که مردم را دوست بدارم و تا آنجا که در حد توانایی من است به آنان کمک کنم. حال، این کمک از چه طریقی و از چه راهی باشد، مهم نیست. هر کس به قدر توانایی اش ..."
    غلامرضا ورزش را از نوجوانی آغاز کرد. ورزش ابتدا برای او نوعی تفنن و سرگرمی بود. در همان اوان، خیال قهرمان شدن مدتی او را به وسوسه انداخت اما از همان نوجوانی که تازه به فکر باشگاه رفتن افتاده بود، اعتقاد داشت که ورزش برای تندرستی و سلامت جان و تن هر دو لازم است.
    آشنایی حقیقی تختی با ورزش و کشتی در باشگاه "پولاد" آغاز شد. وی که پیش از این گودها و زورخانه های فراوانی دیده بود و شیفته تواضع و افتادگی پهلوانانی کشتی و ورزشی باستانی شده بود، برای نخستین بار در سال ۱۳۳۹ به باشگاه پولاد (واقع در خیابان شاهپور سابق) رفت و به دلیل علاقه و استعداد وافری که نسبت به کشتی نشان داد مورد توجه مرحوم "حسین رضی زاده" مدیر آن باشگاه قرار گرفت.
    تختی که پس از بازگشت از خوزستان (مسجد سلیمان) روانه خدمت سربازی شده بود، در سربازخانه با استفاده از فرصت ها و توجهات فراهم شده، به ویژه تشویق و حمایت دبیر وقت فدراسیون کشتی که در دژبان ارتش فعالیت داشت، تمرینات کشتی خود را بار دیگر آغاز کرد. تختی خود در این باره می گوید: "وقتی در سال ۱۳۲۸در مسابقه بزرگ ورزشی (کاپ فرانسه) شرکت کردم، در همان اولین دوره ضربه فنی شدم. اما تمرین های جدی و سختی که در پیش گرفتم، مرا یاری کرد تا حقیقت مبارزه را درک کنم؛ اگر چه شور پیروزی در سر داشتم اما کار و کوشش را سرآغاز پیروزی می دانستم".
    به این ترتیب تختی با تمرین و پشتکار مثال زدنی رفته رفته خود را از میان بازنده ها بیرون کشید و سرانجام در سال ۱۳۳۰ در وزن ۷۹ کیلوگرم به عضویت تیم ملی درآمد. وی در نخستین دوره مسابقه های کشتی آزاد قهرمانی جهان (هلسینکی، ۱۹۵۱) با وجود آن که هنوز ۲۱سال داشت، نایب قهرمان جهان شد. شادروان غلامرضا تختی در سال ۱۳۳۱(۱۹۵۲) در نخستین حضور خود در رقابتهای المپیک با کسب شش پیروزی و قبول یک شکست در برابر "دیوید جیما کوریدزه" از شوروی صاحب نشان نقره شد. وی در این مسابقات توانست حیدر ظفر ترک را که سال پیش با غلبه بر تختی قهرمان جهان شده بود را شکست دهد.

    در بازیهای المپیک ملبورن (استرالیا) که در آذرماه ۱۳۳۵(۱۹۵۶) برگزار شد تختی یک بار دیگر در وزن هفتم (۸۷ کیلوگرم) به مصاف رقبایی از شوروی، آمریکا، ژاپن آفریقای جنوبی، کانادا و استرالیا رفت و با شکست تمامی حریفان اولین نشان طلای خود را به گردن آویخت. این برای نخستین بار بود که دو قهرمان از آمریکا و شوروی در یک سکوی معتبر جهانی پایین تر از حریف ایرانی قرار می گرفتند. جهان پهلوان تختی در اسفند ماه همان سال با غلبه به مرحوم حسین نوری به مقام پهلوانی ایران دست یافت و صاحب بازوبند شد و در سال های سی و شش و سی و هفت نیز این عنوان را تکرار کرد.
    تیم ملی ایران در رقابت های سال ۱۹۶۲ "تولیدو" اگرچه نتوانست مقام قهرمانی خود را حفظ کند اما کسب مقام سوم جهان نیز با توجه به کارشکنی ها و ناداوری هایی که در حق تختی و سایر کشتی گیران ایران روا شد نتیجه قابل قبولی تلقی می شود. جهان پهلوان تختی در این مسابقات با حضور مقتدرانه در برابر "وان براند" آمریکایی، "مروید" روسی و "عصمت آتلی" که از قهرمانان صاحب نام وزن هفتم بودند از حیثیت کشتی ایران به خوبی دفاع کرد و در نهایت پس از تساوی با "مروید" جوان تنها به دلیل ۲۰۰گرم اضافه وزن نسبت به حریف از دریافت نشان طلا محروم شد و به گردن آویز نقره رضایت داد.
    قهرمان ارزشمند ایران در شرایطی در این دیدارها شرکت کرد که از بیماری خطرناکی رنج می برد با این حال عشق به ملت ایران او را به مصاف با بزرگترین قهرمانان جهان کشاند. شدت بیماری تختی به حدی بود که پس از دیدار فینال سریعا به نیویورک منتقل و روز بعد در بیمارستان بزرگ نیویورک تحت عمل جراحی قرار گرفت.
    در فاصله سال های ۱۹۶۲ تا هزار و ۱۹۶۶ جهان پهلوان تختی با وجود سن بالا همچنان عضو تیم ملی ایران بود اما تنها در بازیهای المپیک ۱۹۶۴ توکیو شرکت کرد که در این دیدار با بد اقبالی از کسب چهارمین نشان المپیک خود بازماند و به عنوان چهارمی جهان اکتفا کرد. البته جانشینان تختی در مسابقات جهانی صوفیه (۱۹۶۳) و منچستر (۱۹۶۵) از دریافت حتی یک امتیاز در وزن هفتم ناموفق بودند، این امر در کنار عشق وافری که ملت ایران به جهان پهلوان داشتند، موجی از درخواست های مردمی و مطبوعاتی برای حضور مجدد تختی در مسابقات جهانی را برانگیخته بود. پهلوان ۳۶ ساله ایران با وجود عدم آمادگی کافی و گذشتن از مرز بازنشستگی شرکت در مسابقات جهانی ۱۹۶۶ (تیر ماه ۱۳۴۵) تولیدو را پذیرفت.
    تختی در مسابقات انتخابی مسابقات جهانی ۱۹۶۶ از نظر نتایج فنی و پیروزی با ضربه فنی، بهترین چهره شناخته شده و به عنوان بهترین کشتی گیر وزن هفتم ایران راهی آمریکا شده بود با این حال کارشکنی ها و برخوردهای سویی که از سوی برخی افراد و مقامات نسبت به او روا می شد روحیه او را تضعیف کرده بود.

    جهان پهلوان به هنگام عزیمت به آخرین سفر خود، در میان خیل عظیم مردمی که برای بدرقه او و همراهانش آمده بودند در گفت و گو با خبرنگار "کیهان ورزشی" گفت: "هیچ چیز نمی تواند مرا خوشحال کند، پول، مدال طلا، عشق و حتی عشق. نسبت به این مردمی که به فرودگاه آمده اند، احساس شرمندگی می کنم. راستی چقدر محبت بدهکارم؟ من چرا باید کشتی بگیرم؟ چرا باید همراه تیم، مسافرت کنم، تا سبب این همه مراجعت باشم؟ اگر پاسخ به این پرسش را می دانستم من هم می توانستم ادعا کنم چون دیگران هستم ... وقتی کسی نداند چه عاملی سبب خوشحالی اش خواهد شد، یقیناً نخواهد توانست بگوید چرا کشتی می گیرد و چرا همراه تیم مسافرت می کند".
    تختی که بی امید به مصاف تازه نفس ها و جوانان جویای نام رفته بود، متأسفانه با بدترین قرعه ممکن نیز مواجه شد به طوری که پس از پیروزی ۵ بر صفر در مقابل حریفی از مجارستان به مصاف "الکساندر مدوید" و "احمد آئیک" (نفرات اول و دوم این دوره از رقابت ها) رفت و با قبول شکست در برابر آنها برای همیشه با صحنه کشتی خداحافظی کرد.
    تختی اولین کشتی گیر ایرانی است که موفق شد در سه وزن مختلف صاحب مدال های جهانی و المپیک شود: جهانی ۵۱ و المپیک ۵۲ (در ۷۹ کیلوگرم)، المپیک ۵۶، ۶۰، جهانی تهران و یوکوهاما ( در ۸۷ کیلو) و جهانی ۶۲ تولیدو در ۹۷ کیلو.
    تختی در دوران زندگی ورزشی اش رکورددار شرکت در المپیک ها و کسب بیشترین مدال از این آوردگاه بود. در چهار دوره المپیک حضور داشت و حاصل آن یک طلا، دو نقره و یک عنوان چهارمی بود که در کشتی ایران این امر اتفاقی نادر است.
    جهان پهلوان علاوه بر قهرمانی، به لحاظ منش و رفتار انسانی و سجایای اخلاقی پسندیده و جوانمردی و نوع دوستی شهره خاص و عام بوده است.
    او زندگی خود را وقف مردم کرده بود. شادروان تختی در ورزش باستانی و کشتی پهلوانی نیز دارای تبحر و مهارت بود، چنان که سه بار پهلوان ایران شد و هر بار کشتی گیران نامداری را مغلوب کرد.

    وی چهار ماه پس از بازگشت از آخرین سفر خود (تولیدو-۱۹۶۶) در آبان ماه سال ۱۳۴۵ زندگی مشترک خود را با همسرش آغاز کرد که حاصل آن تولد بابک در سال ۱۳۴۶ بود و سرانجام پس از گذشت چهار ماه از تولد فرزندش خبر درگذشت جهان پهلوان همه را در اندوهی عظیم و بهتی شگفت انگیز فرو برد.
    مراسم چهل و یکمین سالگرد درگذشت جهان پهلوان غلامرضا تختی اسوه جوانمردی که امسال همزمان با تاسوعای حسینی است روز سه شنبه ۱۷ دی ماه از ساعت ۹ صبح در آرامگاه وی واقع در ابن بابویه شهر ری برگزار می شود.




    گردآوری شده در انجمن آسمـــــــــونی ها
    زن شيطان نيست...
    زن جلوه زيبايي بي حد خداوند است ...
    ميل انسان به بقا...
    ميل انسان به زندگي...
    ميل انسان به زيبا پرستي...
    ميل انسان به انسان...
    زن شيطان نيست ... گوشه اي از هنر آفرينش است...
    زن ... عـــشق است
    يک سرمايه ابدي در جهان...
    خلاصه تمام مهرباني هاي دنيا...
    چشمهايت را که پاک کن از تمام هوسها
    ناز يک زن را جوهر زنانگي او ميبيني نه نياز مردانگي خود...


    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]




  8. Top | #8
    آسمونی ها

    تاریخ عضویت
    May 2010
    شماره عضویت
    18
    عنوان کاربر
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    محل سکونت
    انجمن آسمونی ها
    علایق
    موزیک لایت, ابی , داریوش, استقلال
    نوشته ها
    10,280
    پسندیده
    4,916
    مورد پسند : 8,506 بار در 4,655 پست

    Laughing2 پهلوان همیشه زنده است

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    سه شنبه ۱۷ دی چهل ویکمین سالگرد درگذشت جهان پهلوان غلا مرضا تختی است. انسانی که پهلوانی را معنا کرد و پوریای ولی زمانه شد.

    < هیچ چیز نمی تواند مرا خوشحال کند؛ پول، مدال طلا ، عشق و حتی عشق... نسبت به این مردمی که به فرودگاه آمده اند، احساس شرمندگی می کنم. راستی چقدر محبت بدهکارم!؟ من چرا باید کشتی بگیرم؟ چرا باید همراه تیم مسافرت کنم، تا سبب این همه مراجعت باشم؟ اگر پاسخ به این پرسش را می دانستم، من هم می توانستم ادعا کنم چون دیگران هستم ... وقتی کسی نداند چه عاملی سبب خوشحالی اش خواهد شد، بی تردید نخواهد توانست بگوید چرا کشتی می گیرد و چرا همراه تیم مسافرت می کند.>

    این است آخرین گفتار جهان پهلوان غلا مرضا تختی در هنگام عزیمت به آخرین سفر خود، در میان خیل عظیم مردمی که برای بدرقه او و همراهانش آمده بودند.

    آن روز خورشید خندید. آسمان اشک شوق ریخت. زمین به خود بالید. لا له سربرآورد. شقایق شکفت. آن روز پهلوان نه بر توسن افتخار و مردانگی که بر ابرها سوار شد. دنیای قهرمانی را دور زد. از مرز پهلوانی گذشت و بزرگواری و جوانمردی را تفسیر کرد.

    پهلوانی که مدال طلا ی جهان و المپیک را نخواست تا جوانمردی را معنا کند. آن روز پهلوان از آسمان معرفت ستاره های مهر و محبت و عاطفه چید. آن روز پهلوان عشق را به این ستاره پیوند زد و آن را به مردمی که دوستشان می داشت هدیه کرد.

    آن روز پهلوان گریست. اشک پهلوان موج شد و پیش آمد. دامنه آن موج به ناصر خسرو، پاچنار و سبزه میدان محدود نشد. همه جا را در نور دید. صخره های سنگدلی و بی تفاوتی را خرد کرد و در یک نقطه متمرکز شد" بویین زهرا." بویین زهرا در آن زمستان سرد، سبز شد و آن روز آن تابلوی سبز بر شناسنامه پهلوان مهر سبز جاودانگی زد.

    آن روز خورشید به تماشای آخرین تابوت مردانگی نشست و از خجالت سربلند نکرد. آن روز آسمان مرگ مردترین مرد ورزش را به چشم دید و گریست. آن روز تختی در ابن بابویه آرام گرفت.

    ... از آن جماعت هیچکس حتی برای یک لحظه به احتمال خودکشی فکر نکرد. آخر جهان پهلوان باشی و در بودن خودت جبران کرده باشی نبودن های فردی و اجتماعی دیگران را و آن وقت خودکشی؟" و همین است که هر احتمالی مورد قبول واقع می شود و دهان به دهان در صف ماتم زده های مرگ پهلوان می چرخد، به جز یک شایعه؛ خودکشی.

    "چیز خورش کرده اند"، این جمله بیش از هر چیزی شنیده می شود. حتی نام سم را هم می گویند.

    باور لحظه ها، سخت ترین کار ممکن است و برای برخی نیز ناممکن. او که با لبخند همیشگی صورتش، از هر ناممکنی روی تشک، ممکن می ساخت، اکنون پیکر بی جانی است که با اندوه ناتمام مردم، به این سو و آن سو می رود.

    ابن بابویه آماده پذیرایی از جهان پهلوان می شود. مرد ناآرام جنگ تن به تن کشتی، و این بار جنگ او با زندگی پایان یافته است. هوا سرد است و خبر کشنده تر از سوز طاقت فرسای هفدهم دی ماه. این فرزند درد و رنج، اینک چهره در نقاب خاک کشیده است. و باورش چه دشوار ... خبر که از مرزها بگذرد، چگونه الکساندر مدوید باور خواهد کرد. احمد آئیک چه خواهد گفت و جیما کوریدزه.

    "من تختی را به خاطر اخلا ق، انسانیت و معرفتش دوست می داشم. او عالی بود. یک انسان کامل. فکر نمی کنم دیگر مثل تختی کسی پا به عرصه کشتی بگذارد. او بعد از شکست نیز به من احترام می گذاشت و هنوز خاطره آن لبخندهای ملیح را در ذهن دارم ... یک خبر آتش به جانم زد و قلبم تیر کشید. خبر آمد که تختی درگذشته است. خبری ناگوارتر از این نبود. باور نمی کردم. هنوز هم نمی توانم باور کنم که مردی با آن صلا بت، چهره در نقاب خاک کشیده باشد..." این اولین عکس العمل جیما کوریدزه، قهرمان روس است که آخرین مبارزه بین المللی خود را برابر تختی برگزار کرده است.

    او جوانمردترین جوانمردی است که تاریخ ورزش به خود دیده است. مردم نمی پذیرند که او خودکشی کرده و رژیم حاکم را قاتل او می دانند. برای آنها که زلزله بویین زهرا را در خاطر دارند و دست نزدن جهان پهلوان به پای مصدوم حریف را، فرقی نمی کند، او خودش را کشته باشد یا او را کشته باشند.

    حکومت، حقوق وی را قطع کرده و دستور داده که مرد شماره یک کشتی را به سالن ها راه ندهند و این دلیل محکمی است برای نپذیرفتن خودکشی.

    ..."آن مرد عادی ناتوان که ابتذال وجود روزمره اش خویش را در معنای وجودی او جبران شده می دید، این بچه خانی آباد که هرگز به طبقه خود پشت نکرد، این نفس قدرت تن که به قدرت مسلط زمانه "نه" گفت، نه نامجو شد و نه شعبان و نه حبیبی، چگونه باور کند که خودکشی کرده؟" این فرزند درد و رنج روز پنجم شهریور سال ۱۳۰۹ در محله خانی آبادنو تهران به دنیا آمد.

    "من فرزند درد و رنج بودم و با این درد خو گرفتم. همیشه مردمی را که مرا دوست دارند، دوست داشته ام و می دانم آینده به کسانی تعلق دارد که بیشتر رنج برده اند."

    شاید داستان زندگی سی و شش ساله او، تکراری ترین قصه ای باشد که هر سال در آستانه سالمرگش در گوش آنهایی که باید درس جوانمردی را بیاموزند، تکرار شود. درست مانند خیلی های دیگر، به سالن پولا د تهران رفت و بعد از مدتی که تمرینات او به سرانجامی نرسید، ناامید از عدم پیشرفت، برای کار در شرکت نفت، روانه جنوب شد؛ اما دوام دوری اش از کشتی فقط یک سال بود و دوباره به تهران بازگشت تا آنچه که در درونش او را به تلا ش و تمرین کردن وا می داشت، به نتیجه برساند.

    مستعد بود و استارت کار خود را در سال ۱۹۵۱ زد. حاصل کارش مدال نقره ای بود که یک سال بعد در المپیک ۱۹۵۲ هلسینکی فنلا ند نیز تکرار شد. مدال طلا یی که نام او را در پنج حلقه طلا یی کشتی ایران جای داده در سال ۱۹۵۶ در المپیک ملبورن به دست آورد.

    چهار بار به این رزمگاه که نتیجه اش اهمیت بسیاری برای سازمان ورزش کشورها دارد اعزام شد و حاصل آن کسب سه مدال بود.

    افتخار کسب هفت مدال در مسابقات جهانی و المپیک نیز از آن اوست.

    ۲ افتخار توامان از نظر تعداد حضور و کسب مدال در المپیک که بعد از گذشت چند دهه برای آن شریکی در ایران پیدا شد.

    امیررضا خادم نیز با چهار حضور و هادی ساعی با کسب سه مدال در این میدان، امروز خود را از این لحاظ در کنار جهان پهلوان احساس می کنند.

    اما این تمام آن چیزی نیست که از این قهرمان بزرگ باقی مانده است و یادگاری نیکو که هر سال در سرمای دی ماه که گاه با برف و گاه با باران همراه است، خیل عظیمی از دوستدارانش را بی دعوت به ابن بابویه تهران می کشاند.

    ..." و ببینیم این افسانه سازی عوام، آیا نوعی روش دفاعی نیست برای مرد عادی توی گذر که شخصیت ترسیده خویش را در مقابل تسلط ظلم حفظ کند و امیدوار بماند؟"

    خورخه لوئیس بورخس خوب می گوید که "روزگار فرسوده ما نمی تواند طعم غریب پهلوانی را بدون تردید و سوظن باور کند"؛ اما وقتی غلا مرضا تختی رفت، برایش چه مرثیه ها نوشتند و چه پررنگ دیده شد: رستم از شاهنامه رفت...

    "پایانم فرا رسیده؛ اما اینکه چرا عشق مردم به من تمام نمی شود، در تعجبم"

    پایان برای او، هفدهم دی ماه سال ۱۳۴۶ نیست، این شاید آغازی دیگر باشد. مسابقات ورزشی هر روز در سالن ها و ورزشگاه هایی که به نام اوست، جریان دارد. نام او با واژه جوانمردی و جهان پهلوانی عجین شده و عمر این واژه ها، ناپیداست.

    و این یعنی زندگی..."من اگر در میدان کشتی سردار نباشم، نزد مردم سرباز هم نخواهم بود"

    و این تحقق رویای جاودانگی انسان است...

    ..." او پوریای ولی نبود، او هیچکس نبود، او خودش بود، بگذار دیگران را به نام او و با حضور او بسنجند، او مبنا و معنای آزادگی است..."

    برای مردمی که به افسانه ها عشق می ورزند و حماسه سازان را دوست دارند، شاید او تنها اسطوره ورزشی باشد که هیچ گاه این رویای شیرین را تلخ نکرد.

    ..." و هیچ گاه به طبقه خود پشت نکرد"

    نام و خاطره او فارغ از بزرگنمایی های غلو شده، هر سال ماندنی تر از سال قبل می شود.

    "من کسی نیستم که قهرمان شدن و مدال آوردن را به هر قیمتی که شده، بخرم" و این راز جاودانگی نام و یاد اوست.

    و این چنین است که وقتی قهرمان، شکست خورده از میدان جهانی بازمی گردد، وقتی روی بازگشت به ایران و مواجهه با مردم را با دست خالی ندارد، با دیدن پارچه ای که روی آن نوشته اند: "برای آنکه قهرمان نگرید، همه بخندیم" تمام غم های شکست را فراموش می کند و دوباره تلا ش برای جبران شکست آغاز می شود.

    ..." از این پس راویان قصه های پهلوانی- این بهین تاریخ های زنده هر قوم- نقالا ن،

    تو را در قصه های خود برای نسل های بعد می گویند

    تو در افسانه ها جاوید خواهی ماند..."

    این قصه تا جوانمردی یک ارزش برای زمینیان باشد، ادامه خواهد داشت.باز هم در پنجم شهریور و هفدهم دی ماه تکرار می شود.

    تکراری دوست داشتنی که در نبض زمان احساس خواهد شد ...

    مراسم چهل و یکمین سالگرد درگذشت جهان پهلوان غلا مرضا تختی اسوه جوانمردی که امسال همزمان با تاسوعای حسینی است روز سه شنه ۱۷ دی ماه از ساعت ۹ صبح در آرامگاه وی واقع در ابن بابویه شهر ری برگزار می گردد.






    گردآوری شده در انجمن آسمـــــــــونی ها
    زن شيطان نيست...
    زن جلوه زيبايي بي حد خداوند است ...
    ميل انسان به بقا...
    ميل انسان به زندگي...
    ميل انسان به زيبا پرستي...
    ميل انسان به انسان...
    زن شيطان نيست ... گوشه اي از هنر آفرينش است...
    زن ... عـــشق است
    يک سرمايه ابدي در جهان...
    خلاصه تمام مهرباني هاي دنيا...
    چشمهايت را که پاک کن از تمام هوسها
    ناز يک زن را جوهر زنانگي او ميبيني نه نياز مردانگي خود...


    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]




  9. Top | #9
    آسمونی ها

    تاریخ عضویت
    May 2010
    شماره عضویت
    18
    عنوان کاربر
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    محل سکونت
    انجمن آسمونی ها
    علایق
    موزیک لایت, ابی , داریوش, استقلال
    نوشته ها
    10,280
    پسندیده
    4,916
    مورد پسند : 8,506 بار در 4,655 پست

    Laughing2 حرف هایی از جهان پهلوان تختی

    حرف هایی از جهان پهلوان تختی
    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    من پیشنهاد می کنم هر روز صبح در ادارات و کارخانه ها و آموزشگاه ها، نیم ساعت تا یک ساعت همه ورزش کنند.

    باید قهرمان سازی را متوقف کرده و با یک نهضت بزرگ، ورزش را از کودکستان تا کارخانه ها و همه ادارات تعمیم داد.

    این نخستین بند گفت وگوی غلامرضا تختی است که در حدود چهل سال پیش با نشریه «فردوس» انجام شده است؛ گفته هایی که هنوز پس از چهل سال تازگی دارد و هنوز همتی برای تحقق بخشیدن به آنها وجود نداشته است.

    ▪ وی در ادامه می افزاید: بسیاری از جوانان که شور و شوق خاصی نسبت به وطنشان دارند، جسماً ضعیفند و روحاً کسل و ناتوان و آرمان های ملی را فراموش کرده اند و عزت نفس و شجاعت خود را از دست داده اند.

    تختی از آن چهره هایی است که بسیاری از جنجال های مطبوعاتی به او نمی چسبد، ولی متأسفانه از فرط تواضع اغلب پایش توی چنان چاله هایی می رود و درمی ماند که چه بکند.

    در گفت وگویی که دست داد، او از همین مقوله صحبت کرد و سر درددل را گشود و بعد گفت که دارد تمرین می کند تا شاید برای مسابقه آماده شود! یک سؤال من در این مورد انگار عقده او را گشود.


    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    ▪ او در هیبت یک پهلوان می گوید: نه، به هیچ وجه؛ من ورزش را دوست دارم. تمرین می کنم برای این که ورزش کرده باشم.

    بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، به هیجان می آید و با شور و شوق می گوید: راستش این که مدتی است به این نتیجه رسیده ام که مردم ما احتیاج دارند ورزش کنند. ورزش به نحو دلگیری در ایران عقب است و به نحو بارزی دارد تشریفاتی می شود ـ قهرمان سازی را نمی گویم ـ در این راه پیشرفت کرده ایم ولی از ورزش عقبیم و به خصوص جوانان ما آنقدر که به سوی بی حالی و ضعف گرایش پیدا می کنند، به ورزش رغبت نشان نمی دهند و عجیب است که بسیاری از هموطنان و دوستانم که شور و شوق خاصی نسبت به وطنشان دارند، جسماً ضعیفند و روحاً کسل، این مال این است که ورزش نمی کنند.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    ▪ تختی گفت: من جوانان وطنم را دوست دارم. مدتی بود در پی علت و دلیل ضعف نفس و شجاعت و شهامتی بودم که از کف داده اند و آرمان های ملی را فراموش کرده اند، برای این که جسما علیل و خسته اند، توانایی اخلاقی خود را به نحو بارزی از دست داده اند، بدیهی است بی میلی به توانایی و ورزش، علاقه خاصی به سیگار و قوه و تفریحات دیگر پیش می آورد و برای مردم ما و به خصوص جوانان ما که باید شور و شوق به خصوصی برای آرمان هایشان داشته باشند، این بلیه بزرگی است.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    ▪ با تواضع همیشگی اش می گوید: من کاره ای نیستم، ولی سعی می کنم که این فکر تازه خودم را نیز به سایر دوستان ورزشکارم تعمیم دهم که برای ترقی و تعالی ملت ایران، یک «نهضت ورزشی» به وجود بیاوریم. برای این کار می توانیم چند دوره، قهرمان سازی را کنار بگذاریم و تا حدودی دور تماس های خارجی و مسابقات جهانی را خط بکشیم و به حداقل برسانیم و در عوض با همکاری مردم، سعی کنیم با امکانات بیشتر، ورزش را از کودکستان تا کارخانه تعمیم دهیم و بهتر است برای این منظور، ورزش در سراسر ایران اجباری شود. ما از این کار نتایج حیرت انگیزی می گیریم و مهمترینش این است که خصلت جوانمردی و ملیت خواهی را در مردم برمی انگیزانیم. صرف نظر از این که به این طریق با الکل، اعتیاد و بیماری و بلاهای دیگر نیز خود به خود مبارزه می شود.

    من می گویم چه مانعی دارد که در تمام ادارات، کارخانه ها، دبستان ها، دبیرستان ها و کودکستان ها و مراکز دیگر همه را مجبور کنند که صبح ها از نیم ساعت تا یک ساعت ورزش کنند و ساعات کار اداری از ۹ صبح شروع شود و یک ساعت اختصاص به ورزش یابد؟ و عده ای را هم ملزم کنند که پیاده به سر کار خود بیایند. برای این منظور، مسابقات پیاده روی، دو و میدانی و سایر مسابقات در رشته های دیگر افزایش یابد.

    به اعتقاد من، این یک نوع ریشه کنی یأس و ذلت در نسل جوان و یک زیربنای مطمئن برای اجتماع نوین ایران است.

    ملت ما می تواند با بهره گیری از سنت های باستان و اعتلای جوانمردی و زنده نگه داشتن خصلت های بزرگی و نجابت و شرافت و با سجایای نیک شهامت و شجاعت، زیربنای محکمی برای افتخارات ملی خود بسازد و برای این منظور، واقعا جای تأسف است که در مملکت ما از ورزش و تأثیر آن در زندگی اجتماعی مردم غافل مانده اند و یا به آن به صورت یک چیز تشریفاتی می نگرند.

    این اعتقادی است که من فکر می کنم بسیاری از مردم ایران و جوانان روشنفکر، می توانند با همدلی و مبارزه در راه آن، خدمت بزرگی به مملکت خود بنمایند و راه نجاتی است برای استعدادهای جوان ما که با زهرآب های اعتیاد و فساد دارند می خشکند!

    دست تختی را صمیمانه می فشارم. برای اولین بار است که یک قهرمان، یک پهلوان و یک چهره موفق و پیروز با جهان بینی و وسعت نظر خاص، شعاع بیشتری را می نگرد و به دردهای عمیقی فکر می کند و در ورای مسائل خرد و حقیر ورزش فعلی ایران، به مملکتش و آرمان های ملتش می اندیشد.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    اما آیا پس از چهل سال، هنوز مدیری در عرصه ورزش حضور پیدا نکرده تا این رویه کارآمد را مورد توجه قرار داده و آن را اجرایی کند؟ شاید بهتر باشد مدیران کشور در عوض آنکه هر سال، روزی را به حضور بر سر قبرش اختصاص دهند، نگاهی جدی تر به گفته ها و منش جهان پهلوان داشته باشند و با اجرای طرح های وی که کارآمدی اش محقق شده، باقیات الصالحاتی برای تختی فراهم آید.




    گردآوری شده در انجمن آسمـــــــــونی ها
    زن شيطان نيست...
    زن جلوه زيبايي بي حد خداوند است ...
    ميل انسان به بقا...
    ميل انسان به زندگي...
    ميل انسان به زيبا پرستي...
    ميل انسان به انسان...
    زن شيطان نيست ... گوشه اي از هنر آفرينش است...
    زن ... عـــشق است
    يک سرمايه ابدي در جهان...
    خلاصه تمام مهرباني هاي دنيا...
    چشمهايت را که پاک کن از تمام هوسها
    ناز يک زن را جوهر زنانگي او ميبيني نه نياز مردانگي خود...


    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]




  10. Top | #10
    آسمونی ها

    تاریخ عضویت
    May 2010
    شماره عضویت
    18
    عنوان کاربر
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    محل سکونت
    انجمن آسمونی ها
    علایق
    موزیک لایت, ابی , داریوش, استقلال
    نوشته ها
    10,280
    پسندیده
    4,916
    مورد پسند : 8,506 بار در 4,655 پست

    Laughing2 زخشنودی ایزد اندیشه کن .... جوانمردی و راستی پیشه کن

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    چهل ودومین سالگرد درگذشت جهان پهلوان تختی است. تاریخ ایران زمین، تاریخ پهلوانی است و آیین آن خردورزی، رادی و فتوت ، راستی و مردم داری و البته ولایت و محبت پیامبر خدا. ابعاد شخصیتی جهان پهلوان تختی تنها به میدان ورزش و تشک کشتی محدود نمی شد. رفتارهای بجای مانده از او، در اردو، محله، زورخانه، بازار و اجتماع هر یک حکایت های روح بزرگی است که پرداختن به آنها دارای ارزش های خاص خود است. تختی همانگونه که در ورزش استثنائیست در زندگی و پاسداری از ارزشهایش کم نظیر است. تختی قبل از آنکه در روی تشک با حریفان دست و پنجه نرم کند، با نفس خود به مبارزه پرداخته بود. تختی، قهرمان مردم است، مردم چرا قهرمان خود را دوست دارند! در طول سالیان دراز مردم ما، قهرمان المپیک و جهان و آسیا بسیار دیدند، اما چرا تختی را جهان پهلوان می نامند؟ آیا تاکنون به این شعارها که مردم در اماکن ورزشی و فرودگاهها در استقبال از او می دانند توجه کرده اید:

    " رستم ایران کیه.... غلامرضا تختی ایه!" "شیر دلیران کیه..... غلامرضا تختی ایه!"

    او را رستم ایران نام نهادند، او را شیر دلیران نامیدند. براستی که او شیر دلیران نبرد با خود، با منِ من است. او عملا به همه یاد داد و آموخت که اگر می خواهی زندگی کنی ابتدا باید حریم های زندگی خود و دیگران و اجتماع را بشناسی و سپس گام برداری. او به ما آموخت که می شود قهرمان شد ولی پهلوان ماند.

    پهلوان ما در همه عرصه های زندگی همانی بود که بر روی تشک کشتی می دیدی. او اول پهلوان زندگی بود و سپس قهرمان جهان و المپیک شد. حضور در عرصه های مختلف زندگی و خدمت خلق را همچون یک وظیفه و تکلیف بر روی دوش خود حس کرد. خدمت به خلق را مسئولیتی بر روی دوش خود حس کرد و پذیرفت و پس از آن بر روی دوش مردم پذیرفته شد.

    چون او پهلوان بود و منش پهلوانی را سیره رفتارش کرده بود، برای مردم، شکست و پیروزیش مساوی بود و حتی اگر او از یک میدان نبرد با شکست برمی گشت، به استقبال پرشکوه تر از او می پرداختند.

    تختی هنوز برای ما شناخته نشده، آری، ما مردم عادت کردیم هر سال و سالی یکبار چند ساعتی فکرمان، ذهن مان را به او مشغول و تعدادی هم وقت شان را در حد چند ساعت برای او در سال گشت نبودنش گذرانده و به کنار مزار او به احساسات پاک خود پاسخ داده و دیگر ... .

    سعی کنیم او را افسانه ای نکرده و بخشی از رفتارهای او را تدوین و گردآوری کرده و با تعمق بیشتر بر روی هر حکایت، تلاش نمائیم به عنوان مربی، مدیر و ورزشکار حداقل به آن رفتارها نزدیک شویم.

    در ادامه چند خاطره و نقل قول در مورد جهان پهلوان تختی می آید که نشان می دهد او اول پهلوان زندگی بود و سپس قهرمان جهان و المپیک. بهتر است سعی کنیم از مسیر زندگی تختی درس هایی بگیریم و تلاش کنیم به آن نزدیک شویم.


    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    جعفر سلماسی اولین مدال آور ایران در تاریخ المپیک اینچنین بیان می کند: " در روز افتتاح بازی های المپیک که در سال ۱۹۶۰ در رم برگزار شد، رئیس تربیت بدنی وقت، پرچم ایران را برای رژه رفتن در پیشاپیش ورزشکاران ایرانی در استادیوم به دست تختی داد ولی او به طرف من آمد و گفت که برداشتن پرچم ایران حق شما است چون که اولین قهرمان المپیک ایران هستی. من هر چه معذرت خواستم و از آن روح ورزشی بسیار بلند و از خودگذشتگی بی مانند او تشکر و سپاسگزاری نمودم، منصرف نشد و من هم به ناچار خواسته او را اجابت کردم و پرچم ایران را گرفته و برای رژه رفتن آماده شدم. به جرأت می توانم بگویم که این از خودگذشتگی نه تنها در ایران بلکه در جهان بی سابقه است و تا زنده هستم مدنظرم خواهد ماند."



    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    الکساندر مدوید بی شک بزرگترین کشتی گیر قرن بیستم و یکی از بهترین های تمام دوران ورزش است. ظهور و اوج گرفتن الکساندر مدوید با سال های پایانی دوران غلامرضا تختی همزمان بود. در حالی که مدوید، جوان، نیرومند، سراسر انگیزه و جویای نام بود. تختی از دیرپاترین قهرمانان عصر به حساب می آمد و کم کم به آخر دوران قهرمانیش نزدیک می شد.

    با این حال این فاصله باعث نشد تا بین آنها جدا از رقابت بر روی تشک، دوستی عمیق خارج از آن شکل نگیرد. مدوید در مورد تختی می گوید:

    " آشنایی با تختی برای من افتخار بزرگی به حساب می آید. آشنایی ما از سال ۱۹۶۱ در جریان مسابقات قهرمانی جهان در یوکوهاما آغاز شد. در آن میدان بزرگ تختی برنده مدال طلای وزن هفتم شد و من درفوق سنگین مدال برنز گرفتم. این نخستین حضور من در مسابقات جهانی بود. در همین جا بود که تختی را شناختم و از نزدیک به قدرت و بزرگی اش پی بردم. او همیشه مرا دوست می داشت. ملت خودش را هم دوست داشت.

    به هنگام مسابقات جهانی تولیدو زانوی من ضرب خوردگی پیدا کرد. پزشک تیم باند زانو را باز کرده و مشغول تزریق مسکن بود، در همین لحظه تختی که از آنجا می گذشت همه چیز را دید. یکی از مربیان به من گفت: بیا! او متوجه شده و در مسابقه به پای مصدوم تو خواهد پیچید. اما تختی اصلاً به پای مجروحم دست نزد. هر دو خسته شده بودیم و باید اذعان کنم، با اینکه او هفت سال از من پیرتر بود ولی بیش از من جنبش و تحرک داشت. آن واقعه را تا آخر عمر به یاد خواهم داشت. او هرگز به حیله و نیرنگ متوسل نشد."


    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    احترام به پیشکسوت در فرهنگ ورزش و بخصوص در کشتی که ورزشی پهلوانی است یک سنت بسیار مهم و خدشه ناپذیر است که باعث تشویق جوانان و دلگرمی بزرگان می شود.

    احمد وفادار از پهلوانان نامی ایران بود که قبل از تختی سابقه بستن بازوبند پهلوانی ایران را داشت. او درمسابقات جهانی کشتی هم سابقه شرکت دارد. او در گفته هایش نمی تواند خوشحالی خود را از رعایت سلسله مراتب کسوت توسط جهان پهلوان تختی پنهان کند:

    " او یک انسان واقعی بود و احترام به بزرگان و پیشکسوتان را همیشه رعایت می کرد. یادم نمی رود شبی را که همراه وی به یکی از زورخانه های تهران رفتیم به او پیشنهاد دادند که تخته شنا را وسط گود بگذارد و میانداری کند ولی او قبول نکرد و گفت: جایی که وفادار هست من این کار را نخواهم کرد. در پایان مراسم که قرار شد جوایز گروهی از قهرمانان کشتی اهدا شود او باز هم قبول نکرد و این کار را به من واگذار کرد. او احترام خاصی برای سنت های خوب ورزش قهرمانی قائل بود. وقتی تختی به مشهد می آمد خیلی ها دوست داشتند او را به طرف خود بکشانند. خیلی از دست اندرکاران و مسئولین هم از او دعوت می کردند، اما تختی دعوت هیچکس را قبول نمی کرد و فقط به خانه من می آمد و می گفت: آبگوشت خانه پهلوان وفادار را به سفره های رنگین دیگران ترجیح می دهم."


    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    المپیک ۱۹۶۴ توکیو آخرین المپیکی بود که تختی در آن شرکت کرد و تختی با وجود شرایط بسیار نامساعد روحی و بدنی که برایش ایجاد کرده بودند سه کشتی اولش را با پیروزی پشت سر گذاشت. تختی باید در دو جبهه می جنگید در خارج از تشک با حسودان، بدطینتان و ناجوانمردانی که آرزوی شکست او را در دل می پروراندند و نیز در روی تشک با حریفان طراز اول جهانی اش. بعد از پیروزی بر کشتی گیر ژاپنی که سومین حریفش بود عطاءالله بهمنش سراغ تختی رفت تا با او مصاحبه کند او می گوید:

    " کاوانا ژاپنی حریف سوم جهان پهلوان بود که به راحتی ضربه شد. همین که تختی نفس زنان از تشک پایین آمد و ما را مست شادی کرد و معاندین را ناراحت، میکروفون ضبط صوت را جلوی او گرفتم و گفتم: نظر شما را برای فردا می خواستم سؤال کنم!... او نفس را در سینه برآمده و ریه های بزرگ خود فرو برد و با شتاب گفت: فردا حریفان بزرگی پیش رو دارم، ترک و روسی و بلغار باقی مانده اند. چه می شود گفت؟ گفتم: این درست ولی می دانید که در تهران مردم در انتظارند و مشتاق هستند صدای شما را بشنوند. یک کلمه و یک جمله کافی است، آنها از شما پیروزی نمی خواهند پیام شما را می خواهند. پیام مرد همیشه قهرمان زندگی مردم را می خواهند. تختی گفت: من به مردم تعظیم می کنم!"

    بعدها عطاءالله بهمنش در این باره نوشت:

    " خواستم شما را با خودم هماهنگ سازم تا بفهمید که تختی در شرایط خسته بودن، تشتت فکر داشتن، را از یاد نمی برد. خمیر مایه ای مخصوص می خواهد، استخوان بندی اندیشه لازم دارد. طراحی خالصانه او از محیطی که در آن نشو و نما کرده بود و درسی که از وقایع و حوادث دور و بر خود گرفته بود او را در قالبی قرار داده بود که دیگران قادر نبودند چنان پوسته ای را بشکافند و به ژرفای آن داخل شوند."

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    غلامرضا تختی فوق العاده به مادرش علاقه مند بود و به او احترام می گذاشت و تمام موفقیت های خود را نتیجه دعای مادرش می دانست. در این رابطه عطاءالله بهمنش روزنامه نگار، مفسّر و کارشناس معروف در کتاب می نویسد: « قهرمان المپیک ملبورن فرا رسید. ۱۹۵۶ سال اوج گیری و کسب اولین مدال طلای المپیک توسط تختی است. او در این مسابقات با چنان آمادگی و صلابتی ظاهر شد که همه حریفان را از دم تیغ گذراند. هنگام سفر او از زیر قرآن و آئینه مادر رد شده بود و دعای خالصانه مادر را بدرقه راه داشت. مادر از او خواسته بود با موفقیت به میهن برگردد. مادر تختی همه چیز او بود، لذا غلامرضا تنها به قهرمانی و طلا می اندیشید. هنگامی که تختی هنوز در ابتدای راه کشتی بود با وجود علاقه زیاد به کشتی مجبور شد که برای تامین معاش خانواده اش تلاش کند و به این منظور با استخدام در شرکت نفت به مسجد سلیمان رفت. پس از چند ماه تختی که شدیداً دلش برای مادرش تنگ شده بود و نمی توانست دوری او را تحمل کند درخواست مرخصی یک ماهه کرد. ولی با این درخواست موافقت نشد. لذا استعفای خود را تقدیم شرکت کرد که عشق و علاقه به مادرش کاملاً در آن مشهود است : " بسیار متأسفم از اینکه مقام ریاست کارگزینی اداره شرکت نفت مسجدسلیمان با مرخصی یک ماهه اینجانب موافقت نفرموده اند. از نظر آن که من برای مادر خودم ارزش فراوانی قائل هستم و او از من خواسته است که به دیدارش بروم و چار های جز اطاعت امر او نمی بینم و با مرخصی من نیز موافقت نشده است، خواهشمند است با استعفای من موافقت فرمایید."

    البته در مقابل مادرش هم او را بسیار دوست داشت. تختی خود در مصاحبه اش با کیهان ورزشی به این نکته اذعان می کند: من هر وقت از منزل می آیم بیرون، مادرم برای من آیه الکرسی می خواند و اسپند و کندر برایم دود می کند. همه اش سفارش می کند که نزد اشخاص ناباب نروم و خود را از چشم بد حفظ کنم. یک دقیقه هم که از وقت معمول دیرتر به منزل بروم مادرم هر چه دعا بلد است می خواند و به من فوت می کند و خدا را شکر می گذارد. مادرم آنقدر مرا دوست دارد که برای من از حد یک مادر عادی خیلی تجاوز کرده است. می توان گفت که در راه من خودش را فراموش کرده.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    غلامرضا تختی در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود و همواره در طول زندگیش به ارزش های اسلامی پایبند ماند و تا لحظه مرگش از اعتقاداتش دست نکشید. علی دلالباشی که از خدمتگزاران سالن های کشتی بود در این باره گفت:

    " او به محض اینکه تمرین تمام می شد نماز را شروع می کرد و ما هم با او به نماز می ایستادیم که البته در آن روزگار با نگاه مخصوص دیگران مواجه بودیم. ولی تختی توجهی به این مسائل نداشت. ظهر پس از تمرین با او به مسجد هدایت می رفتیم و نماز می خواندیم و پای صحبت آیت الله طالقانی می نشستیم. پدر تختی به علت عشق و علاقه ای که به امام رضا داشت اسم او را نامید که تختی خود در این زمینه می گوید: « غلامرضا » نه تنها به علت اینکه اسمم غلامرضاست، غلام حضرت رضا هستم بلکه غلام همه ائمه اطهارم و از خدا می خواهم که تا پایان عمر توفیق انجام فرایض مذهبی را داشته و یک مسلمان واقعی باشم. تختی پیش از هر مسابقه به زیارت امام رضا می رفت و در بازگشت از مسابقات نیز مجدداً به پای بوسی آن امام عزیز می رفت. تختی در آخرین باری که امام رضا را زیارت کرد خطاب به امام عرض کرده یا امام رضا، من غلامرضا، غلام تو هستم، هر چه دارم از تو دارم، به من روحیه و توان بده تا بتوانم همچنان در خدمت مردم باشم. عشق به اهل بیت در غلامرضا آنقدر بود که پس از شکست در مسابقات ۱۹۵۴ توکیو به اتفاق سایر کشتی گیران شکست خورده از توکیو رهسپار کربلا شد تا غم شکستش را فراموش کند و در میادین بعدی پاک تر و سالم تر حاضر شود.

    در این سفر تختی شبها به صحن مطهر حرم امام حسین، حضرت ابوالفضل و امام حسین می رفت و زیارتنامه ها را با صدای زیبا برای همراهان می خواند و آنها را صبح زود برای نماز بیدار می کرد. تختی پس از کسب مدال طلای المپیک ملبورن در پاسخ به سؤال خبرنگار کیهان ورزشی که پرسید: آیا شما از اعتقادات مذهبی چیزی همراه خود به ملبورن برده بودید؟ پاسخ داد: بله من همیشه قرآن کریم را در جیب دارم و هیچ وقت خدا را فراموش نمی کنم.


    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    تختی: آنقدر از کشتی گیران دیگر زمین خوردم که پشتم بوی تشک گرفت!

    غلامرضا تختی با اینکه بسیار دیر پای به دنیای قهرمانی گذاشت ولی در دنیای کشتی استمرار عجیبی داشت. او با کسب ۷ مدال از مسابقه های جهانی و المپیک هنوز پر مدال ترین کشتی گیر در تاریخ ایران است و بعد از گذشت ۴۰ سال هنوز کسی نتوانسته است به این رکورد دست یابد. او مردی خود ساخته بود که از فقر به فخر و از گمنامی به شهرت و خوشنامی رسید، تا آخرین مسابقه اش برای سربلندی ایران تلاش کرد. تختی خود در مصاحبه ای با کیهان ورزشی پرده از سختی عمیقی که در راه قهرمانی کشیده است برمی دارد:

    " در سرما و گرما در روی تشکی که حتی حیوانات هم حاضر نمی شدند بر روی آن تمرین کنند فعالیت خود را آغاز کردم. شاید شما هیچ باور نکنید، اما این حقیقت محض است که من و امثال من در شرایط بسیار سختی تمرین می کردیم. و این ادعای مرا اهالی خیابان شاهپور که همیشه در ساعت معینی مثلاً دو بعدازظهر مرا مشاهده می کردند، تصدیق می کنند. اما پس از یک سال تمرین کوچکترین موفقیتی به دست نیاوردم و علاوه بر اینکه گل نکردم حتی ضعیف تر هم شدم. در اینجا و در همین موقع بود که باران استهزا بر سرم باریدن گرفت و همه به من می گفتند تو خود را بی سبب شکنجه می دهی، برو دنبال کارت تو اصلاً به درد کشتی نمی خوری ... جوانی مأیوس و دل شکسته بودم، دیگر هیچ کس وجود نداشت که قلب مرا از آن همه استهزا پاک کند. هیچ کس حاضر نبود مرا به کارم تشویق کند. همه مرا با دیده ترحم می نگریستند و می گفتند: " اینو ببین که لخت میشه و تمرین می کند."

    اما روزگار بازی دیگری را برای تختی رقم می زند او بعد از یک سال وقفه در زمان خدمت سربازی تمریناتش را از سر می گیرد. او در این باره می گوید: " من در آن زمان هیچ چیز نداشتم فقط امیدوار بودم و خودم را دلداری می دادم و می گفتم که اگر این کار را دنبال کنم سرانجام به جایی خواهم رسید. همه کسانی که به جایی رسیده اند فقط از پشتکار است.

    من هم با تمرین زیاد بالاخره با فنون کشتی آشنا خواهم شد. تجربه ام زیاد گشته و کار کشته خواهم گشت.

    تختی سرانجام با تلاش و کوشش و امیدواری در وزن ششم قهرمان کشور شد و تلاش هایش به ثمر نشست. پس از چند روز از این موفقیت، او خود را آماده شرکت در مسابقات پهلوانی کشور نمود. اما در همان دور اول با ضربه فنی مغلوب شد. تختی در مورد دلیل این شکست و درسی که از آن گرفت گفت: خودم را قانع کردم که اگر شکست خورد ه ام حق داشته ام، مغرور شده بودم و به خودم غره گشتم و می گفتم که پیروز خواهم شد. این درس بزرگی بود که من هیچ وقت این درس را فراموش نکرده ام."

    این قسمت سرآغازی برای پیروزی های بزرگ تختی در میادین جهانی و المپیک شد و او که به قول خودش در سال های شروع کشتی در هر دقیقه چند بار از رقیبانش زمین می خورد و نیز گفته بود: "آنقدر از کشتی گیران دیگر زمین خوردم که پشتم بوی تشک گرفت."

    با استقامت و پایداری قهرمان جهان و المپیک شد و کارش به جایی رسید که در سال ۱۳۷۸ از سوی کمیته بین المللی المپیک به عنوان یکی از برترین قهرمانان قرن بیستم شناخته شد.

    تختی در گفتگویی خطاب به جوانان اذعان داشت:

    " برای آن دسته از جوانانی که از کوچکترین شکست یأس و ناامیدی در رگ و ریشه خود جایگزین می سازند موضوعی را در میان می گذارم... در برابر مصائب زندگی استقامت کنید و از وسوسه های بی جا و خانمان برانداز دور باشید. بیایید این افکاری که در خود جمع کرده اید مثل یأس و ناامیدی و ترس از شکست را دور بریزید، فقط تلاش کنید تا مفید به حال خویش و جامعه خود باشید. من اگر در کار خودم استقامت نشان نمی دادم بدون تردید امروز نمی توانستم به مقام قهرمانی برسم. تنها در عالم ورزش چنین قانونی حاکم نیست، در همه امور زندگانی چنین است.


    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    جهان پهلوان تختی از مسابقات جهانی ۱۹۵۱ هلسینکی الی ۱۹۵۶ همیشه نایب قهرمان می شد و پایین تر از قهرمانان شوروی قرار می گرفت. بنابراین خیلی دوست داشت که عنوان قهرمانی را نیز به دست آورد. تختی می گفت:

    " از سال ۱۹۵۱ الی ۱۹۵۶ من در طرف راست کرسی در آنجا که مدال نقره تقسیم می کنند و با خط سیاه لاتین رقم دو بر روی آن نوشته شده است قرار داشتم در حالی که شوروی همیشه نیم متر بلندتر از من می ایستادند و موقعی که از آن بالا می خواستند مدال خود را دریافت دارند کاملاً قوز می کردند من همیشه در فکر این بودم، آیا ممکن است روزی برای گرفتن مدال طلا آنقدر خم شوم تا آقای رئیس بتواند نوار را بگردنم بیاویزد؟ من دائم گمان می بردم آنهایی قادرند

    قهرمان جهان شوند که قبلاً قمر مصنوعی پرتاب کرده اند!! من تا این حد قهرمان جهان شدن را مشکل می پنداشتم. اما در ملبورن جای من و مدال من با « کولایف » شوروی ها عوض شد و من هم مثل اما همین که برای گرفتن طلا کاملاً از کرسی « دولا شدم » ، پایین پریدم و پس از اینکه چند نفر بر صورتم بوسه زدند و پس از اندکی تحمل و خیره شدن به چشمان دیگران متوجه شدم کوچکترین تفاوتی نکرده ام، نه به وزنم چیزی اضافه شده و نه بر مغزم، نه می خندیدم و نه اشک می ریختم. در ادامه مطلب، تختی هدف خود را از قهرمان شدن این طور بیان می کند: "من فقط برای این قهرمان شده بودم که عده ای از هموطنانم جشن بگیرند و شادی کنند وگرنه من چه فرقی کردم؟ تنها تفاوتی که در روحیه من پدیدار گشت این بود که من دیگر خود را حقیر نمی شمردم، آن حقارتی که چند سال قوز آن را به دوش می کشیدم از وجودم رخت بربسته بود.

    حبیب الله بلور مربی تیم ملی بعد از مرگ جهان پهلوان در مصاحبه های تلویزیونی خاطره بسیار جالبی از قهرمانی تختی در المپیک ملبورن تعریف می کند. بلور گفت: " تختی وقتی که برای اولین بار در مسابقات المپیک ملبورن استرالیا بر کرسی افتخار قرار گرفت و سمت چپ و راستش قهرمان منتخب اتحاد جماهیر شوروی و آمریکا بود من خودم را به او نزدیک کردم و گفتم تختی چپ و راستت را نگاه کن ببین چه کسانی هستند؟ تختی ضمن اینکه زیر لب سرود ایران را می خواند به من گفت از آن عمده تر اینکه به بالای سرمان نگاه کنیم. وقتی من نگاه کردم دیدم پرچم ایران خیلی بالاتر از پرچم آمریکا و شوروی در حال بالا رفتن است و به اهتزاز درآمد. تختی بلافاصله گفت بلور این نیز حائز اهمیت نیست ولی آنچه که اهمیت دارد رسیدن این خبر به گوش مردم است و شادی و خوشحالی آنها برای من یک احساس غرورآمیز است. این حائز اهمیت است."

    گفته های بالا به خوبی نشان می دهد که تختی هدف از قهرمانی را فقط شاد کردن دل مردم می داند و البته مردم هم واقعاً تختی را دوست داشتند و بر تلاشش ارج می نهادند. به همین خاطر بود که در همان معدود دفعاتی هم که با شکست به کشور برگشت برای استقبال از او سنگ تمام گذاشتند.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    با آن که کشتی یک ورزش انفرادی است اما به اذعان تمام کسانی که در این ورزش دستی بر آستین دارند، صمیمیت و اتحاد و یکدستی اعضای تیم با هم می تواند شانس موفقیت همه را بالا ببرد و نقش کاپیتان تیم در این میان بسیار کلیدی است. تختی سال ها کاپیتان تیم ملی بود که به خوبی از پس این وظیفه برمی آمد. ابراهیم سیف پور قهرمان نامدار المپیک در این رابطه می گوید:

    " در مدت هشت، نه سال در کنار تختی در اردودها بودم. از ایشان خیلی چیزها یاد گرفتم. اخلاق و کردار نیکوی او همه را تحت تأثیر قرار می داد. راستی راستی در تیم برای همه بچه ها حکم یک سردار و پرچم دار را داشت. هر تیم ورزشی اگر فاقد یک سردار با ویژگی های اخلاقی باشد آن تیم موفق نخواهد بود و تختی از وقتی پایش به تیم ملی باز شد حکم سردار تیم را داشت. تختی در واقع کاپیتانی بود که هیچگاه خود را کاپیتان معرفی نمی کرد او چنان مقدم تازه واردها را گرامی می داشت که حد و وصفی نداشت."

    پرویز عرب که در تیم سازمان برنامه با تختی هم تیمی بود خاطره ای تعریف می کند که به خوبی تفکر تیمی تختی را نشان می دهد او می گوید:

    " تیمی در ایران بود با نام سازمان برنامه که من و قهرمانانی مانند تختی، توفیق و فردین و حبیبی عضو آن بودیم. مدیرعامل تیم که علاقه زیادی به تختی داشت مبلغی به طور اختصاصی به وی داد که غلامرضا آن را بین همه تقسیم کرد و حتی مدیرعامل سازمان برنامه به ایشان گفت من این مبلغ را به طور اختصاصی به خود شما دادم، اما تختی گفت: ما همه در یک تیم هستیم و فرقی هم نداریم... که من خودم اعتقادم به او چندین برابر شد. "

    عبدالله خدابنده از قهرمانان به نام کشتی خاطره ای تعریف می کند که تعهد تختی را به تیم نشان می دهد او می گوید:

    " بعد از المپیک ۱۹۵۶ ملبورن نفری پنجاه هزار تومان به دارندگان مدال طلای المپیک (تختی و حبیبی) و نفری سی هزار تومان به نفرات دوم (خجسته پور و یعقوبی) پرداخت کردند. تختی بعد از بازگشت تیم از ملبورن پنهانی بدون آن که کسی خبر داشته باشد سه نفر از کشتی گیران را که نتوانستند در المپیک ملبورن مدال کسب کنند به یک چلوکبابی دعوت نمود و نفری ۵ هزار تومان به آنها پرداخت کرد و به آنها گفته بود: " شما هم برای تیم زحمت کشیده اید و این پول حق شماست."

    محمدعلی صنعتکاران از قهرمانان جهان و از هم تیمی های تختی تأثیر رهبری و کاپیتانی او را در تیم بسیار مؤثر می داند او می گوید:

    " تیم کشتی ایران در سال ۱۹۶۱ در یوکوهاما به مقام قهرمانی جهان دست یافت. اگر بخواهم حقیقتش را بگویم این وجود تختی بود که تیم را قهرمان جهان کرد. وقتی تختی همراه تیم بود همه تلاش می کردند تا به قهرمانی یا حداقل به مدال نقره برسند. او اعضای تیم را اعضای بدن خودش می دانست و دوست داشت همه بچه ها روی سکو بروند و مدال بگیرند و مدام از این تشک به آن تشک می رفت و سفارش های لازم را به اعضای تیم می کرد و در این مورد خیلی حساسیت به خرج می داد و با تعصب تمام کشتی های خودش و مبارزات ما را دنبال می کرد.


    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    امروزه در بین ورزشکاران خداحافظی در اوج یک ارزش محسوب می شود زیرا فکر می کنند در صورتی که شکست بخورند اعتبار گذشته شان را هم از دست می دهند و قهرمانی های قبلی شان خدشه دار می شود و به اصطلاح به فکر آبروی ورزشی خود هستند. جهان پهلوان تختی بعد از المپیک ۱۹۶۴ توکیو و با وجود توصیه بعضی از دوستانش که او را از حضور مجدد در میادین برای حفظ اعتبارش منع می کردند برای شرکت در مسابقات ۱۹۶۶ تولیدو به میادین برگشت. به راستی چرا؟ آیا تختی می خواست به مدال هایش اضافه کند؟ آیا او تشنه افتخاری دیگر بود؟ گفته های مرحوم نبی سروری که خود از دلاوران کشتی و هم تیمی تختی بود در پاسخ به این سؤالات راهگشا و ارزشمند است. سروری می گوید: " در آستانه سفر به تولیدو آمریکا ( ۱۹۶۶ ) قرار داشتیم که مهدی تختی ا ز وضع غلامرضا از من پرسید، در پاسخش گفتم: تختی در سن و سالی نیست که بتوان انتظارات گذشته را از او داشت. ولی اگر قرعه چنان باشد که در دوره مقدماتی به آئیک و مدوید برخورد نکند می توان انتظاراتی از او داشت... گویا این اظهارنظر من به گوش خدابیامرز رسیده بود.

    زمانی که از هیاهوی بدرقه کنندگان فاصله گرفتیم و در داخل هواپیما مستقر شدیم من رو به اسم صدا کرد و خواهش کرد کنارش بنشینم. وقتی در کنارش قرار گرفتم بدون مقدمه گفت: سروری! الان که می بینی آمدم کشتی بگیریم برای خودم محرز است که هیچی نمی شم ولی چه کنم که نمی توانم روی خواست مردم ایستادگی کنم، می دانم غرورم در مقابل حریفان جوان شکسته خواهد شد ولی شاد هستم که می توانم اسباب رضایت آنهایی را که به من هستی و اعتبار بخشیدند جلب کنم. جوابی نداشتم که به او بدهم، از بد حادثه تختی در آخرین میدان از نقطه نظر قرعه با خوش اقبالی مواجه نشد... ابتدا حریف مجاری را که سا لهای بعد در کشتی آزاد و فرنگی صاحب مدا لهای متعددی شد شکست داد و بعد از اینکه مقابل احمد آئیک ترک مغلوب شد برای آخرین کشتی به دیدار قو یترین حریفش الکساندر مدوید رفت. وقت اول تمام شد، هنگام استراحت به من گفت :سروری! هیچ جا را نمی بینم. به او گفتم اگر واقعاً نمی توانی کشتی بگیری ادامه نده. سری تکان داد و گفت: من اینجا آمده ام که کشتی بگیرم، حرفش را هم نزن. به واقع در آخرین کشتی تختی با همه مشکلات مرد و مردانه جنگید و با مسابقات قهرمانی وداع کرد.

    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    در شب های ماه رمضان تختی معمولاً به زورخانه می رفت. تختی شبی به زورخانه رفت و اتومبیلش را در خیابان پارک کرد. یکی از فرصت استفاده کرد و مشغول دزدیدن قالپاق اتومبیل تختی شد که افسر گشت منطقه او را دید و دستبند زد و به چفت در زورخانه قفل کرد. بعد به سراغ تختی در داخل زروخانه رفت و ماجرا را گفت، تختی با او بیرون آمد و گفت دست هایش را باز کن، افسر شهربانی گفت ممکن است فرار کند، اما تختی گفت: نه، باز کن. افسر دست های جوان را باز کرد و تختی او را به زورخانه برد و در گوشه ای مشغول صحبت شد و پرسید چرا مرتکب دزدی می شود، جوان، فقر و گرسنگی را عنوان کرد. تختی می گوید که فکر سرنوشت چنین عملی را بکند که بالاخره گرفتار می شود و خلاصه آنقدر با آن جوان صحبت کرد که او از عمل خود ابراز ندامت کرد و حاضر شد هر چه جهان پهلوان بگوید قبول کند و تختی او را به یکی از دوستانش که صاحب حرفه ای بود معرفی و ضمانت او را هم خودش کرد. آن جوان چندی بعد با آن شغل، مردی صاحب زندگی و خانواده شد.
    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]

    به جرأت می توان گفت که نام زلزله بوئین زهرا با نام تختی عجین شده است و شاید اولین کلمه ای که بعد از زلزله بوئین زهرا به ذهن متبادر می شود نام جهان پهلوان تختی باشد. زیرا تختی با کاری که انجام داد به تمام ورزشکاران فهماند که آنها خارج از میادین مسابقه هم در قبال مردم و اجتماع خویش مسئولند و باید هر آنچه که می توانند برای مردم در ایام هجوم مصائب و بلایا انجام دهند.

    ناصر ایرانی در قصه تختی « داستانی که نوشته نشد » در مورد تصمیم برای کمک به زلزله زدگان به نکات جالبی اشاره می کند. او می نویسد: " چند روز پس از زلزله ای که بوئین زهرا را ویران کرد، پهلوان و چند نفر از دوستانش ایستاده بودند در میدان مجسمه و روزنامه کیهان را که پر بود از عکس های خانه های ویران شده و انسان های مصیبت زده دست به دست می گرداندند و از بلایی که پیش آمده بود حرف می زدند. صبحت به همدردی با زلزله زدگان کشید. یک نفر گفت: روزگار بدی شده، مردم از بدبختی دیگران کک شان نمی گزد. پهلوان پرسید: چی؟ جواب داد: تو محله ما یک مرکز جمع آوری اعانه درست کرده اند. امروز چند دفعه از جلوش رد شدم. جز دو سه نفر شندره پوش هیچکس را ندیدم که کمکی بکند. پهلوان گفت: خیال می کنی تقصیر مردم است؟

    - آره دیگه، وقتی این جور مصیبت ها پیش می آید، آدم انتظار دارد که مردم، هیچی هم که نباشد، به اندازه یک پتو کهنه فداکاری بکنند. یک نفر اعتراض کنان گفت: مردم ما اگر هیچ خوبی دیگر نداشته باشند این یک خوبی را دارند که دیگران را وقت مصیبت تنها نمی گذارند. یک نفر دیگر اضافه کرد: با تمام دل و جان نفر اولی پقی زد زیر خنده و گفت: نمون هاش همین که من امروز دیدم. پهلوان جواب داد :عیب از آنهایی است که خودشان را انداخته اند وسط معرکه، مردم بهشان اعتماد ندارند، اصلاً میانه خوشی باهاشان ندارند.

    - این حرف ها بهانه است، پهلوان.

    - بهانه نیست. نمی خواهند معرکه گیرها سیاهشان بکنند، می دانند که آنها برای بازار گرمی خودشان است که این کار را می کنند.

    - به خدا این مردم بی رحمی که من می شناسم، اگر پسر علی هم ازشان تقاضا بکند، سر کیسه شان را شل نمی کنند.

    پهلوان با قاطعیت گفت: نه! و به فکر فرو رفت. دیگران ملامت کنان، چشم انداختند تو چشم نفر اولی. خیال می کردند که حرف او پهلوان را دلخور کرده، که نکرده بود. یعنی دلیلی نداشت که بکند. او نظر خودش را گفته بود و پهلوان هم ناگهان به ذهنش رسیده بود فکر می کرد:

    - خودم می افتم وسط.

    و در میان تعجب دیگران که منظورش را نفهمیده بودند، رو کرد به نفر اولی و گفت: نه برای اینکه بهت ثابت کنم که اشتباه می کنی، بلکه برای این که بالاخره یک نفر باید بیفتد وسط و سبب خیر شود. اینچنین بود که غلامرضا تختی که از دستگاه های دولتی برای کمک به مردم ناامید شده بود، آستین همت را بالا زد. تختی و همراهان برای جمع آوری کمک های مردم از خیابان ولیعصر و دو راهی یوسف آباد در حالی که چند وانت هم پشت سر آنها برای جمع آوری کمک های جنسی مردم حرکت می کرد، پیاده تا ایستگاه راه آهن آمدند و مردم که دهان به دهان از حرکت تختی خبردار شده بودند از دور و نزدیک خودشان را برای کمک به تختی رساندند و کمک های بسیار خوبی به زلزله زدگان کردند. مردم چون از این مسئله مطمئن بودند که کمک هایشان حتماً به دست زلزله زده ها می رسد هر چه در توانشان بود به تختی می دادند.

    در این بین وقایع جالبی هم به وجود آمد که ذکر آنها می تواند جایگاه جهان پهلوان تختی را در میان مردم بیشتر بنمایاند. عطاءالله بهمنش ازکارشناسان معروف کشتی در این مورد می گوید: " نزدیک ظهر بود که تختی به خیابان استانبول رسید و به مغازه ای مراجعه کرد ،صاحبش گفت: من از این پول ها به کسی نمی دهم ولی به تو پهلوان ایمان دارم. آن دخل را بردار و برو! مطمئن هستم در محل درستی مصرف خواهد شد.

    محمود معزی پور از هم دوره های تختی نقل می کند:

    " توی خیابان منیریه مردی که متوجه موضوع شده بود به طرف تختی آمد و کتش را از تش درآورد و آن را به دست تختی داد و گفت: اختیار دارد که تمام موجودی جیب هایش را بردارد، تختی هم با تعارف و حیای تمام بالاخره خودش را راضی کرد که دست توی جیب های کت مرد بکند. موجودی جیب های او حدود پانزده هزار تومان بود که تختی باز هم از آن آقا اجازه گرفت و با اطمینان خاطر از رضایت کامل او، پول ها را داخل ساک انداخت.

    اما حکایت پیرزنی که چادرش را به تختی داد عمق علاقه و اعتماد مردم به تختی را کاملاً نشان می دهد. ناصر ایرانی در این مورد می نویسد: پیرزن رفت جلو، چادرش را داد به پهلوان، دست گذاشت رو شانه اش و پیشانیش را بوسید و گفت: پسرم، خدا عمرت بدهد که به فکر مصیبت زده ها هستی، خدا عزتت را بیشتر از اینها بکند که غصه خانه خراب ها را می خوری. من خجالت زده ام که چیز دیگری ندارم. پهلوان چشم هایش را که از اشک برق می زد با پشت دست پاک کرد. آن وقت در حالی که سعی می کرد چادر را به پیرزن پس بدهد گفت: مادر، ممنونم، از مرحمتتان متشکریم. اما لطف کنید و چادرتان را بگیرید. پیرزن چادر را از پهلوان گرفت و انداخت روی تل هدایا. بعد گره لچکی را که به سرش بسته بود سفت تر کرد و گفت: خدا از سر تقصیراتم می گذرد که این جوری ایستاده ام جلوی این همه نامحرم.

    حتم دارم، خودش می داند که در راه خودش است. پهلوان چادر را برداشت و ملتمسانه از پیرزن خواهش کرد که آن را قبول کند، بعد گفت: همان مرحمتتان کافیست مادر، پیرزن دوباره چادر را گرفت، دوباره آن را انداخت روی تل هدایا و با لحن مادری که از حرف گوش نکردن فرزندش بی حوصله شده گفت: مرحمت خشک و خالی که فایده ای ندارد پسرم... البته ما... اما پیرزن خشمگینانه حرف پهلوان را قطع کرد و گفت، یعنی ما فقیر بیچاره ها حق نداریم...؟

    صورت پهلوان یک دفعه رنگ برداشت و رنگ گذاشت و شد مثل شاه توت و گفت: شما را به خدا این حرف ها را نزنید. شما از هر ثروتمندی ثروتمندترید، حق دارترید چون که بلند نظرتر و با گذشت ترید. پیرزن همین که سرخ شدن صورت پهلوان را دید، افتاد به هق هق، اما چشمهایش را تندی با گوشه لچکش پوشاند و عقب عقب خودش را از جمع مردم کشاند بیرون و رفت. البته ساواک که از این مسئله مطلع شده بود خواست تا جلوی تختی را بگیرد اما نتوانست و تختی تا انتهای مسیر تعیین شده به راه خود ادامه داد. پس از جمع آوری کمک ها تختی که می دانست مردم به سازمان های دولتی برای توزیع اعتماد ندارند درخواست مؤسسه دولتی اعانات رد کرد و با کمک و راهنمایی دوستان خود و ورزشکاران قزوین به بوئین زهرا رفت و کمک ها را مستقیماً به دست مردم رساند.



    گردآوری شده در انجمن آسمـــــــــونی ها
    زن شيطان نيست...
    زن جلوه زيبايي بي حد خداوند است ...
    ميل انسان به بقا...
    ميل انسان به زندگي...
    ميل انسان به زيبا پرستي...
    ميل انسان به انسان...
    زن شيطان نيست ... گوشه اي از هنر آفرينش است...
    زن ... عـــشق است
    يک سرمايه ابدي در جهان...
    خلاصه تمام مهرباني هاي دنيا...
    چشمهايت را که پاک کن از تمام هوسها
    ناز يک زن را جوهر زنانگي او ميبيني نه نياز مردانگي خود...


    [فقط اعضاء سایت قادر به مشاهده لینکها و عکسها می باشند برای عضویت در سایت کلیک کنید]




صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

آسمونی ها مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
طراحی شده توسط : وی بی ایران پلاگین توسط : نوید(Ostad)
هدف از ايجاد سایت آسمونی ها تشكيل يك خانواده ايراني و مقتدر در دنياي سايبر ميباشد كه با ارائه مطالب مفيد و سالم براي هر ايراني محيطي را فراهم سازد تا هر ايراني از آن لذت برده و به نياز هاي خود برسد. شما نيز ميتوانيد در اين سایت با نشان دادن توانايي خود و ارسال مطالب جالب ، مفيد و به روز به راحتي هر بخشي را كه توانايي اداره آن را در خود ميبينيد مديريت كنيد و به بالا ترين درجات كاربري در انجمن برسيد .