سلام ، آیا این بازدید اول شماست ؟ یا
تبلیغات در این انجمن سفارش تبلیغات
نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

موضوع: شعری درباره حرف با یار

  1. #1

    تاریخ عضویت
    Jun 2012
    محل سکونت
    بي سر زمين تر از باد
    نوشته ها
    836
    پسندیده
    287
    مورد پسند : 1,354 بار در 638 پست

    N Aggressive (39) شعری درباره حرف با یار

    بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
    باورم ناید که عاقل گشته ام
    گوئیا او مرده در من کینچنین
    خسته و خاموش و باطل گشته ام

    هر دم ار آئینه میپرسم ملول
    چیستم دیگر،به چشمت چیستم ؟
    لیک در آینه میبینم که ، وای
    سایه ای هم زان چه بودم نیستم

    همچو آن رقاصه هند و بناز
    پای می کوبم ولی برگور خویش
    وه که با صد حسرت این ویرانه را
    روشنی بخشیده ام از نور خویش

    ره نمی جویم به سوی شهر روز
    بی گمان در قعر گوری خفته ام
    گوهری دارم ولی آن را ز بیم
    در دل مردابیها بنهفته ام

    می روم ... اما نمی پرسم ز خویش
    ره ... کجا ؟ منزل کجا ... ؟ مقصود چیست ؟
    بوسه می بخشم ولی خود غافلم
    کاین دل دیوانه را معبود کیست

    او چو در من مرد، ناگه هر چه بود
    در نگاهم حالتی دیگر گرفت
    گوییا شب با دو دست سرد خویش
    روح بی تاب مرا در بر گرفت

    آه ... آری ... این منم ... اما چه سود
    او که در من بود ، دیگر ، نیست ، نیست
    می خروشم زیر لب دیوانه وار
    او که در من بود ، آخر کیست ، کیست . ؟
    کاربر مقابل پست 3ae!D عزیز را پسندیده است: bOs3000

    شعری درباره حرف با یار

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •