سلام ، آیا این بازدید اول شماست ؟ یا
تبلیغات در این انجمن سفارش تبلیغات
صفحه 1 از 10 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 97

موضوع: رمان غروب های غریب | مژگان مظفری

  1. #1
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    17,340
    پسندیده
    3,218
    مورد پسند : 9,540 بار در 5,845 پست

    13 رمان غروب های غریب | مژگان مظفری

    فصل 1

    هلنا چشمهاي آسمانی رنگش را به گلدان روي میز دوخته بود.نگاهش به گلدان،اما انگار آن را نمیدید.نگاهی مات و
    حیران.غرق در دریاي افکارش و غافل از قابلمه ي روي اجاق گاز که پیازهاي خرد شده ي طلایی رنگ،آن دانه به دانه
    تبدیل به قهوه ي و بعد سیاه میشدند و کم کم بوي سوختگی پیاز و روغن فضا را به اشبأع خود در آورد و هم چنان او

    محو و مات،به ظاهر نگاهش به گلدان بود.

    صداي به هم کوبیدن در و شتاب قدمهاي خواهرش او را از جا پراند و بر صورت خود کوبید:-واي،خدا مرگم
    بده،دوباره پیاز داغ سوخت.

    خواهرش آلاله خودش را به آشپزخانه رساند:-بمیري،معلومه امروز حواست کجاس؟دوباره هنگ کردي؟بدون اینکه فکر کند قابلمه داغ است،دستگیره ي قابلمه را از روي اجاق گاز برداشت.برداشتن همانا و فریاد کشیدن
    همانا.از درد سوختگی چشمانش پر از اشک شد.

    آلاله با پوزخندي شعله ي اجاق گاز را خاموش کرد:-بی مخ،به جاي اینکه قابلمه رو بدون دستگیره برداري،اینطوريخودت رو آاش و لاش کنی،گاز رو خاموش کن.موندم حیرون تو چطور دانشگاه قبول شودي.بابا این دانشگاه هم به
    خدا کشکیه.حالا چرا ماتت برده،خوب برو از پماد توي داروخونه بمال دستت دیگه.

    هلنا بدون چون و چرا فرمان خواهرش را اجرا کرد.بسوي داروخونه ي پلاستیکی گوشه ي آشپزخانه رفت و پماد ضدسوختگی را از داخل آن بیرون آورد.در پماد را گشود،از بوي آن که بوي ماهی گندیده میداد دماغش را جمع کرد و
    به خواهرش چشم دوخت که پیاز سوختهها را روانه ي سطل زباله کرد و به شستن قابلمه مشغول شد.
    طاقت نیاورد:-بذار خودم میشورم.
    وقتی تـــــ♥ـــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

    اصلا هوا هم به هوای تـــــ♥ـــو خوب میشود ...!!!



  2. #2
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    17,340
    پسندیده
    3,218
    مورد پسند : 9,540 بار در 5,845 پست

    پیش فرض

    آلاله فشار آب را کم کرد تا خیس نشود:-با اون دست چلاقت حتما میتونی بشوري.تو نازك نارنجی تا یه هفته دیگه

    دست به آب نمیزنی.پماد بو گندو رو که مالیدي به انگشت هاي نازنینت،یه دونه پیاز برام بیار.
    یک دانه پیاز از داخل سبد پیاز برداشت و به دست خواهرش داد که قابلمه را شسته بود.پیاز را گرفت و به فرزي
    مادرش پوست گرفت و داخل خرد کن ریخت.
    پیاز خرد شده را توي قابلمه ریخت،روي اجاق گاز گذاشت و گفت:هلنا،تو رو خدا اینبار دیگه نسوزونی.
    او غرولند کنان دو قاشق روغن توي قابلمه ریخت:-برو،مطمئن باش نهار نیمرو داریم.
    به صورت در هم هلنا نگاه کرد و لبخندش را فرو خورد:-اصلا بده من غذا رو درست میکنم،تو برو جارو برقی بکش.
    قاشق را به دست او داد:اینطوري بهتره.تا تو غذا رو بذاري منم جارو میکشم.تو دست به آشپزیت حرف نداره.بعدشمیریم سر وقت حیات.(به انگنگشتهایش فوت کرد)من نمیدونم این مامان خانم چرا هر لحظه این داداش تحفه آاش
    رو دعوت میکنه...
    آلاله نگذاشت ادامه بدهد:-اوهوي،در مورد دایی جون اینطور حرف نزن که کلاهمون میره توهم.ما کم به اونا زحمتدادیم؟
    لب ورچید:والا تا اونجایی که من یادمه زحمت اونا بیشتره.

    قاشق چوبی را با احتیاط در قابلمه چرخاند و به هلنا نگاه کرد:- تو دلت از جاي دیگه پره.چون از اون حمید ننه مردهبدت میاد دل خوشی هم از اونا نداري.حالا انگار مامان تو رو دو دستی تقدیم اونا کرده.به جاي
    غر زدن برو به کارت برس.حالاس که سر و کله ي مامان پیدا بشه،اون وقت ببینه کارا مونده کلی غر میزنه.
    هلنا با دستی که هنوز سوزش داشت از آشپزخانه خارج شد
    این بار دیگر با احتیاط کار میکرد.جارو برقی را به برق زد و مشغول نظافت شد.به علت بزرگی خانه جارو کشیدن
    طول کشید.آخرین اتاق را که جارو کشید کمرش از خستگی راست نمیشد.موهاي بلندش او را کلافه کرده بود.با گیرسر همه را پشت سر،به قول خودش(گوجه ي)و به قول آلاله که همیشه میگفت،شبیه(طالبی س)تا گوجه، جمع کرد وجارو برقی را توي کمد دیواري جایگاه همیشگی جا داد و نگاه سطحی به همه جا انداخت.پردههاي آبی روشن و سرمهي با رگهاي طلایی و مبلهاي مدل فرانسوي با روکش سرمه ي و رنگ چوبی طلایی و رومیزیهاي آبی روشن با
    گلدوزیهاي سرمه و طلایی که هر کدام گلدان کیریستال گران قیمت روي آن بود،برق میزد.
    نگاهش را به بوفه ي باریک گوشه ي سالن دوخت،کریستالهاي مارك(بوهم)و مارك (لالیک)فرانسه و سرویس قاشق
    و چنگال نقره ي اصل انگلیس جلوه ي باشکوهی به سالن پذیرایی داده بود.
    اینبار نگاهش را به سالن نشیمن دوخت،عاشق رنگ آمیزي این قسمت خانه بود.برعکس سبک پذیرایی که کاملاکلاسیک بود،مدرن و اسپرت تزٔیین شده بود و با پردههاي صورتی سرخابی رنگ و شیري مدل فانتزي با مبلهايچرمی بسیار راحت و شیک آمریکائی که تقریبا هم رنگ پردهها بود،تلفیقی از رنگ سرخابی و طلایی با کوسنهاي
    همرنگ،البته رنگها همه ملایم بطوري که با مبلها هماهنگی خاصی داشتند.
    هلنا نگاهش را به قالیچه ي دستباپ وسط مبلها دوخت که مطمئن شود تمیز جارو شده یا نه.به برادرش کامشاد فکر
    کرد که مدام در حین تماشا کردن تلویزیون تخمه شکستن عادتش بود.
    با صداي آلاله روي برگرداند:- من کارم تموم شد.فقط مونده برنج،اون کار مامانه.حالاس که با یه خروار خرید سر
    برسه.

    -
    پس بریم تو حیات،اونجا رو هم تمیز کنیم.والا کارگر هم اینقدر کار نمیکنه که ما کار میکنیم.
    وقتی تـــــ♥ـــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

    اصلا هوا هم به هوای تـــــ♥ـــو خوب میشود ...!!!



  3. #3
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    17,340
    پسندیده
    3,218
    مورد پسند : 9,540 بار در 5,845 پست

    پیش فرض

    دستش را توي هوا تکان داد:-برو بابا تو هم،انگاري قرار برم نظافت چی بشم.در ضمن شوهر میکنم با یکی که بیست

    و چهار ساعته برام کلفت بگیره.از کارهاي خونه واجب تر کارهاي دیگه هم وجود داره که بتونم انجام بدم.
    با نق زدنهاي هلنا واردحیات شدند.هلنا نگاهش را به خانه ي همسایه ي رو به رو دوخت که پنجرههاي راه پله و اتاق
    خوابشان مشرفت به حیات آنها،گفت:کاش روسري سرمون کنیم.-این موقع روز کی بیرونه؟ساعت ده صبح جمعه،آخه پرنده هم پر میزنه؟چنگی به موهاي شلخته ي جلو پیشانیش انداخت و آنها را رو به بالا داد:پرنده نه،ولی پسر این همسایه رو به رویی کهقاب دل تو رو دزدیده همیشه توي این راه پله و پشت پنجره پر پر میزنه.
    رنگ چهره ي آلاله ارغوانی شد.نگاهی به پنجره ي بسته ي آنها انداخت:
    کوش بیچاره؟اون که بیرون نیست.
    ابروهایش را بالا داد و به تقلید از آلاله گفت:آخی بمیرم براش،مطمئنم الان یه سوراخی وایساده داره ما رو دیدمیزنه،البته فقط تو رو.من نمیدونم این پسره ي چلغوز میخواد با این نگاه هاش چی رو ثابت کنه؟
    آلاله اخمهایش تو هم رفت:هلنا خواهش میکنم در مورده آشور اینطورحرف نزن.
    هلنا جاروي دست بلند را در دست گرفت و گفت:برو تو هم با این اسم خنده دار و مسخره اش.
    آب را پشت دست خواهرش گرفت و دلخور گفت:خیلی هم اسم قشنگیه.بی سواد،آشور نام پسر دوم سام بن نوح

    بوده و مورده پرستش مردم کشور آشور .
    کار شستن حیاط که به پایان رسید،گرماي تیر ماه آن دو را به هوس انداخت کمی آب بازي کنند،به دنبال هم
    میدویدند و بر سر و روي هم آب ریختند و هر دو از خنده ریسه رفتند.
    دست از آب بازي که کشیدند هر دو سر تا پا خیس شدند.هلنا که نفس نفس میزد با شتاب به داخل خانه پرید و آلالههم دنبال او،اما لحظه ي که میخواست در را ببندد به عقب برگشت و نگاهی به پنجره ي خانه ي آشور انداخت.بادیدن او که با لبخند نگاهش میکرد،قلبش دوباره بی قرار شد.به سلام او که با حرکت سر بود مثل خودش با سر پاسخ
    داد و دستی برایش تکان داد و در را بست.
    تا وارد اتاق خواب شد،هلنا با تمسخر گفت:عاشق بی قرارت رو دیدي؟متعجب گفت:تو از کجا فهمیدي؟بلوز خیسش را که در آورده بود بسوي او پرت کرد:از رنگ و روت بیچاره،گفتم و بازم تکرار میکنم،این کار آخر و
    عاقبت نداره.این یارو یه مدت که بگذره هواي تو از سرش میپره میره سراغ یه خر دیگه مثل تو.
    آلاله به دفاع از خودش برخاست:-هیچم اینطور نیست،آشور پسر خوبیه.مثل پسراي جینگیل وینگیل این زمونهنیست.مطمئنم عشقش نسبت به من پاکه،توي این مدت به جز یه سلام،شده قدمی پیش بذاره.هر پسر دیگه ي بود
    همون روز اول و دوم شمارشو داده بود.
    هلنا به صورت بر افروخته ي او با تمسخر نگاه کرد:-امیدوارم به قول تو،این زمونه درس بدي به تو نده.به هر حال به
    عنوان خواهر بزرگتر مجبورم یه چیزایی رو به تو تذکر بدم .
    وقتی تـــــ♥ـــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

    اصلا هوا هم به هوای تـــــ♥ـــو خوب میشود ...!!!



  4. #4
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    17,340
    پسندیده
    3,218
    مورد پسند : 9,540 بار در 5,845 پست

    پیش فرض

    با اخم هلنا را نگاه کرد:حالا خوبه همش دو سال از من بزرگتري.در ضمن اینم به من ثابت شده که از لحاظ عقلی من

    از تو....
    جملهاش را نیمه کاره رها کرد و رفت سراغ ایفون که در را باز کند.هلنا پشت سرش دوید و گفت:خودم باز میکنم
    عقل کلّ.تو برو لباست رو عوض کن.اگه مامان تو رو با این ریخت و قیافه ببینه حسابی حالتو جا میاره.
    حمیرا مادر این دخترهاي پر شور و زیبا روي به کمک کامشاد بستههاي خرید را از صندوق عقب اتومبیل پائینمیآورد و پاکت به پاکت،دست دخترها میداد.ده دقیقه طول نکشید که پاکتها و بستههاي خرید روي میز آشپزخانه جا
    خوش کردند و حمیرا مشغول جا دادن آن ها.
    کامشاد از سماوري که مدام چاي آن به راه بود براي خود یک لیوان به قول خودش چاي لبسوز و لب دوز ریخت وگفت:-مامان این دایی کامنوش زن ذلیل امروزم نمیخواد برگرده؟
    کامنوش برادر کوچک حمیرا بود،یک سالی میشد که به تهران انتقالش داده بودند.اوایل در مهمانسراي اداره بود امابعد به اصرار فراوان آقاي امیریان و حمیرا قبول کرد تا موقع ازدواج مهمان آنها باشد(.
    حمیرا میوهها را داخل سینک ظرفشویی ریخت و شیر آب را ول داد روي میوه ها:-چی کارش داري؟کامشاد به دست مادرش چشم داشت که سعی میکرد دستکشهاي نارنجی رنگ را که اندازه ي دست دخترها بود بهزور دستش کند و موفق هم شد،به او گفت:-یعنی چی،چی کارش داري؟همش چسبیده به بیتا،یه کم هم ما رو تحویلبگیره
    .
    حمیرا سبد را از داخل کابینت زیر ظرفشویی بیرون آورد:-باز بی کار شودي گیر دادي به اینو اون؟اون دو تا تانامزدن خوشن.فردا که برن سر زندگیشون اینقدر صغري،کبرا سرشون میریزه که دیگه حوصله ي همو ندارن.فقط

    تو این ایام میتونن با هم خوب باشن.منو بابات رو ببین،ماه به ماه همو نمیبینیم .
    هلنا که شیرینیها را توي ظرف میچید گفت:- قصه ي بابا جداست،شغلش ایجاب میکنه دور از ما باشه،هر چند وقتی
    حمیرا که تند تند میوهها رو میشست گفت:- به جاي این حرف ها.بجنبین روي این میزو جمع کنین،الانه که داداش اینابیان،(نگاهش را به سر تاپاي هلنا دوخت)این چه پوشیدي دختر؟او سر تا پاي خود را نگاه کرد.مثل همیشه شلوار لی پوشیدن جز لاینفک وجودش بود،لی به پا داشت با یک تیشرت
    قرمز معمولی که از بس گشاد بود توي تنش زار میزد گفت:- مگه لباسم چشه؟خیلی هم خوب و راحته.
    حمیرا سبد میوه را کنار گذاشت.دسته ي از کاهوي روي میز برداشت:- همیشه مثل پسرا لباس میپوشی.
    دست از چیدن شیرینی برداشت:-من با این لباسها راحتم.تازه دایی یینا که غریبه نیستن.
    برگهاي کاهو را که از هم جدا میکرد،داخل آب ضد عفونی انداخت:-هلنا خانم صد دفعه گفتم دوس دارم وقتی
    مهمون میاد توي این خونه لباس خوب بپوشی.حالا هر کی میخواد باشه،چه دایی چه غریبه.
    آلاله وارد آشپزخانه شد.حمیرا سر تا پاي او را با حظّ نگاه کرد.شلوار طوسی ترك با کمربند ورنی پهن مشکی و بلوزتنگ چسبانی به همان رنگ و صندلهاي ورنی مشکی با آرایش کم رنگ دخترانه.موهاي گرد کوتاه طلایی را به وسیلهٔیک تل سر پهن مشکی که روي آن نگین داشت زینت داده بود و مثل همیشه خواستنی به چشم میآمد و چشمهاي
    درشت سبز رنگش از شور و نشاط جوانی میدرخشید.

    حمیرا با رضایت گفت:-آلاله رو ببین یاد بگیر.
    کامشاد یکی از خیارها را برداشت و با صدا گاز زد و جوید و با همان دهان پر گفت:
    وقتی تـــــ♥ـــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

    اصلا هوا هم به هوای تـــــ♥ـــو خوب میشود ...!!!



  5. #5
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    17,340
    پسندیده
    3,218
    مورد پسند : 9,540 بار در 5,845 پست

    پیش فرض

    مامان، ولش کن. این هلنا آدم بشو نیست. جون به جونش کنی شلخته اس.

    هلنا دستمال سفره را که دم دستش بود مچاله کرد و پرت کرد طرف او:-تو یکی حرف نزن که از همه شلخته تري. سه ساعت با آلاله تو اتاق رو جمع کردیم.
    ته خیار را کوبید توي سرش:-من به هم نریختم. همش کار دایی کامنوش.
    آلاله مهلت پاسخ به هلنا نداد:-گردن دایی طفلک ننداز، تخت خواب اون مثل همیشه مرتب بود.

    حمیرا کاهوهاي شسته شده را روي میز گذشت:-بس کنید دیگه، جاي کمک کردن به من افتادین به جون هم!
    هلنا شانه بالا انداخت:-تقصیر کامشاده.
    حمیرا چاقو را به سوي او تکان داد:-بس کنید هلنا! به جاي تبرئه کردن خودت برو لباساتو عوض کن.
    اولتیاتوم حمیرا کار خودش را کرد و هر کدام مشغول کاري شدند. هلنا هم به سوي اتاقش رفت. با عصبانیت کمد
    لباسش را باز کرد. اصلاً حوصله ي پوشیدن به قول مامانش لباس مجلسی را نداشت. با خود زمزمه کرد: "آخه آدمجلو داییش هم باید لباس تشریفاتی بپوشه! امان از این فکراي مامان خانم!" هنوز لباسی انتخاب نکرده بود که آلالهوارد اتاق شد:
    -
    اي بابا، تو که هنوز این وسط درگیري!
    وقتی تـــــ♥ـــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

    اصلا هوا هم به هوای تـــــ♥ـــو خوب میشود ...!!!



  6. #6
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    17,340
    پسندیده
    3,218
    مورد پسند : 9,540 بار در 5,845 پست

    پیش فرض

    از عصبانیت او خنده اش گرفت:-حالا نمیشه یه دو سه ساعتی ناراحت باشی.
    سرش را بالا داد:-نچ!-نچ کمه! بیا این طرف من برات انتخاب میکنم.

    تسلیم لبه تخت خوابش نشست. ف دست سوخته اش نگاه کرد که تاول زده بود. نگاه بر گرفت و به دستهاي آلالهخیره شد که انگار دنبالش گذشته بودند، با شتاب لباس ها را کنار می زد و در آخر بلوز و شلواري که مدلش مثل مال
    خودش بود و فقط رنگ آن فرق می کرد از کمد بیرون آورد و با ذوق گفت:-درست رنگ چشات! حمید بیچاره کف میکنه.
    با حرص از روي تخت بلند شد و گفت:-حمید غلط کرده. چه قدر بدم میاد از این ازدواج هاي فامیلی و علاقه ي فامیلی، واقعاً که مسخره س!-الکی جنگولک بازي در نیار. انگار به زور دادنت به اون بیچاره.

    با اصرار آلاله باز شلوار جذب و خوش دوخت ترك را پوشید و موهاي صاف و بلندش را شانه کشید و روي شانه رهاکرد. موهاي مشکی براق با چشم هاي آبی تر از آسمان و بینی کوتاه و نسبتاً گوشتالود و دهانی کوچک و لبانی صاف و
    خوش ترکیب می توانست هر مردي را به زانو دربیاورد .
    به اصرار آلاله سایه ي کم رنگی از آبی پشت پلک خود زد و راضی از چهره ي خود به اتفاق خواهرش از اتاق خارج
    شد.

    قبل از مهمان ها کامنوش به همراه نامزدش بیتا که دختر تپل و بانمکی بود از راه رسیدند بیتا تنها فرزند خانواده اشبود که با اصرار پدر و مادرش تن به این وصلت داده بود، اما حالا عاشقانه به کامنوش عشق می ورزید و همه يحرکات او برایش شیرین و جالب بود. کامنوش هم سی و یک سال سن داشت و در رشته ي مهندسی کامپیوترتحصیل کرده و کارش را در یکی از سازمان هاي معتبر وابسته به وزارت کشور شروع کرده بود. با آمدن برادر بزرگحمیرا مهمانی رسمیت یافت. کاوه بر عکس ظاهر جدي و خشکی که داشت، بسیار رئوف و مهربان بود و از همه مهمترعاشق یگانه خواهرش و بچه هاي او بود. دوست داشت هلنا عروسش باشد و حس می کرد پسرش هم نسبت به اینقضیه بی میل نیست. اما هلنا هیچ گونه کششی نسبت به حمید نداشت و هر بار که کاوه او را عروسم خطاب می کرد
    عذاب می کشید.

    آلاله همراه دخترداییش هانیه مشغول چیدن میز ناهار خوري بودند. بیتا و هلنا هم غذاها را توي ظرف می کشیدند.حمیرا هم مثل همیشه گوشه اي کنار برادرش نشسته بود و با علاقه به کارهاي آن ها نگاه می کرد، دوست داشت
    دخترهایش کار کن و خانه دار بار بیایند.
    حمید و کامشاد و کامنوش هم به کمک آن ها آمده بودند. کامشاد مدام ناخونک می زد و حرص هلنا را در می آورد وحمید غش غش می خندید و این هلنا را بیشتر عصبی می کرد و اگر ترس از مادرش نبود هر دو را از آشپزخانهبیرون می کرد. غروب، از هواي گرما که شکسته شد، عصرانه اي سبک برداشتند و به یکی از پارك هاي اطراف

    رفتند.
    وقتی تـــــ♥ـــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

    اصلا هوا هم به هوای تـــــ♥ـــو خوب میشود ...!!!



  7. #7
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    17,340
    پسندیده
    3,218
    مورد پسند : 9,540 بار در 5,845 پست

    پیش فرض

    پارك (قیطریه) مانند همیشه غلغله بود و پیر و جوان در هم می لولیدند. صداي موسیقی زنده اي که در فرهنگسراي

    پارك اجرا می کردند کل پارك شنیده می شد و در قسمت شهر بازي صداي فریاد شادي بچه ها در صداي موسیقیگم شده بود و در گله به گله ي پارك مردم زیرانداز پهن کرده و پیر و جوان با بازي تنیس و فوتبال و والیبال ودوچرخه بازي و پیاده روي در هم می لولیدند. قسمت بازراچه نیز در قرق خانم ها بود، یکی تاپ به دست و دیگري
    گلدان به دست و آن یکی بت شوق آباژور کار تایلند را به دست گرفته بود و سر قیمتش با فروشنده چانه می زد.
    خانواده ي حمیرا نیز از این قاعده مستثنی نبودند. پسرها زیرانداز پهن کردند و حمیرا به کمک زن برادرش دست به
    کار شدند تا چاي را آماده کنند. دخترها هم به بازي تنیس پرداختند. بیتا نیم ساعتی بازي کرد و گفت:-من که دیگه بازي نمی کنم. کتفم درد گرفت. فکر کنم تا دو هفته دیگه از ورزش بیمه شدم.
    هلنا از این که حریفش از بازي خارج شده همراه افسوس گفت:-آخ از دست تنبلی تو بیتا! از بس بی تحرکی تا یه کم ورجه ورجه می کنی نفس کم میاري. باید به این خان داییجون بگم هر روز صبح تو رو ببره کوهنوردي، بعد از ظهرام پیاده روي تا یه کم انرژي به تو تزریق بشه.
    بیتا خندان با دو انگشتی لپ هاي خودش را کشید:-اگه منظورت اینه، خودمو لاغر کنم؛ باید عرض کنم دایی جونت با این یه مورد کاملاً مخالفه.
    هلنا کنارش روي زیر انداز نشست:-من که نگفتم وزن کم کن. گفتم تحرك داشته باش.
    بیتا با چشم، بازي هانیه و آلاله را دنبال کرد:-تحرك منو ولش، بگو از دانشگاه چه خبر؟


    -فعلاً بی خبرم.
    هانیه و آلاله نفس زنان به جامعه آنها پیوستند. هلنا کنار خود برایشان جا باز کرد و در جواب مادرش گفت:-مامان جون! تابستون رو فقط باید خورد و خوابید، غیر از این دیگه تابستون مزه نمی ده.
    بیتا خندید و گفت:-منم اون موقع ها مثل تو فکر میکردم ولی حالا پشیمونم. فرصتهاي زیادي رو از دست دادم که می تونستموقعیتهاي خوبی رو برام فراهم کنه.
    هلنا بی حوصله گفت:-بیتا! جان خودت، تو یکی دیگه کوتاه بیا که حال گوش کردن به موعظه رو ندارم.

    با اضافه شدن آقایان جو حاکم عوض شد. حمید کنار هلنا نشست و سعی می کرد سر حرف را با او باز کند اما او بی
    اعتنا با هانیه گرم صحبت شد.
    هانیه به درخواست مادرش بلند شد که سبد میوه را برگرداند. حمید با رفتن او آرام گفت:-گردنت کج نشد؟ این قدر از من بدت میاد که هی صورتت رو اون طرفی می گیري که نکنه نگات بیفته به من.
    نگاه بی تفاوتی به او انداخت و به همان آرامی جواب داد:-اشتباه می کنین دایی زاده ي گرامی.

    پوزخندي شد، سرش را نزدیک آورد :
    وقتی تـــــ♥ـــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

    اصلا هوا هم به هوای تـــــ♥ـــو خوب میشود ...!!!



  8. #8
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    17,340
    پسندیده
    3,218
    مورد پسند : 9,540 بار در 5,845 پست

    پیش فرض

    -

    این قدر از من بیزاري که حتی حاضر نیستی اسم منو به زبون بیاري.
    نگاهش را از نگاه او فرار داد و رو به آلاله کرد:-میاي بریم دور بزنیم؟هانیه سبد میوه را وسط گذاشت و گفت:-بریم.
    کامشاد معترض گفت:-هوا دیگه تاریک شده ، الان موقع دور زدن نیست: بنشینین سر جاتون، این موقع پارك پر از لات و لوته.
    هلنا شانههایش را بالا داد:-خب، به ما چه؟حمیرا گفت:-غیرت بازیت گل کرده خب باهاشون برو. اینام دوست دارن توي پارك قدم بزنن. نیومدن که بشینن.
    کامشاد روي متکا بادي لم داد و گفت:-من که اصلاً حوصله ندارم. حمید جور من رو می کشه.
    کاوه که با کامنوش سرگرم بازي شطرنج بود گفت:-حمید! پاشو با دخترا برو.
    حمید از خدا خواسته مثل فنر از جا پرید و گفت:-بریم.

    هلنا با غیظ گام برمی داشت، اصلاً دوست نداشت حمید همراه آنها باشد.
    آنها فورا گوش کردند و فاصله گرفتند اما او عصبی گفت
    :-اما من هیچ حرفی با تو ندارم.
    حمید با حرص گفت

    :-من دارم کل شق!
    هلنا متعجب از طرز حرف زدن او ایستاد و نگاهش کرد. حمید همیشه با او مؤدب صحبت می کرد، گفت
    :-کله شق یعنی چی؟!
    حمید به راهش ادامه داد و او دنبال سرش، وقتی مطمئن شد که او دارد می آید، گفت
    :-معنی کله شق رو بذار براي بعداً. مثلاً دانشجو هستی، هنوز معنی کله شق رو نمی دونی؟ببین هلنا، نمی دونم چه جوري شروع کنم، قصد من صحبت کردن با تو اینه که یه سري مسائل رو برات روشن کنم.می دونم دل خوشی از من نداري، اما چراش رو هنوز نتونستم بفهمم. و من بر عکس، تو رو خیلی دوست دارم.
    هلنا عصبی با صورتی گر گرفته می خواست حرف بزند که او با دست مانع شد
    :-صبرکن دیونه! سریع برام موضع نگیر. منظور من از دوست داشتن اینه که با هانیه هیچ فرقی برام نداري.
    هلنا مات و مبهوت به دهانش خیره شد و او دوباره ادامه داد
    :- می دونم تا حالا در مورد من طوردیگه اي فکر می کردي اونم همش تقصیر مامان و باباس که هی به تو می گن

    عروسم... این کلمه من رو هم به هم می ریزه چون من جز خواهري نمی تونم به چشم دیگه اي به تو نگاه کنم.
    وقتی تـــــ♥ـــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

    اصلا هوا هم به هوای تـــــ♥ـــو خوب میشود ...!!!



  9. #9
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    17,340
    پسندیده
    3,218
    مورد پسند : 9,540 بار در 5,845 پست

    پیش فرض

    ما باهم بزرگ شدیم و ... بگذریم. امیدوارم به قول خودت از این به بعد به این دایی زاده ي بخت برگشته این طور بی

    محلی نکنی. به خدا وقتی اخم می کنی دلم می گیره. هلنا خندید. حمید نفس راحتی کشید:-خدا رو شکر انگار کینه ي خانم نسبت به ما تموم شد. پس دلیلش فقط همین بود؟هلنا روسریش را روي سر مرتب کرد و به موهاي جلو سرش دست زد که به هم نریخته باشد:-آره، چون منم جز برادر نمی تونستم به چشم دیگه اي نگات کنم.-خب آجی خانم، اگه دیگه کینه ها بر طرف شده بریم پیش هانیه و آلاله که مطمئنم تو ذهنشون تا حالا تاریخعروسی رو حدس زدن.
    او خندید و با آرامش و خیالی آسوده گان به سوي آن ها برداشت:-حمید!
    حمید متعجب و با لحنی خندان به سوي او رو برگرداند:-چه عجب! بعد از دو سال بالاخره اسم ما رو صدا زدي؟! امر بفرما.-کسی توي زندگیت هس؟
    -چه قدر زود دختر خاله شدي!
    هلنا با اخم صورتش را برگرداند و با شتاب قدم برداشت. حمید به دنبالش دوید:-وایسا دیونه! باز که بهت بر خورد. بیچاره به همسر آینده ات. با این که تا حالا پیش کسی لو ندادم ولی به تو می گم.چون می دونم رازداریت مثل اخمات با دوامه...


    آره، حدس تو درسته، من به یه نفر دل دادم که شده همه کسم و مجبورم به خاطر اون یه نفر جلو یه لشکر آدم
    وایسم که همه مخالف من هستن.
    حمید نگاهش را از او دزدید که او غم توي چشم هایش را نبیند:-از دید مامان و بابام اون با همه فرق می کنه. یعنی ما با فرق می کنه.
    او حسابی کنجکاویش تحریک شده بود:-به من اطمینان کن. قول می دم این راز تا وقتی خودت نخواي بین من و تو و خداي ما می مونه. قسم...-قسم نخور. باور می کنم. کسی که من دوستش دارم اسمش ترانه س. ترانه یه بیوه ي تک و تنهاس که از تموم ایندنیا فقط یه مادر داشت که اونم از شانس من بیچاره پارسال فوت کرد. ترانه هم مثل خودم مهندسه، تقریباً چهار سالیمی شه که ما هم دیگه رو دوست داریم.
    هضم گفته هاي حمید براي او سخت بود. به سختی آب دهانش را قورت داد:-گفتی بیوه اس؟حمید لبخندي بر لب آورد:-آره، وقتی من باهاش آشنا شدن یک سالی می شد که شوهر بی معرفت نامردش اون رو قال گذاشته بود رفته بودبه اون ور دنیا. بعدشم خیلی راحت براي ترانه پیغام فرستاد که غیابی از اون طلاق بگیره. نمی دونم کار خدا بود یاقسمت من که توي اون شرایط روحی بغرنج با هم آشنا شدیم. از همون روز اول من بهش دل بستم سعی کردمحمایتش کنم. خدا رو شکر از لحاظ مادي هیچ مشکلی نداره که بگم از اون لحاظ متکی به منه. فقط از لحاظ معنويعاطفی خیلی به هم نیاز داریم. هر دومون از این وضع خسته شدیم. متاسفانه من هنوز نتونستم در این مورد کاري

    بکنم چون می دونم خونواده شدیداً مخالف این قضیه هستند
    .
    وقتی تـــــ♥ـــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

    اصلا هوا هم به هوای تـــــ♥ـــو خوب میشود ...!!!



  10. #10
    ✦ پیشکسوت سایت ✦
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    17,340
    پسندیده
    3,218
    مورد پسند : 9,540 بار در 5,845 پست

    پیش فرض

    -

    چرا؟
    -از تو تعجب می کنم! تو دیگه چرا می پرسی؟ مگه تو باباي مستبد و دیکتاتور من رو نمی شناسی و مگه نمی دونیتوي ذهنش چی می گذره؟ اون فقط تو رو به عنوان عروس خودش قبول داره و بس.-بهتره هر چه زودتر حقیقت رو بهش بگی. منم حاضرم هر جوري که تو بگی حمایتت کنم.
    حمید لبخند تلخی به لب راند:-ممنونم عمه زاده! روي کمک تو که خیلی حساب می کنم.
    هانیه به آن ها نزدیک شد و گفت:-بابا مردیم، از بس این پارك رو دور زدیم. شما نمی خواین کوتاه بیاین؟ اصلاً چونه براتون مونده؟آلاله هم که دو قدم با آن ها فاصله داشت رسید و گفت:-حالا خوبه هلنا خانومم ناراضی بود. ببین حالا داره با دمش گردو می شکنه.
    هلنا دستش را در هوا به اهتزاز در آورد و گفت:-به خاطر این که دیگه مطمئن شدم حمید داداش گل خودمه.
    هانیه و آلاله هم زمان از سر تعجب نگاهی به هم انداختند و آلاله دستش را به طرف سرش برد و خطاب به خواهرش
    گفت:-مطمئنی سالمی؟! مخت تکون نخورده؟حمید به بحث خاتمه داد:
    -
    بچه ها بیاین برگردیم. حالاس که صداي بقیه در بیاد.
    فصل 2
    حمیرا ته دلش براي ته تغاریش لرزیده بود.خیلی وقت وقت بود که دوست داشت به نحوي سر سخن را با او بگشاید
    و امروز این فرصت را به دست آورد و بعد از کمی مقدمه چینی و از خوبیهاي دیگران گفتن،گفت:-یادم میاد یه جا خوندم که زندگی مثل یه دفتر مشق میمونه،یه دفتر مشق تر و تازه که هنوز پاکه و نا نوشته.بعد کهخوندن و نوشتن رو یادمون میدن،دفتر مشق رو میذاري جلوت.برگ اولش رو خوش خط و خوانا مینویسی.ذوق داريو دوست داري یه شبه به آخرش برسی،به وسطاش که میرسی کم کم خسته میشیٔ و احساس میکنی دیگه تکراريشده و اصلا نمیفهمی داري چی مینویسی فقط از روي عادت قلم رو به حرکت در میاري.دیگه شروع میکنی به بد خطنوشتن.اگه از اول حواست جمع بود و یا با مداد نوشته باشی،شانس استفاده از پاك کن رو داري اما اگه با خودکارنوشته باشی مجبوري رو اشتباهاتت هی خط بکشی،بدون اینکه اثرشون محو بشه و خلاصه هی برگهها رو حروم کنی.بهآخرش که رسیدي،جا کم میاري و حسرت میخوري که چرا برگه هاش رو بی خودي حروم کردي....چه خوبه هممونوقتی به ته دفتر مشقمون رسیدیم با افتخار ببندیمش و حسرت به دل یه جمله با یه حرف قشنگ نمونیم.
    با گفتن این حرفا نمیخوام برات موعظه کنم.فقط میخواستم چشمات رو به روي بعضی از حقایق باز کنم و بدونی که
    هر چیزي ارزش نگاه کردن نداره و قدر و ارزش خودتو بدونی.
    آلاله دل تو دلش نبود،می دانست دلیل این حرف و حدیثهاي مادرش از چیست.ظهر همراه مادرش،هنگام برگشتن ازخرید با آشور سینه به سینه شده بودند و مادرش متوجه نگاه خاص بین آن دو شده بود و سعی داشت غیر مستقیم در

    این مورد با او صحبت کند و او را آگاه از بعضی مسایل که به همین آسانی دلش را نبازد.او سرش را پائین انداخته بود
    وقتی تـــــ♥ـــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

    اصلا هوا هم به هوای تـــــ♥ـــو خوب میشود ...!!!



صفحه 1 از 10 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •