آپلو سنتر زرین بوک
صفحه 3 از 10 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 97

موضوع: رمان غروب های غریب | مژگان مظفری

  1. Top | #21
    آسمونی هاآسمونی ها

    لایک نمیخوام لاو میخوام
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    17296
    عنوان کاربر
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    محل سکونت
    تهران
    حالت من
    :-(
    تاریخ تولد
    اول مرداد
    علایق
    تنهایی - تنهایی - تنهایی
    نوشته ها
    17,339
    پسندیده
    3,221
    مورد پسند : 9,503 بار در 5,819 پست

    پیش فرض

    بس کن کامشاد! نمی خوام دیگه چیزي بشنوم.-مثل همیشه خودرأي و کل شق! من موندم که چهل تا پسر کور و کچل داشته باشم حاضر نیستم تو زن یکی شونبشی، فقط قیافه داري. یه عروسک!

    هلنا عصبی از آشپزخانه خارج شد و گفت
    :-نه این که خودت خیلی اخلاق داري.
    به تاریکی شب ره بردم چه آسانبه دنیاي تاریک پا گذاشتم چه رواندیدم ستاره با ستاره می رقصددل می دهند به هم و دل می ستاننددراین بین ماه تنها بوددوستی جز با خداي خود نبودآسمان حسادتش گل کردآواز ناخشنودي سر دادچشم دیدن ماه نداشتچشم دیدن آن همه نور خدایی نداشتفریاد کشید و ابرها را به کمک خواستفریادش کارساز شد و ابر تیره برخاست
    نعره ي آسمان وحشتناك بود و با سوز
    ابرهاي دیگر آمدند، دست به دست هماتحاد آسمان و سوز باد، دست به دست همناگهان ولوله اي به پا شدناگهان دل آسمان سیاه شدرقص ستاره ها از هم پاشیدرنگ رخساره ماه پریدهلنا عصبی از آشپزخانه خارج شد و گفت

    :-نه این که خودت خیلی اخلاق داري.
    به تاریکی شب ره بردم چه آسانبه دنیاي تاریک پا گذاشتم چه رواندیدم ستاره با ستاره می رقصددل می دهند به هم و دل می ستاننددراین بین ماه تنها بوددوستی جز با خداي خود نبودآسمان حسادتش گل کردآواز ناخشنودي سر دادچشم دیدن ماه نداشت
    چشم دیدن آن همه نور خدایی نداشت
    فریاد کشید و ابرها را به کمک خواستفریادش کارساز شد و ابر تیره برخاستنعره ي آسمان وحشتناك بود و با سوزابرهاي دیگر آمدند، دست به دست هماتحاد آسمان و سوز باد، دست به دست همناگهان ولوله اي به پا شدناگهان دل آسمان سیاه شدرقص ستاره ها از هم پاشیدرنگ رخساره ماه پریددگر نه رقصی بوددگر نه نور افشانی بوداسمان تازه پی برد چه خطایی کردهاسمان تازه فهمید چه اشتباهی کردههمه جا را سیاه و تاریک کردههمسن دیو و قصر سنگی کردهپریشان حال و پشیمان ز غصه غریدپیوستند ابر ها به هم و دل ان ها ترکید

    اشک بود یا خون بارید و بارید

    وقتی تـــــ♥ـــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

    اصلا هوا هم به هوای تـــــ♥ـــو خوب میشود ...!!!

    آسمونی ها

  2. Top | #22
    آسمونی هاآسمونی ها

    لایک نمیخوام لاو میخوام
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    17296
    عنوان کاربر
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    محل سکونت
    تهران
    حالت من
    :-(
    تاریخ تولد
    اول مرداد
    علایق
    تنهایی - تنهایی - تنهایی
    نوشته ها
    17,339
    پسندیده
    3,221
    مورد پسند : 9,503 بار در 5,819 پست

    پیش فرض

    ایام شد تلخ به کام اسمان
    یاري زخدا طلبید
    شعر از : مژگان مظفري

    فصل 3

    دوباره خورشید غریب شده بود رو زمین.انگار ادم ها هم مثل خورشید خسته شده بودند.خیابان ها کم کم خلوت شدهبود و هر کس به سوي اشیانه ي خود در راه بود

    .
    دامون نیز از خسته از کار روزانه روي صندلی مغازه ولو شد.به شاگردش سپرد چراغ هاي مغازه را روشن کند و باروشن شدن چراغ ها جلوه مغازه چندین برابر شد مخصوصا قسمت بدلی جات مغازه که انواع و اقسام گردنبند ها ودستبند ها و گوشواره ها و ... زیر نور برق می زد انکار که هزاران ستاره ي زیبا و درخشان یک جا جمع شده بودواقعأ جلب مشتري می کرد.اما این تجمع نور براي دامون اصلأ زیبا نبود و چشم او را می ازرد
    .
    پشت به ان و ور و دکور گردان لوازم ارایشی کرد که به صورت یک استوانه ي بزرگ گردان وسط مغازه قرار گرفتهبود و لوازم ارایشی با سلیقه خاصی روي طبقات شیشه اي ان چیده شده بود و ارام به دور خود می چرخید و مارك
    » « ماي پلین » « کلنیک » و « کریستین دیور » هاي معروف روز را به معرض نمایش می گذاشت لوازم ارایشی با مارك
    اما انگار این ها هم حو صله اش را سر بردند . چند مشتري با هم « کوکومادموازل » « چنل » و عطر هاي مرغوب «


    وارد شدند

    .
    یکی از ان ها ادکلن طلب می کرد و دیگري لاك و رنگ مو و سومی طالب گردنبند زیبا بود
    .
    برعکس همیشه با بدخلقی همه را راه انداخت و بعد رو به شاگردش اصغر کرد و گفت
    :
    من حالم زیاد خوب نیست.چراغ ها رو خاموش کن تا مشتري نیومده اصلأ حوصله کسی رو ندارم
    .
    اصغر هم از خدا خواسته که دو سه ساعتی زودتر به منزل بر می گشت فورأ چراغ ها را خاموش کرد و با خارج شدندامون از مغازه سریع کرکره را پایین کشید و قفل بزرگی روي ان زد
    .
    دامون بی حوصبه پشت فرمون نشست.وقتی به خانه رسید مادرش را در حال نماز خواندن دید.نگاهی به صورتپرچروك و نورانی اوانداخت و با لبخندي پر از عشق به او از کنارش گذشت و به اتاقش رفت.با لباس بیرون خود راخدایا ! چرا فکر این دختره از » : روي تخت انداخت و به سقف یک دست استخوانی رنگ چشم دوخت و با خود گفتسرم بیرون نمی ره.اي کاش قلم پام می شکست نمی رفتم خونشون.بمیري کامشاد که این طور منو به دردسرانداختی.خدایا ! انگار از اون چیزي که می ترسیدم به سرم اومد.من هیچ وقت دل نمی خواست جذب دختري بشم ولیانگار این دختره با همه شون فرق می کنه.یه جور تفاوت عجیب ! شاید براي من اینطور باشه عجب چشم هاي زیبایی

    داشت ! معلوم نبود ابیه یا طوسی.نمی دونم شاید سبز.خدایا منو ببخشو دوباره هلنا با اون موهاي بلند و پریشان و چشم هاي گریان و صورت هراسان جلو نظرش مجسم شد از وقتی او رادیده بود حواسش سر جاش نبود.حنی یک لحظه هم نتوانست به او فکر نکند و افسوس این را می خورد که نفهمیدهبود اسم او چیست.خانه ي خواهرش ساکن همان کوچه بودند.با خود فکر کرد باید اطلاعاتی در مورد او از خواهرش

    بگیرد.
    وقتی تـــــ♥ـــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

    اصلا هوا هم به هوای تـــــ♥ـــو خوب میشود ...!!!

    آسمونی ها

  3. Top | #23
    آسمونی هاآسمونی ها

    لایک نمیخوام لاو میخوام
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    17296
    عنوان کاربر
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    محل سکونت
    تهران
    حالت من
    :-(
    تاریخ تولد
    اول مرداد
    علایق
    تنهایی - تنهایی - تنهایی
    نوشته ها
    17,339
    پسندیده
    3,221
    مورد پسند : 9,503 بار در 5,819 پست

    پیش فرض

    مادرش با چادر نماز در استانه ي در قرار گرفت

    :
    الهی قربونت برم چرا لباساتو عوض نکردي؟
    !
    به گرمی به مادرش سلام داد و گفت
    :
    یه کم خستم
    .
    با نگرانی مادرانه اش گفت
    :
    چیزي شده پسرم؟
    !
    نه گفتم که فقط کمی خستم...حنانه از کلاس بر نگشته؟چرا تو اتاقشه.سرش گرم کتابشه.می ترسم این همه خونده براي دانشگاه قبول نشه
    .
    خوب نشه چی می شه؟مثلأ لیسانسم گرفت می خواد کجا رو بگیره
    .
    پتشو پاشو لباساتو عوض کن بیا اشپزخونه شام حاضره

    .
    دامون دست و رویش را که شست پشت میز اشپزخونه نشست.با دیدن خواهرش با سر جواب سلام او را داد
    .
    خانم ملک ظرف خورش را نزدیک خود کشید و گفت
    :
    پس حاجی کو؟خانم ملک دیس برنج را پر کرد و روي میز گذاشت و گفت
    :
    حاج اقا زنگ زد گفت که جایی کار داره براي شام منتظرش نباشیم
    .
    دامون با حرص از دیس برنج براي خود برنج کشید.می دانست که پدرش رفته سراغ یکی از زن هاي صیغه اش.دلشبراي ساده دلی مادر سوخت
    .

    حنانه در حین خورش خالی کردن گفت:
    وقتی تـــــ♥ـــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

    اصلا هوا هم به هوای تـــــ♥ـــو خوب میشود ...!!!

    آسمونی ها

  4. Top | #24
    آسمونی هاآسمونی ها

    لایک نمیخوام لاو میخوام
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    17296
    عنوان کاربر
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    محل سکونت
    تهران
    حالت من
    :-(
    تاریخ تولد
    اول مرداد
    علایق
    تنهایی - تنهایی - تنهایی
    نوشته ها
    17,339
    پسندیده
    3,221
    مورد پسند : 9,503 بار در 5,819 پست

    پیش فرض

    داداش ناهار نیومدي؟نگاهی تضرع امیز به او انداخت

    :
    خونه ي دوستم بودم
    .
    خانم ملک سس را روي ظرف سالاد ریخت و گفت
    :
    خونه ي کامشاد رفته بودي درسته ؟بله باز حسنا خانم فضولی فرمودن؟.....این ابجی ما انگار کار و زندگی نداره.فقط می شینه پشت پنجره و زاغ سیاههمسایه ها رو چوب می زنه
    .
    چه حرف هایی می زنی پسرم ! درست نیست در مورد خواهرت این طور حرف می زنی دلش می سوزه بده ؟ یا بدهکه برات نگرونه؟دامون از حرص نمکدان را برداشت و با همان حالت عصبی پاشید روي غذایش
    :
    حالا چی شده که نگرانی خانم گل کرده ؟خانم ملک حواسش بود او را عصبی نکند.با احتیاط و ملایمت گفت
    :
    هی بهت می گم دوستاتو بشناسی میگی من دوست بد انتخاب نمی کنم.حسنا می گفت خواهر این پسره کامشاد رودیده که از ماشین پلیس پیاده شده.ببین پی کار کرده که گرفتنش
    .
    دامون عصبی قاشق را توي بشقاب کوبید و گفت
    :
    شد ما یه شب سر این شام کوفتی غیبت این و اونو نشنویم ؟ بابا به خدا قباحت داره.مادر من تو مثلأ نماز می خونیچرا هی پشت سر مردم حرف می زنین؟
    خانم ملک سعی کرد خونسرد باشد:
    وقتی تـــــ♥ـــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

    اصلا هوا هم به هوای تـــــ♥ـــو خوب میشود ...!!!

    آسمونی ها

  5. Top | #25
    آسمونی هاآسمونی ها

    لایک نمیخوام لاو میخوام
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    17296
    عنوان کاربر
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    محل سکونت
    تهران
    حالت من
    :-(
    تاریخ تولد
    اول مرداد
    علایق
    تنهایی - تنهایی - تنهایی
    نوشته ها
    17,339
    پسندیده
    3,221
    مورد پسند : 9,503 بار در 5,819 پست

    پیش فرض

    وا ! مگه من چی گفتم ؟ می شه حسنا دروغ بگه ؟ بچم با چشماي خودش دیده

    .
    دامون عصبی کوتاه و مختصر اتفاقی را که براي هلنا پیش امده بود تعریف کرد و گفت
    :
    دیدین قضاوت شما نادرست بود
    .
    حنانه هم به هواداري از برادرش برخاست
    :
    مادر جون داداش راست می گه.این حسنا هم شورش رو در اورده
    .
    خانم ملک چشم غره اي به او رفت
    :
    تو یکی دخالت نکن.اصلأ از کجا معلوم اونا درست بگن.تو چه قدر ساده اي! این جوري گفتند کارشون رو لاپوشونیکنن
    .
    دامون عصبی روي میز کوبید
    :

    واي بسه دیگه ! به خدا زشته ! براي ما که ادعامون می شه روشنفکریم و تو قرن بیست و یکم زندگی می کنیم زشته !همش پشت سر بنده هاي خدا بد گفتن !همش دروغ و چاپلوسی که چی بشه ؟به کجا برسیم ؟ مادر من تو که خونه يخدا رفتی چرا افتادي دنبال حرف هاي صد من یه غاز حسنا . حسنا خانم ما اگه حسنا بود بره شوهر رند و چاپلوسشرو درست کنه که مدام دور حاجی می پلکه یه جوري اونو تیغ بزنه
    .
    خانم ملک به صورتش چنگ انداخت
    :
    واي خدا مرگم بده ! یه وقت این حرفا رو جلو بچم نزنی
    !
    دامون غذایش را نیمه کاره رها کرد و از پشت میز بلند شد.هر چه مادرش دنبالش دوید که بیاید شامش را بخورد بیفایده بود.در اتاقش را قفل کرد که کسی وارد اتاق نشود.پهره ي پاك و معصوم و گریان هلنا جلو چشمش اند با بغض
    گفت:
    وقتی تـــــ♥ـــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

    اصلا هوا هم به هوای تـــــ♥ـــو خوب میشود ...!!!

    آسمونی ها

  6. Top | #26
    آسمونی هاآسمونی ها

    لایک نمیخوام لاو میخوام
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    17296
    عنوان کاربر
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    محل سکونت
    تهران
    حالت من
    :-(
    تاریخ تولد
    اول مرداد
    علایق
    تنهایی - تنهایی - تنهایی
    نوشته ها
    17,339
    پسندیده
    3,221
    مورد پسند : 9,503 بار در 5,819 پست

    پیش فرض

    !» دختر بیچاره ! ببین چطور الکی الکی ابروي مردم رو میبرن
    به قول متخصصان مغز و اعصاب و روانپزشکان گریه بازگو کننده ي وضع روحی ادم هاست.با گریه کردن ازاحساساتمون اگاه می شویم.گریه امري طبیعی و عکس العمل روحی انسان و نشانه ي تندرستیه.تأثیر گریه در پاییناوردن فشار
    .....
    خون و افزایش سطح ایمنی بدن ثابت شده است و با ژنتیک جنسیت و تربیت ارتباط مستقیم داره،به صورتی که زنانچهار برابر بیشتر از مردان کنند.ترکیباتی که حین استرس در بدن تجمع میشه با اشکها هم خارج میشود.همین امرباعث کاهش استرس میشه.این مواد شامل(اندورفین)،که در کنترل درد موثر
    ...

    هلنا عصبی فریاد کشید:-بس میکنی آلاله،یا بیام خفه ات کنم.حالا من یه غلطی کردم،گفتم از بس گریه کردم چشاممیسوزه
    .
    آلاله با خنده گفت
    :-بده دارم ذهنت رو روشن میکنم که بدونی گریه چقدر برات مفیده؟
    -
    برو خلٔ،خدا روزي تو رو جاي دیگه حواله کنه.-خلٔ خودتی که این موضوع رو براي مامان گفتی،اون بیچاره دیگه تا یک ماه حرص میخوره که چرا این اتفاق براي توافتاد.

    حرصش را سر کش در آورد و چند بار محکم دور موهایش پیچید.آلاله حس کرد که همه ي موهایش کنده شود:
    وقتی تـــــ♥ـــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

    اصلا هوا هم به هوای تـــــ♥ـــو خوب میشود ...!!!

    آسمونی ها

  7. Top | #27
    آسمونی هاآسمونی ها

    لایک نمیخوام لاو میخوام
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    17296
    عنوان کاربر
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    محل سکونت
    تهران
    حالت من
    :-(
    تاریخ تولد
    اول مرداد
    علایق
    تنهایی - تنهایی - تنهایی
    نوشته ها
    17,339
    پسندیده
    3,221
    مورد پسند : 9,503 بار در 5,819 پست

    پیش فرض

    من کی گفتم،تقصیر کامشاد فضول بود.تا مامان اومد تو،سریع گذاشت کف دستش.-تو هم آب و تاب بیشتري به اون دادي.حالا مهمون کامشاد کی بود؟بی حوصله جواب داد:- چه میدونم فکر کنم اسمش دامون بود.-آهان همون بچه مایه داره که سر چهار راه لوازم آرایشی داره؟به دهان او خیره شد و با تعجب گفت:-به به تو که آمار همه ي پسراي محله رو داري.واقعا که مایه ي شرمساریه.

    آلاله با زبان لبهاي خوش فرم خود را تر کرد:-برو توهم،خوب مسیر مدرسمون از اون جاس.هر روز از دم بوتیک اونرد میشیم.دختراي دبیرستانی رو که میشناسی،آمار همه ي پسرا رو دارن.این آقا پسر همیشه خوشتیپ میگرده.بهقول بچهها همیشه تیریپ جدیده.هنوزم کسی شاخش رو نشکسته
    .
    هلنا حیرت زده از گفتههاي خواهرش،گفت:-خوب راه افتادي ها،اگه مامان این چیزا رو ازت بشنوه گیس رو سرتنمیذاره
    .-بدم نیست،آخه این روزا کچلی مد شده.در ضمن خونه ي خواهرشم توي همین کوچه س.همون خانومه که همیشهرو میگیره،فقط چشاش معلومه.دیروز وقتی با اون مانتو کوتاهه رفته بودم بیرون همچی چپ چپ نگام میکرد که حسکردم یه چیزي بهم آویزونه که اینطور خیره نگام میکنه....
    با آمدن حمیرا به اتاق آلاله ادامه نداد.حمیرا نگران گفت
    :-دخترم اگه سرت درد میکنه بریم دکتر.
    هلنا از نگرانی مادرش کلافه شد گفت

    :-مامان جون گفتم که سرم درد نمیکنه.

    -پس چرا انقدر رنگت پریده؟اصلا چیزي خوردي؟
    کامشاد از پشت مادرش سر در آورد
    :-یه بشقاب پر کشک بادمجون نوش جون کرده.

    آلاله خندید و گفت:-پس رودل کرده
    .
    حمیرا اخمهایش در هم فرو رفت
    :-میشه شما دو نفر بس کنید.اگه که جاي اون بودید جفتتون الان بستري بودین.ببین چطور یه طرف صورتش کبودشده.خدا براشون نسازه.
    کامشاد رو به هلنا کرد و گفت
    -:
    فعلا نونت تو روغنه،تا تنور داغه بچسبون.توي این موقعیت هر چی میخواي بگو مامان برات میخره
    .
    حمیرا بی خیال به لودگی پسرش گفت
    :-خدا کنه تا جمعه صورتت خوب بشه.نمیخوام بابات تو رو با این وضعیت ببینه.
    آلاله کنار خواهرش نشست و گفت:- اوه کو تا جمعه،هنوز یکشنبه س.تا اونموقع خوب خوب میشه
    .*****************************
    دامون از بی خوابی شب پیش چشمهایش قرمز شده بود.وارد مغازه که شد اصغر مشغول تی کشیدن کف مغازه بود.تادامون را دید تی را کنار گذاشت و گفت:-آقا دامون،یه دختري اومده بود سراغ شما رو میگرفت
    .
    چشم دامون ناخوداگاه روي پیراهن اصغر ثابت ماند که یک طرف پیراهنش به طرز خنده داري بیرون زده بود:-

    خوب کی بود؟

    وقتی تـــــ♥ـــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

    اصلا هوا هم به هوای تـــــ♥ـــو خوب میشود ...!!!

    آسمونی ها

  8. Top | #28
    آسمونی هاآسمونی ها

    لایک نمیخوام لاو میخوام
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    17296
    عنوان کاربر
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    محل سکونت
    تهران
    حالت من
    :-(
    تاریخ تولد
    اول مرداد
    علایق
    تنهایی - تنهایی - تنهایی
    نوشته ها
    17,339
    پسندیده
    3,221
    مورد پسند : 9,503 بار در 5,819 پست

    پیش فرض

    اصغر با پشت دست دماغش را بالا کشید

    :-خودشو معرفی نکرد.
    از حرکت اصغر چندشش شد
    :-ا،اصغر،این چه کاریه میکنی؟مگه دستشویی نیست،خوب برو دماغت رو پاك کن دیگه.اول صبحی حالمون رو بهمزدي...این یارو نگفت با من چی کار داره.
    آب دماغ اصغر دوباره آویزان شد که داد او را به هوا برد
    :-اه،گندت بزنن،برو دماغتو پاك کن.
    اصغر بدون مکث به سوي دستشویی کوچیک مغازه رفت و صداي فین کردنش مغازه را برداشته بود.وقتی ازدستشویی بیرون آمد با دستمال ابریشمی که دستش بود صورت خود را خشک کرد و رو به دامون گفت:-دختره روتا حالا این طرفا ندیده بودم.یه جورایی عجیب و غریب بود
    .-مگه چطوري بود.-مدل موي عجیب و غریبی که من اسمش رو نمیدونم،ابروهاي تیغ انداخته،شلوار جین گشادي که انگار به زحمت روکمرش ایستاده بود،تعدادي هم وصله و پینه زینت اون بود.یه چیزي پوشیده بود که نمیدونم مانتو بود یا تیشرت،ازسر شونه آویزون بود،اصلا هیچ شباهتی با مانتو نداشت،با نوارهاي عجیب و غریب و یه کمربند پهن و یه روسريکوچیک که تنها بخش مرکزي سرش رو پوشونده بود و به سختی زیر گلو گره خورده بود.آرایش صورتش هم کهنگو انگار از زیر دست مسگرهاي بازار اصفهان در رفته بود که انقدر صورتش رو به رنگ مس در آورده بود تازه....
    دامون از تعریف اصغر خندهاش گرفت،چنان با آب و تاب از او تعریف میکرد که انگار از کرهٔ ي دیگر آماده بود.می

    دانست اگر جلوي حرف زدن اصغر را نگیرد ساعتها همانطور میایستد و یک بند صحبت میکند:
    بس کن اصغر این کسی که تو تعریف میکنی لابد آدم نبوده.منم هم چین شخصی رو نمیشناسم.در ضمن اونپیراهنت رو بکن تو شلوارت،اینجوري تو هم دست کمی از اون دختر نداري.صد دفعه بهت گفتم،لباس خوببپوش،آخرش با این شلختگیهات مشتري هامونو میپرونی.
    با اشاره ي ابروهاي اصغر نگاهش به در ورودي مغازه افتاد.با دیدن دخترك که مشخصاتش را اصغر کامل داده بودلبخند روي لبش فرو خورد و در دل گفت:(جاي حسنأ و مادرم خالی)بدون توجه به او پشت پیشخوان مغازه قرارگرفت.به سلام دخترك به زور پاسخ داد و او گفت
    :-من براي کار اومدم.
    دامون نگاه کوتاهی به صورت اجق وجق و برنزه ي او انداخت و گفت
    :-ظاهراً اینجا رو با اداره ي کاریابی اشتباه گرفتین خانم.
    دخترك قري به سر و گردنش داد و با نازي که اصلا به او نمیآمد گفت
    :-نخیر جناب،من اگه اینجام به خاطره فروشندگیه.
    دامون تند و تیز جواب داد
    :-مگه ما فروشنده خواستیم؟دخترك لبهاي کلاژن کردهاش را با زبان تر کرد:-بوتیک به این بزرگی نیاز به چند فروشنده داره.
    دامون از حرکت او چندشش شد
    :-این رو دیگه من باید تشخیص بدم نه شما در ضمن ما دو نفر هستیم.می بینید که؟

    دخترك از رو نرفت،با عشوه گفت:
    وقتی تـــــ♥ـــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

    اصلا هوا هم به هوای تـــــ♥ـــو خوب میشود ...!!!

    آسمونی ها

  9. Top | #29
    آسمونی هاآسمونی ها

    لایک نمیخوام لاو میخوام
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    17296
    عنوان کاربر
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    محل سکونت
    تهران
    حالت من
    :-(
    تاریخ تولد
    اول مرداد
    علایق
    تنهایی - تنهایی - تنهایی
    نوشته ها
    17,339
    پسندیده
    3,221
    مورد پسند : 9,503 بار در 5,819 پست

    پیش فرض

    شما یه مدت آزمایشی به من اجازه ي کار بدین اون وقت میفهمین که چقدر فروش شما میره بالا.

    او دیگر حسابی کفرش در آماده بود:-خانم،لطفا مزاحم کسب ما نشین،گفتم که ما نیاز به فروشنده نداریم.خواهشمیکنم بفرماین
    .
    دخترك با پرویی تمام برگشت گفت
    :-من اگه برم دیگه بر نمیگردم.
    دامون سعی کرد جلوي عصبانیتش را بگیرد
    :-بفرماین خانم،من هم همین رو میخوام که دیگه برنگردین اینجا.بدم نیست یه نگاه به اون تابلوي دم در بندازین کهنوشته،از ورود خانمهاي بعد حجاب معذوریم.من اگه شما رو راه بدم باید در مغازه مو پلومپ کنم.
    دخترك دیگر چیزي نگفت و با عصبانیت مغازه را ترك کرد.اصغر با رفتن او پقی زد زیر خنده و گفت
    :-خوب حالشو جا آوردین.همچی به خودش امیدوار بود انگار که مغازه مال خالهاش بود.-باز شروع کردي اصغر در رو باز کن کف مغازه خشک بشه.-الان کولر رو روشن میکنم.-هر کاري میکنی زودتر.
    دامون تا لحظاتی فکرش درگیر رفتار عجیب و غریب دخترك بود،اما با اولین مشتري همه چیز از ذهنش پاك شد وهر بار که مغازهاش خلوت میشد،فکر هلنا ذهنش را مشغول میکرد.دلش میخواست دوباره آن نگاه آبی هزار رنگ راببیند،اما نمیدانست چطوري

    .
    با دیدن کتابی که کامشاد به او داده بود گل از گلش شکفت و تصمیم گرفت کتاب را نخوانده به او برگرداند.
    نزدیک ظهر مادرش زنگ زد و به او گفت که حسنأ اینجاست و براي ناهار حتما برگردد که دور هم جمع باشیم او باشنیدن این خبر خوشحال شد.مغازه را به اصغر سپرد و کتاب به دست از مغازه خارج شد.خیالش راحت بود که حسنأنیست زاغ سیاه او را چوب بزند و کف دست مادرش بگذارد.اتومبیل را دم در آنها پارك کرد با خود گفت:(خدایا،چرامن انقدر در مقابل این دختر ضعیف هستم؟اصلا کار درستیه که اومدم دم خونشون؟واي اگه کامی بفهمه نظري بهخواهرش دارم منو زنده نمیذاره.حق هم داره.منم بودم همین کارو میکردم.خدایا،کمک کن ببینمش.قول میدم همینیه دفعه باشه)و او میدانست که هرگز به قولش عمل نخواهد کرد.دم در که ایستاد صداي سر و صدا در حیاط پیچیدهبود.تصمیم گرفت به جاي زنگ از در زدن استفاده کند.با سکه ي که در جیب داشت چند ضربه ي متوالی به در زد ومتعاقب آن صداي نزدیک شدن پایی به در،و صدائی نازك پیچید
    :-مامان تویی؟نمی دانست سکوت کند یا نه که دوباره صدا تکرار شد:-کیه؟آروم و با لرزشی در صدا گفت:-ببخشید.....
    در آرام روي پاشنه چرخید و با دیدن او در آن بلوز سرمه ي و شلوار جین نفسش بند آمد.با این که شال سفیدي رويسر انداخته بود اما جلوي موهاي خوشرنگش پیدا بود،مخصوصاً که مثل آبشار موهایش روي شانه رها بود.زبانش بندآماده بود و قلبش بسان پرنده ي اسیر در قفس به در و دیوار سینهاش میکوبید.آرام سلام کرد و او با خوشرویی پاسخداد و گفت:-ببخشید،کامشاد خونه نیست
    .

    صدائی از پشت سر شنیده شد:
    وقتی تـــــ♥ـــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

    اصلا هوا هم به هوای تـــــ♥ـــو خوب میشود ...!!!

    آسمونی ها

  10. Top | #30
    آسمونی هاآسمونی ها

    لایک نمیخوام لاو میخوام
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    شماره عضویت
    17296
    عنوان کاربر
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    محل سکونت
    تهران
    حالت من
    :-(
    تاریخ تولد
    اول مرداد
    علایق
    تنهایی - تنهایی - تنهایی
    نوشته ها
    17,339
    پسندیده
    3,221
    مورد پسند : 9,503 بار در 5,819 پست

    پیش فرض

    هلنا،کیه؟هلنا رویش را برگرداند و گفت:دوست کامشاده.دامون در آن فرصت کوتاه نگاهی به سر تا پاي انداخت و با خودگفت:(هیکلش هم مثل صورتش بیسته،خداي من چه اسم قشنگی داره.)تا رویش را برگرداد کتاب را به طرفشگرفت و گفت:-سلام منو به کامشاد برسونید،بهش بگین خیلی به موبایلش زنگ زدم اما خاموش بود،به خاطره همین فکر کردمخونه س.تلفن خونه هم مشغول بوده حس کردم به اینترنت وصله.-بله،تلفن به اینترنت وصله،دایی کامنوش پاي کامپیوتر.

    هلنا کتاب را گرفت و وقتی تشکر کرد او سرش را پایین انداخت و آرام گفت:-صورتتون خوب شد؟هلنا ادبش حکم کرد تشکر کند و او کاملا خود را باخت.حس کرد نباید حالش را میپرسید.با عجله خداحافظی کرد وسوار اتوموبیلش شد

    .
    او وقتی در را بست مورده استنطاق آلاله قرار گرفت
    :-کی بود؟
    -
    دامون.- دامون، چی کار داشت؟کتاب را نشان داد:-کتاب کامشاد رو آورده بود.
    او آلاله و بیتا را در زیر سایه ي درخت که مشغول خوردن توت فرنگی بودند،تنها گذاشت و به داخل عمارتبرگشت.کتاب را روي میز آشپزخانه گذاشت و از آب سردکن یخچال براي خود آب ریخت
    .

    با خود گفت:(کامشاد میگفت پسره سنگینیه،پس این نگاه گستاخ براي چی بود؟داشت منو قورت میداد؟)شانههایش
    را با بی تفاوتی بالا انداخت و باز هم زیر لب زمزمه کرد.(این هم مثل پسراي دیگه س.هماشون برن گمشن(.

    وقتی تـــــ♥ـــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

    اصلا هوا هم به هوای تـــــ♥ـــو خوب میشود ...!!!

    آسمونی ها

صفحه 3 از 10 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

آسمونی ها مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
طراحی شده توسط : وی بی ایران پلاگین توسط : نوید(Ostad)
هدف از ايجاد سایت آسمونی ها تشكيل يك خانواده ايراني و مقتدر در دنياي سايبر ميباشد كه با ارائه مطالب مفيد و سالم براي هر ايراني محيطي را فراهم سازد تا هر ايراني از آن لذت برده و به نياز هاي خود برسد. شما نيز ميتوانيد در اين سایت با نشان دادن توانايي خود و ارسال مطالب جالب ، مفيد و به روز به راحتي هر بخشي را كه توانايي اداره آن را در خود ميبينيد مديريت كنيد و به بالا ترين درجات كاربري در انجمن برسيد .