![]() |
|
|
|
| آخرين ارسالات انجمنها | |
|
|||||||
ثبت نام سریع
|
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
|
|
#1 | |||||||||
|
تاریخ عضویت: May 2010
محل سکونت: کویر
نوشته ها: 9,372
نوع گوشي همراه :
![]() نوع سيم کارت:
![]() تيم فوتبال :
![]()
حالت من:
سپاس ها: 3,803
سپاس شده 5,182 در 3,609 پست
درجه: 63 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه: 2349 / 2349 |
ترجمه المیزان : سوره بقره آیات 252 - 243
ترجمة الميزان ج : 2ص :421 أَ لَمْ تَرَ إِليالَّذِينَ خَرَجُوا مِن دِيَرِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِفَقَالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْيَهُمْإِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضلٍ عَلي النَّاسِ وَ لَكِنَّ أَكثرَ النَّاسِ لا يَشكرُونَ(243) [برای مشاهده لینک ها باید عضو سایت شوید ، برای عضویت اینجا کلیک کنید ...>] مگر داستان آنان كه هزاران نفر بودند و از بيممرگ ، از ديار خويش بيرون شدند نشنيدي كه خدا به ايشان گفت بميريد ، آنگاهزندهشان كرد كه خدا بر مردم كريم است ولي بيشتر مردم سپاسگزاري نميكنند 421 . بيان آيه ا لم تر الي الذين خرجوا من ديارهم و هم الوف حذر الموت ... كلمه رؤيت كه مصدر فعل تري است و به معناي ديدن است ، در اينجا به ترجمة الميزان ج : 2ص :422 معناي ديدن نيامده ، بلكه به معناي علم آمده ، وعلت اينكه از علم تعبير به رؤيت كرده براي اين است كه بفهماند مطلب آنقدرروشن است كه ميتوان آگاهي از آن را ديدن خواند اين آيه شريفه ، همانندآيات زير است كه ميفرمايد : ا لم تر ان الله خلق السموات و الارض بالحق ونيز ميفرمايد : ا لم تر كيف خلق الله سبع سموات طباقا ؟ زمخشري در اينباره گفته است كلمه ا لم تر به منزله يك مثال است كه در مقام شگفتانگيزي وتعجب به كار ميرود ، وقتي كه ميگوئيم : أ لم تر كذا و كذا معنايش ايناست كه : راستي تعجب نميكني از اينكه چنين و چنان شد ؟ و كلمه حذر الموتمفعول له براي فعل خرجوا است ، و معنايش اين است كه : مگر نديدي آن كسانيرا كه به خاطر ترس از مرگ ، از ديار خود خارج شدند ؟ و نيز ممكن است كه آنرا مفعول مطلق گرفته و بگوئيم : تقدير آيه : خرجوا من ديارهم و هم الوفيحذرون الموت حذرا ، است يعني از ديار خود بيرون شدند در حالي كه هزاراننفر بودند ، و از مرگ ميترسيدند ، ترسيدني كه ناگفتني است . فقال لهم الله موتوا ثم احياهم ... امر در اين آيه شريفه ، امر تكويني است و منافاتي ندارد كه مرگ اينگروهاز مجراي طبيعي واقع شده باشد ، همچنانكه در روايات هم آمده است كه به مرضطاعون مردهاند ، و اگر تعبير به امر ( بميريد ) كرده و نفرمود خدا ايشانرا ميراند و سپس زنده كرد ، براي اين بود كه بهتر بر نفوذ قدرت و غلبه امرالهي دلالت كند ، چون تعبير به انشاء در امور تكويني از تعبير به خبر دادنمؤثرتر و مؤكدتر است ، همچنانكه در اوامر تشريعي تعبير به اخبار مؤكدتر استاز تعبير به انشاء . (وقتي بخواهيم به مامور خود دستور مؤكدي بدهيم ، گفتن اين كه فلان كار را ميكني مؤكدتر است از گفتن اينكه فلان كار را بكن) . مترجم و جمله : ثم احياهم تا حدي دلالت دارد براينكه خداي تعالي زندهشان كرده تا زندگي كنند ، و بعد از زنده شدن مدتيزندگي كردهاند ، براي اينكه اگر اين احياء و زنده ساختن ، صرفا معجزهايبوده تا ديگران از آن عبرت بگيرند و يا دليلي و يا بياني براي اثبات حقيقتيبوده باشد ، بايد آن را ذكر ميكرد ، چون رسم قرآن در بلاغتش همين است ،همچنانكه در داستان اصحاب كهف ذكر كرد كه بعد از زنده شدن چه كارهائي كردند، علاوه بر اينكه جمله بعدش هم كه ميفرمايد : ان الله لذو فضل علي الناس ... ، اشعاري بر اين معنا دارد ، چون زنده كردن وقتي فضل ميشود كه زندهشده چند صباح ديگر زنده بماند . ترجمة الميزان ج : 2ص :423 و لكن اكثر الناس لا يشكرون .
__________________
![]() |
|||||||||
|
|
|
| کاربر روبرو از پست مفید top@z سپاس کرده است . | bOs3000 (02-22-2012) |
|
|
#2 | |||||||||
|
تاریخ عضویت: May 2010
محل سکونت: کویر
نوشته ها: 9,372
نوع گوشي همراه :
![]() نوع سيم کارت:
![]() تيم فوتبال :
![]()
حالت من:
سپاس ها: 3,803
سپاس شده 5,182 در 3,609 پست
درجه: 63 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه: 2349 / 2349 |
در اين جمله ميتوانست به جاي كلمه ناس ضميربياورد ( چون قبلا اين كلمه در كلام آمده بود ) و بفرمايد و لكن اكثرهم لايشكرون ، ولي دوباره كلمه ناس را ذكر كرد تا دلالت كند بر پائين بودن سطحفكر ايشان علاوه بر اينكه اگر ضمير ميآورد معنايش اين ميشد كه بيشتر همانزنده شدگان ، شكرگزار نيستند ، با اينكه منظور اين نبوده ، بلكه خواستهاست بفرمايد : بطور كلي اكثر مردم جهان شاكر نيستند .
و اين آيه بدون مناسبت با آيات بعدي خود كه متعرض فريضه قتال است نيست ، چون قتال نيز باعث ميشود كه مردمي بعد از مردن زنده شوند . يكي از مفسرين هم گفتهاند : كه آيه شريفهمثالي است كه خداي تعالي زده و حال امتي عقب مانده و توسري خور اجانب و زيرسلطه و سيطره بيگانگان را مثال ميزند ، كه با قيام و دفاعش از حقوق حياتيخود و به دست آوردن استقلال در حكومت خويش را تامين نموده ، حياتي نو بهدست ميآورد ، و اينك حاصل گفتار آن مفسر از نظر شما ميگذرد . او ميگويد اگر اين آيه شريفه در مقام نقلداستان قومي از بني اسرائيل و يا غير بني اسرائيل بود ، همچنانكه هر دواحتمال در رواياتي آمده ، جا داشت نام پيامبر معاصر آن قوم را ببرد ، ومثلا بفرمايد كه اين قوم از بني اسرائيل بودند ، همچنانكه روش و مرام قرآندر ساير داستانهايش همين است ، پس معلوم ميشود در چنين مقامي نيست . علاوه بر اينكه اگر به راستي و بگفته روايات ،چنين قومي در بني اسرائيل وجود داشتند ، و معاصر حزقيل پيغمبر ( علي نبينا وآله و عليه السلام ) بودند بايد تورات داستانهاي حزقيل (عليهالسلام) رانقل ميكرد ، و نكرده ، پس معلوم ميشود روايات نامبرده از همان رواياتمعروف اسرائيلي است كه به دست پليد يهود ، جعل و به منظور بي اعتبار كردناحاديث صحيح ، داخل در روايات شده است . از اين هم كه بگذريم ما همه ميدانيم كه مرگ وحيات در دنيا يكي است انسان يك بار زنده ميشود و يك بار ميميرد ،همچنانكه آيه شريفه : لا يذوقون فيها الموت الا الموتة الاولي و آيه : واحييتنا اثنتين بر اين معنا دلالت دارند ، پس دو حيات در دنيا معنا ندارد ،پس آيه شريفه در مقام مثل زدن است ، و مراد از آن ، مجسم نمودن وضع قومياست كه دشمني نيرومند بر آنان حملهور شده و ذليل و زير دستشان كرده ، وسلطه خود را در همه شؤون آنان گسترش داده ، هر كاري دلش ميخواهد ميكند ، واين مردم ذليل از استقلال خود ترجمة الميزان ج : 2ص :424 دفاع ننموده ، با اينكه هزاران نفر بودند و هر كاري ميتوانستند بكنند ، اما از ترس مرگ ، از ديار خود بيرون شدند . خداي سبحان به ايشان فرمود : به مرگ ذلت و جهلبميريد كه جهل و خمود و ذلت خود نوعي مرگ است ، همچنانكه علم و غيرت و زيربار ظلم نرفتن خود نوعي حيات به شمار ميآيد ، و در كلام مجيدش فرموده : ياايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم . و نيز ميفرمايد : او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشي به في الناس كمن مثله في الظلمات ليس بخارج منها . و سخن كوتاه اينكه : اين هزاران نفر به ذلت ودر زير چكمههاي دشمن ميميرند ، و همچنان مرده ميمانند ، تا آنكه خدايسبحان روحيه قيام و دفاع از خويشتن را به آنان القا ميكند ، و همين مردگانتو سري خور ، قيام نموده و حقوق از دست رفته خود را ميطلبند ، و در آخراستقلال مييابند ، و اينها كه خدا زندهشان كرده هر چند به حسب اشخاص ،غير آنهائي هستند كه خدا آنها را دچار مرگ ذلتبار كرده بود ، به جز اينكههمه در حقيقت يك امتند ، كه در دورهاي مرده بودند و در دورهاي ديگر زندهشدند ، و در قرآن كريم مورد ديگري هست كه خداي تعالي قومي را واحد خوانده ،با اينكه اشخاص آن مختلف هستند مانند آيه شريفه : و اذ انجيناكم من آلفرعون كه اولين و آخرين بني اسرائيل را يك قوم دانسته ، به آخرين ايشانميفرمايد : كه ما شما را از فرعون نجات داديم ، با اينكه اولين ايشان رانجات داده بود ، و نيز مانند آيه شريفه : ثم بعثناكم من بعد موتكم . پر واضح است كه اگر نظريه ما در باره اين آيهدرست نباشد ارتباط آيه كه در مقام مثل زدن است ، با آيات بعدش كه در بارهقتال است برقرار نميشود ، و اين خلاصهاي از گفتار آن مفسر بود . و اين گفتار بطوري كه ملاحظه ميكنيد زمانيقابل قبول است كه اولا يا بطور كلي معجزات و خوارق عادات را منكر شويم ، ويا بعضي از انحاي آن را ( چون مرده را زنده كردن ) و ترجمة الميزان ج : 2ص :425
__________________
![]() |
|||||||||
|
|
|
| کاربر روبرو از پست مفید top@z سپاس کرده است . | bOs3000 (02-22-2012) |
|
|
#3 | |||||||||
|
تاریخ عضویت: May 2010
محل سکونت: کویر
نوشته ها: 9,372
نوع گوشي همراه :
![]() نوع سيم کارت:
![]() تيم فوتبال :
![]()
حالت من:
سپاس ها: 3,803
سپاس شده 5,182 در 3,609 پست
درجه: 63 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه: 2349 / 2349 |
ما در بحث پيرامون معجزه آن را اثبات نموديم ،علاوه بر اينكه خود قرآن ظهور در اين دارد كه مرده زنده كردن و امثال آن رااثبات كرده است ، و به فرض اينكه ما نتوانيم معجزه را از راه عقل اثباتكنيم ، هيچ مسلمانينميتواند ظهور قرآن را در اثبات آن ، انكار نمايد .
و ثانيا صاحب اين نظريه ميخواهد اين ادعاي خودرا كه قرآن دلالت دارد بر اينكه بيش از يك زندگي در دنيا ممكن نيست اثباتكند ، همچنانكه در مقام اثبات هم برآمده ، و به آيات لا يذوقون فيها الموتالا الموتة الاولي و احييتنا اثنتين استدلال كرده است . ولي هرگز نميتواند اثبات كند ، بلكه تماميآياتي كه دلالت بر احياي مردگان دارد ، مانند آيات مربوط به داستانهايابراهيم و موسي و عيسي و عزير كه دلالتش به نحوي است كه قابل انكار نيست ،در رد دعوي او كافي است ، علاوه بر اينكه حيات دنيا اگردر وسطش مرگياتفاق بيفتد دو حيات نميشود ، همچنانكه اين معنا با كمال خوبي از داستانعزير كه پس از زنده شدن مدتها از مرگ خود بيخبر بود استفاده ميشود ، چونخود عزير و امثال او معتقد بودند يك بار به دنيا آمدند و يكبار هم ميروند ،و اما آن دو آيهاي كه به آنها استدلال كرده بود ، هيچ دلالتي بر مدعايشندارد و تنها بر نوعي از حيات دلالت ميكند ، ميخواهد بفرمايد زندگي اهلبهشت يك نوع زندگياي است كه مرگ در پي ندارد و با نوع زندگي دنيا فرق دارد . و ثالثا اينكه گفت : اگر اين آيه مربوط به سرگذشت قوم معيني بود،بايدنام آن قوم را ميبرد ، و پيامبر آن قوم را معين ميكرد ، درست نيست ،براي اينكه وجوه بلاغت همه جا يك جور نيست ، جائي هست كه بلاغت اقتضاميكند كلام طولاني شود ، و جزئيات واقعه ذكر شود ، و جائي ديگر اقتضايكوتاه گوئي و حذف جزئيات را دارد . و نظائر اين آيه در قرآن هست ، مانند آيه شريفه : قتل اصحاب الاخدود ، النار ذات الوقود اذ هم عليها قعود و هم علي مايفعلون بالمؤمنين شهود و آيه شريفه : و ممن خلقنا امة يهدون بالحق و بهيعدلون آنان را كه ملاحظه ميكنيد نام اين دو قوم را نبرده است . ترجمة الميزان ج : 2ص :426 مترجم : ( و مانند تمامي آياتي كه به اتفاقشيعه و سني در فضائل امير المؤمنين و جايگاه آن جناب از قبيل ليلة المبيت وغدير خم و خيبر و نذر و صدقه انگشتر و تطهير و امثال آن نازل شده ، كه درهيچ يك از آنها نام آن جناب نيامده است) . و رابعا اينكه گفت : اگر آيه را حمل بر تمثيلنكنيم ارتباطش با آيات بعد از نظر معنا درست نميشود صحيح نيست ، براياينكه خواننده خوب ميداند كه وقتي همه ميدانيم آيات قرآن تكه تكه و بهتدريج نازل شده ديگر احتياج نداريم كه با زحمت و با چسبهاي نچسب بين آنهاارتباط برقرار كنيم ، بله بعضي از آيات قرآن هست كه به يكديگر مربوطند ، وارتباطشان روشن است ، كه شان كلام بليغ هم همين است . پس حق مطلب اين شد ، كه ظاهر آيه مورد بحثميرساند كه در مقام بيان يك سرگذشت است ، و اي كاش از اين مفسر ميپرسيديماين چه بلاغتي است كه گويندهاي كلامي بگويد كه ظهور در قصه و واقعهايدارد ولي منظور خود گوينده آن معناي ظاهري نباشد ، بلكه يك معناي خيالي وخالي از حقيقتي باشد كه به عنوان تمثيل در قالب يك قصه ريخته باشد ؟ . علاوه بر اينكه شيوه و روال قرآن كريم هموارهبر اين است كه مثال را طوري بزند تا از غير مثال مشخص باشد ، همچنانكهميبينيم در موارد مثل تعبيرات زير را ميآورد : مثل الذين حملوا مثلهمكمثل الذي انما مثل الحيوة الدنيا و تعبيرات ديگري نظير اينها ، كه در همهآنها كلمه مثل را ميآورد ، تا از قصه مشخص باشد . بحث روايتي در احتجاج از امام صادق (عليهالسلام) روايتكرده كه در ضمن حديثي فرمود : خداي تعالي قومي را كه از ترس طاعون ازخانههاي خود و از وطن مانوس خود بيرون شدند ، و فرار كردند همه آنها را كهعددي بي شمار داشتند بميراند ، مدتي طولاني از اين ماجرا گذشت ، حتياستخوانشان پوسيد،و بند بند استخوانها از هم جدا شد ، و خاك شدند ، آنگاه خداي تعالي ترجمة الميزان ج : 2ص :427
__________________
![]() |
|||||||||
|
|
|
|
|
#4 | |||||||||
|
تاریخ عضویت: May 2010
محل سکونت: کویر
نوشته ها: 9,372
نوع گوشي همراه :
![]() نوع سيم کارت:
![]() تيم فوتبال :
![]()
حالت من:
سپاس ها: 3,803
سپاس شده 5,182 در 3,609 پست
درجه: 63 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه: 2349 / 2349 |
پيامبري را به نام حزقيل مبعوث كرد و آن جنابدر وقتي كه خدا هم ميخواست خلق خويش را زنده ببيند دعا كرد ، و بدنهايمتلاشي شده آنان جمع شده جانها به بدنها برگشت ، و برخاستند به همان هياتيكه مرده بودند ، يعني حتي يك نفر از ايشان كم نشده بود ، پس از آن مدتيطولاني زندگي كردند .
مؤلف : اين معنا را كليني و عياشي به نحوگستردهتري روايت كردهاند و در آخر روايتشان آمده كه در باره همين قوم بودكه آيه شريفه : ا لمتر الي الذين خرجوا من ديارهم ... نازل شد . ترجمة الميزان ج : 2ص :428 وَ قَتِلُوا في سبِيلِ اللَّهِ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ سمِيعٌ عَلِيمٌ(244) مَّن ذَا الَّذِي يُقْرِضاللَّهَ قَرْضاً حَسناً فَيُضعِفَهُ لَهُ أَضعَافاً كثِيرَةًوَ اللَّهُيَقْبِض وَ يَبْصط وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ(245) أَ لَمْ تَرَ إِليالْمَلا مِن بَني إِسرءِيلَ مِن بَعْدِ مُوسي إِذْ قَالُوا لِنَبيٍلَّهُمُ ابْعَث لَنَا مَلِكاً نُّقَتِلْ في سبِيلِ اللَّهِقَالَ هَلْعَسيْتُمْ إِن كتِب عَلَيْكمُ الْقِتَالُ أَلا تُقَتِلُواقَالُواوَ مَا لَنَا أَلا نُقَتِلَ في سبِيلِ اللَّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنَا مِندِيَرِنَا وَ أَبْنَائنَافَلَمَّا كُتِب عَلَيْهِمُ الْقِتَالُ تَوَلَّوْاإِلا قَلِيلاً مِّنْهُمْوَ اللَّهُ عَلِيمُ بِالظلِمِينَ(246) وَ قَالَلَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَث لَكمْ طالُوت مَلِكاًقَالُواأَني يَكُونُ لَهُ الْمُلْك عَلَيْنَا وَ نحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُوَ لَمْ يُؤْت سعَةً مِّنَ الْمَالِقَالَ إِنَّ اللَّهَ اصطفَاهُعَلَيْكمْ وَ زَادَهُ بَسطةً في الْعِلْمِ وَ الْجِسمِوَ اللَّهُ يُؤْتيمُلْكهُ مَن يَشاءُوَ اللَّهُ وَسِعٌ عَلِيمٌ(247) وَ قَالَ لَهُمْنَبِيُّهُمْ إِنَّ ءَايَةَ مُلْكهِ أَن يَأْتِيَكمُ التَّابُوت فِيهِسكينَةٌ مِّن رَّبِّكمْ وَ بَقِيَّةٌ مِّمَّا تَرَك ءَالُ مُوسي وَ ءَالُهَرُونَ تحْمِلُهُ الْمَلَئكَةُإِنَّ في ذَلِك لاَيَةً لَّكمْ إِن كُنتُممُّؤْمِنِينَ(248) فَلَمَّا فَصلَ طالُوت بِالْجُنُودِ قَالَ إِنَّاللَّهَ مُبْتَلِيكم بِنَهَرٍ فَمَن شرِب مِنْهُ فَلَيْس مِني وَ مَن لَّمْيَطعَمْهُ فَإِنَّهُ مِني إِلا مَنِ اغْتَرَف غُرْفَةَ بِيَدِهِفَشرِبُوامِنْهُ إِلا قَلِيلاً مِّنْهُمْفَلَمَّا جَاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذِينَءَامَنُوا مَعَهُ قَالُوا لا طاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجَالُوت وَجُنُودِهِقَالَ الَّذِينَ يَظنُّونَ أَنَّهُم مُّلَقُوا اللَّهِ كم مِّنفِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَت فِئَةً كثِيرَةَ بِإِذْنِ اللَّهِوَ اللَّهُ مَعَالصبرِينَ(249) وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجَالُوت وَ جُنُودِهِ قَالُوارَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صبراً وَ ثَبِّت أَقْدَامَنَا وَ انصرْنَاعَلي الْقَوْمِ الْكفِرِينَ(250) فَهَزَمُوهُم بِإِذْنِ اللَّهِ وَ قَتَلَدَاوُدُ جَالُوت وَ ءَاتَاهُ اللَّهُ الْمُلْك وَ الحِْكمَةَ وَ عَلَّمَهُمِمَّا يَشاءُوَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاس بَعْضهُم بِبَعْضٍلَّفَسدَتِ الأَرْض وَ لَكنَّ اللَّهَ ذُو فَضلٍ عَلي الْعَلَمِينَ(251) تِلْك ءَايَت اللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَيْك بِالْحَقِّوَ إِنَّك لَمِنَالْمُرْسلِينَ(252) ترجمة الميزان ج : 2ص :429
__________________
![]() |
|||||||||
|
|
|
|
|
#5 | |||||||||
|
تاریخ عضویت: May 2010
محل سکونت: کویر
نوشته ها: 9,372
نوع گوشي همراه :
![]() نوع سيم کارت:
![]() تيم فوتبال :
![]()
حالت من:
سپاس ها: 3,803
سپاس شده 5,182 در 3,609 پست
درجه: 63 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه: 2349 / 2349 |
ترجمه آيات
در راه خدا كارزار كنيد و بدانيد كه خدا شنوا و دانا است ( 244) . كيست كه خدا را وامي نيكو دهد و خدا وام او رابه دو برابرهاي بسيار افزون كند خدا است كه تنگي ميآورد و فراواني نعمتميدهد و به سوي او بازگشت مييابيد ( 245 ) . مگر داستان آن بزرگان بني اسرائيل را نشنيدي كهپس از موسي به پيامبر خود گفتند : پادشاهي براي ما نصب كن تا در راه خداكارزار كنيم و او گفت : از خود ميبينيد كه اگر كارزار بر شما واجب شودشانه خالي كنيد ؟ گفتند : ما كه از ديار و فرزندان خويش دور شدهايم برايچه كارزار نميكنيم ؟ ولي همينكه كارزار بر آنان مقرر شد به جز اندكي رويبرتافتند و خدا به كار ستمگران دانا است ( 246) . پيغمبرشان به آنان گفت : خدا طالوت را بهپادشاهي شما نصب كرد گفتند : از كجا وي را بر ما سلطنت باشد كه ما به شاهياز او سزاوارتريم چون او مال فراواني ندارد گفت : خدا او را از شماسزاوارتر ديده ، چون دانشي بيشتر و تني نيرومندتر دارد ، خدا ملك خويش رابه هر كه بخواهد ميدهد كه خدا وسعت بخش و دانا است ( 247 ) . و نيز به ايشان گفت نشانه پادشاهي وي اين استكه صندوق معروف دوباره به شما بر ميگردد تا آرامشي از پروردگارتان باشد وباقي ماندهاي از آنچه خدا به خاندان موسي و هارون داده بود در آن استفرشتگان آن را حمل ميكنند كه در اين نشانه براي شما عبرتي هست اگر ايمانداشته باشيد ( 248) . و همينكه طالوت سپاهيان را بيرون برد گفت خداشما را با نهري امتحان كند ، هر كه از آن بنوشد از من نيست و هر كس از آنننوشد از من است مگر آن كس كه با مشت خود كفي بردارد و لبي تر كند و از آنهمه لشگر به جز اندكي ، همه نوشيدند و همينكه او با كساني كه ايمان داشتنداز شهر بگذشت گفتند امروزه ما را طاقت جالوت و سپاهيان وي نيست آنها كهيقين داشتند به پيشگاه پروردگار خويش ميروند گفتند : چه بسيار شده كهگروهي اندك به خواست خدا بر گروهي بسيار غلبه كردهاند و خدا پشتيبانصابران است ( 249 ) . ترجمة الميزان ج : 2ص :430 و چون با جالوت و سپاهيانش روبرو شدند گفتند : پروردگارا صبري به ما ده و قدمهايمان را استوار ساز و بر گروه كافران[برای مشاهده لینک ها باید عضو سایت شوید ، برای عضویت اینجا کلیک کنید ...>] ( 250 ) . پس به خواست خدا شكستشان دادند و داود جالوت رابكشت و خدايش پادشاهي و فرزانگي بداد و آنچه ميخواست به او بياموخت اگربعض مردم را به بعضي ديگر دفع نميكرد زمين تباه ميشد ولي خدا با اهل جهانصاحب كرم است ( 251) . اين آيتهاي خدا است كه ما به حق بر تو ميخوانيم و همانا تو از پيامبراني ( 252) . بيان آيات اتصال روشني كه در بين اين آيات به چشم ميخورد ، و ارتباطي كه ميان مساله قتال و مساله ترغيب درقرضالحسنه و نيز ارتباطي كه ميان اين دو مساله با سرگذشت طالوت و داود وجالوت هست ، اين نكته را به ما ميفهماند كه اين آيات يك باره نازل شده ومنظور از آن ، بيان دخالتي است كه قتال در شؤون حيات و پديد آوردن روحيهپيشرفت امت در حيات ديني و دنيائيش دارد ، و اهل قتال را به سعادت حقيقيشانميرساند . آري ، خداي سبحان در اين آيات فريضه جهاد رابيان نموده و مردم را دعوت ميكند به اينكه در تجهيز يكديگر و فراهم نمودننفرات و تجهيزات ، انفاق كنند . و اگر اين انفاق را قرض دادن به خدا خوانده ،چون انفاق در راه خدا است ، علاوه بر اينكه اين تعبير هم تعبيري است سليس ،و هم مشعر به قرب خدا ، ميفهماند انفاق كنندگان نزديك به خدا هستند بطوريكه با او دادوستد دارند . آنگاه داستان طالوت و جالوت و داوود را خاطرنشان ميكند ، تا مؤمنين كه مامور به قتال با دشمنان دين هستند عبرت بگيرندو بدانند كه حكومت و غلبه همواره از آن ايمان و تقوا است ، هر چند كهدارندگان آن كم باشند ، و خواري و نابودي از آن نفاق و فسق است ، هر چند كهصاحبانش بسيار باشند ، براي اينكه بني اسرائيل كه اين داستان مربوط بهايشان است مادام كه در كنج خمود و كسالت و سستي خزيده بودند مردمي ذليل وتو سري خور بودند ، همينكه قيام كرده و در راه خدا كارزار نمودند ، كلمه حقرا پشتيبان خود قرار دادند ، هر چند كه افراد صادق ايشان در اين دعوي اندكبودند ، و اكثرشان وقتي جنگ حتمي شد فرار كردند ، و دوم اينكه سر اعتراضبر طالوت را باز نمودند ، و سوم اينكه ، از آن نهري كه مامور بودند ننوشند ،نوشيدند ، و چهارم اينكه ، به طالوت گفتند ما حريف جالوت و لشگر اونميشويم ولي مع ذلك خدا ياريشان كرد ، و بر دشمن پيروزيشان داد ، و دشمنرا به اذن خدا فراري كردند ، و داوود ، ترجمة الميزان ج : 2ص :431
__________________
![]() |
|||||||||
|
|
|
|
|
#6 | |||||||||
|
تاریخ عضویت: May 2010
محل سکونت: کویر
نوشته ها: 9,372
نوع گوشي همراه :
![]() نوع سيم کارت:
![]() تيم فوتبال :
![]()
حالت من:
سپاس ها: 3,803
سپاس شده 5,182 در 3,609 پست
درجه: 63 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه: 2349 / 2349 |
جالوت را به قتل رساند ، و ملك و سلطنت در بنياسرائيل مستقر گرديد ، و حيات از دست رفته آنان دو باره به ايشان بازگشت ، وبار ديگر سيادت و قوت خود را باز يافتند ، و همه اين موفقيتها جز به خاطرآن كلامي كه ايمان و تقوا به زبانشان انداخت نبود ، و آن كلام اين بود كهوقتي با جالوت و لشگرش برخوردند گفتند : ربنا افرغ علينا صبرا و ثبتاقدامنا و انصرنا علي القوم الكافرين ، اين ماجرا عبرتي است كه اگر همهمؤمنيني كه در هر عصر ميآيند آن را نصب العين خود قرار داده و راه گذشتگانصالح را پيش بگيرند ، بر دشمنان خود غلبه خواهند كرد ، البته مادام كهمؤمن باشند .
و قاتلوا في سبيل الله اين آيه جهاد را واجبميكند ، و ميبينيم كه اين فريضه را در اين آيه و ساير موارد از كلامشمقيد به قيد سبيل الله كرده و اين براي آن است كه به گمان كسي در نيايد وكسي خيال نكند كه اين وظيفه ديني مهم ، صرفا براي اين تشريع شده كه امتي برساير مردم تسلط پيدا كرده ، و اراضي آنان را ضميمه اراضي خود كند ،همانطور كه نويسندگان تمدن اسلام ( چه جامعهشناسان و چه غير ايشان ) همينطور خيال كردهاند ، و حال آنكه چنين نيست و قيد في سبيل اللهميفهماند كه منظور از تشريع جهاد در اسلام ، براي اين است كه دين الهي كه مايه صلاح دنيا و آخرت مردم است ، در عالم سلطه يابد . و اعلموا ان الله سميع عليم . اين جمله ، به مؤمنين هشدار ميدهد از اينكه دراين سير خود ، قدمي بر خلاف دستور خدا و رسول او بردارند و كلمهاي درمخالفت با آنها ( خدا و رسول او ) بگويند ، و حتي نفاقي در دل مرتكب شوند ،آنطور كه بني اسرائيل كردند ، آن زمان كه در باره طالوت به پيامبرشاناعتراض كردند ، كه او چگونه ميتواند بر ما سلطنت كند و يا گفتند : لا طاقةلنا اليوم بجالوت و جنوده وهنگامي كه جنگ بر آنان واجب شد ، سستي بهخرج دادند ، و پشت به جنگ كردند ، و آن زمان كه واجب شد تا از نهر آبننوشند ، مخالفت نموده ، و فرمان طالوت را اطاعت نكردند . من ذا الذي يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه لهاضعافا كثيرة معناي كلمه قرض معروف است ، خداي تعالي هزينهاي را كه مؤمنيندر راه او خرج ميكنند ، قرض گرفتن خودش ناميده ، و اين به خاطر همان استكه گفتيم ميخواهد ترجمة الميزان ج : 2ص :432 مؤمنين را بر اين كار تشويق كند ، و هم براياين است كه انفاقهاي نامبرده براي خاطر او بوده ، و نيز براي اين است كهخداي سبحان به زودي عوض آن را چند برابر به صاحبانش بر ميگرداند . خداي تعالي سياق خطاب را كه قبلا امر بود وميفرمود : جهاد كنيد ، به سياق خطاب ، استفهامي برگردانيد ، و فرمود : كيست از شما كه چنين و چنان كند ؟ ، با اينكه ممكن بود همين مطلب را نيز بهصورت امر بفرمايد ، مانند جمله در راه خدا جهاد كنيد و به او قرض بدهيد ، واين تغيير به خاطر نشان دادن ذهن مخاطب است ، چون سياق امر خالي از كسبتكليف نيست ، ولي سياق استفهام دعوت و تشويق است ، در نتيجه ذهن شنونده تاحدي از تحمل سنگيني امر استراحت ميكند ، ونشاط مييابد . و الله يقبض و يبسط و اليه ترجعون كلمه قبض بهمعناي گرفتن چيزي و كشيدن آن به طرف خويش است ، در مقابل كلمه بسط و همچنينبصط كه به معناي دادن و از خود دور كردن است ، و اين كلمه كه در اصل ازماده ( باء - سين - ط ) است ، و طبق يك قاعده صرفي ( سين ) آن به خاطراينكه پهلوي حرف ( ط ) كه به اصطلاح از حروف ( اطباق و تقسيم ) است قرارگرفته مبدل به ( صاد ) شده است . و اينكه از صفات خداي تعالي سه صفت ( قبض و بسطو مرجعيت ) او را آورده ، براي اين توجه كه اشعار كند آنچه در راه خدا بهاو ميدهند باطل نميشود ، و بعيد نيست كه چند برابر شود ، براي اينكهگيرنده آن خدا است و خدا هر چه را بخواهد ناقص ميكند و هر چه را بخواهدزياد ميكند ، و شما به سوي او بر ميگرديد و آن زياد شده را پس ميگيريد . ا لم تر الي الملا من بني اسرائيل ... كلمه ملابطوري كه گفتهاند به معناي جماعتي از مردم است كه بر يك نظريه اتفاقكردهاند و اگر چنين جمعيتي را ملا ناميدند براي اين است كه عظمت و ابهتشانچشم بيننده را پر ميكند . و چنين جمعيتي از بني اسرائيل به پيامبر خودگفتند : پادشاهي براي ما معين كن تا در تحت فرمانش در راه خدا بجنگيم ، واز سياق بر ميآيد كه پادشاهي كه تا آنروز بر آنان تسلط داشته همان جالوتبوده ، كه در آنان به روشي رفتار كرده بود كه همه شؤون حياتي و استقلال وخانه و فرزند را از دست داده بودند و اين گرفتاري بعد از نجاتشان از شر آلفرعون بود ، كه شكنجهشان ميكردند و خدا موسي (عليهالسلام) را بر آنانمبعوث كرد ، و بر آنان ولايت و ترجمة الميزان ج : 2ص :433
__________________
![]() |
|||||||||
|
|
|
|
|
#7 | |||||||||
|
تاریخ عضویت: May 2010
محل سکونت: کویر
نوشته ها: 9,372
نوع گوشي همراه :
![]() نوع سيم کارت:
![]() تيم فوتبال :
![]()
حالت من:
سپاس ها: 3,803
سپاس شده 5,182 در 3,609 پست
درجه: 63 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه: 2349 / 2349 |
سرپرستي داد ، بعد از موسي ولايت ايشان را بهاوصياي موسي وا گذاشت ، بعد از اين دورهها بود كه گرفتار ديو جالوت شدند ،و وقتي ظلم جالوت به ايشان شدت يافتو فشار از طرف دستگاه جالوت برايشان زياد شد ، قواي باطنشان كه رو به خمود گذاشته بود ، بيدار شد ، وتعصب تو سري خورده و ضعيفشان زنده گشت ، در اينجا بود كه بزرگان قوم ازپيامبرشان درخواست ميكنند پادشاهي برايشان برگزيند تا به وسيله اواختلافات داخلي خود را برطرف نموده و قوايشان را تمركز دهند ، و در تحتفرمان آن پادشاه ، در راه خدا كارزار كنند .
قال هل عسيتم ان كتب عليكم القتال الا تقاتلوابني اسرائيل از پيامبر خود درخواست ميكردند كه پادشاهي برايشان معين كند ،تا در تحت لواي او در راه خدا كارزار كنند ، و چون پيغمبرشان چنين اختيارينداشت ، لذا كارزار كردن و تعيين فرمانده را به خداي تعالي ارجاع ميداد ،و در اين آيه از در تعظيم ، نام خدا را نبرده ، و تنها در پاسخشان ازايشان پرسيد ، آيا اگر چنين فرماندهي معين شود احتمال آن را مي دهيد كهنافرمانيش كنيد ؟ از اين پاسخ پيدا است كه آن جناب به وحي خدا ، ايننافرماني را از ظاهر حال آن خبردار شده ، و به همين جهت خداي تعالي رامنزهتر از آن دانسته كه نامش را ببرد ، تنها اشاره كرده كه امر ايندرخواست مربوط به خدا و راجع به اوست ، چون كتابتي كه در اين پاسخ آمده بهمعناي واجب شدن است و تنها كار خداي تعالي است . گفتيم مخالفت و پشت كردن به جنگ از ظاهر حالآنان محتمل بود ، ولي همين امر ظاهر را به صورت استفهام بيان كرد ، تا مردماين ظاهر حال را انكار نموده ، در نتيجه تا حجت بر آنان تمام شود ، و همينپاسخ را داده گفتند : و ما لنا الا نقاتل في سبيل الله ؟ ( چه جهت دارد كهما در راه خدا قتال نكنيم ؟) . قالوا : و ما لنا الا نقاتل في سبيل الله و قداخرجنا ... در اين پاسخ مساله بيرون شدن جبري از خانه و شهر را علت جنگيدن وكنايه از آن كردند و چون بيرون شدن از وطن مالوف مستلزم دورشدن اززن و فرزند و سبب محروميت از همه اين نعمتها ميشود ، لذا بيرون شدن را همبه وطن نسبت دادند ، و هم به فرزندان و گفتند : با اينكه از وطن و فرزندخود بيرون شدهايم . فلما كتب عليهم القتال تولوا الا قليلا منهم ، والله عليم بالظالمين اين آيه به شهادت اينكه حرف فاء در اول آن است ، فرع ونتيجه گفتار پيامبر آن قوم ، كه پرسيد : هل عسيتم ... و جواب قوم كه گفتند : و ما لنا الا نقاتل ، واقع شده ، و جمله : و الله عليم بالظالمين ،دلالت دارد بر اينكه پرسش پيامبرشان كه پرسيد : هل عسيتم ترجمة الميزان ج : 2ص :434 ان كتب عليكم القتال الا تقاتلوا ... ناشي ازوحي خداي سبحان بوده و معلوم ميشود خداي تعالي به او خبر داده كه اينهافردا كه صاحب فرمانده شدند از او اطاعت نخواهند كرد ، و قرار خواهند نمود وگرنه معنا ندارد ابتدا چنين سؤالي را پيش بكشد . و قال لهم نبيهم : ان الله قد بعث لكم طالوتملكا قالوا : اني يكون له الملك علينا و نحن احق بالملك منه و لم يؤت سعةمن المال ؟ اين آيه شريفه پاسخ پيامبر ايشان است و اگر وي تعيين فرماندهيرا به خداي تعالي نسبت داده ، خواسته است بني اسرائيل را متوجه اشتباهشانكند ، كه تعيين فرماندهي را به پيامبرشان نسبت دادند ، و گفتند : تو يكپادشاه فرمانده براي ما معين كن ، و نگفتند : از خدا در خواست كن فرماندهيبراي ما معين كند ، و قتال را بر ما واجب سازد . و به هر حال اينكه آن جناب نام آن فرمانده رابرد و فهماند كه او طالوت است باعث شد كه از دو جهت اعتراض كنند ، كه ايندو جهت به نظر آنان با سلطنت طالوت منافات داشته ، و خداي تعالي يكي از آندو جهت را از ايشان حكايت كرده كه گفتند : اني يكون له الملك علينا و نحناحق بالملك منه ... ؟ و معلوم است كه اين اعتراض كه به پيامبرشان كردند ودر آن هيچ دليلي بر اينكه طالوت ، شايستگي سلطنت ندارد و خود آنانسزاوارترند ، نياوردند ، گفتاري بوده كه احتياج به استدلال نداشته يعنيدليلش امر روشني بوده و آن امر روشن جز اين نميتواند باشد كه بيت نبوت وبيت سلطنت دو بيت و دو دودمان بوده در بني اسرائيل كه اهل آن دودمان هموارهبه آن فخر ميكردهاند و طالوت از هيچ يك از اين دو بيت دو خاندان نبود وبه عبارتي ديگر طالوت نه از خاندان سلطنت بود ، و نه از خاندان نبوت ، و بههمين جهت گفتند : او كجا و سلطنت كجا ؟ خود ما سزاوارتر به سلطنت هستيم تااو ، چون هم از دودمان نبوتيم و هم از دودمان سلطنت ، و خدائي كه ما راشايسته چنين افتخاري دانسته ، چگونه راضي ميشود آن را به ديگري انتقال دهد . (و اين گفتار يك ريشه اعتقادي داشته وگرنه ظاهرا اعتراضي بسيار بيجا است ) ، و ريشه اين گفتار اين است كه يهودمعتقد بودند كه در كار خدا بداء ، نسخ و تغييري نيست ، و اين سه از خدامحال است كه قرآن از ايشان حكايت كرده ، كه گفتند : يد الله مغلولة علتايديهم - دست خدا بسته است ، دستشان بسته باد و پيامبرشان در پاسخ فرموده : ان الله اصطفيه عليكم - خدا او را بر شما ترجيح داده پس اين يكي از دو جهتاعتراض بني اسرائيل بود . جهت ديگري كه آن نيز به نظر ايشان منافات باسلطنت طالوت داشته همان است كه در جمله : و لم يؤت سعة من المال آمده ، چونطالوت مردي فقير بوده و به نظر بني اسرائيل ترجمة الميزان ج : 2ص :435
__________________
![]() |
|||||||||
|
|
|
|
|
#8 | |||||||||
|
تاریخ عضویت: May 2010
محل سکونت: کویر
نوشته ها: 9,372
نوع گوشي همراه :
![]() نوع سيم کارت:
![]() تيم فوتبال :
![]()
حالت من:
سپاس ها: 3,803
سپاس شده 5,182 در 3,609 پست
درجه: 63 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه: 2349 / 2349 |
سلطان بايد مردي توانگر باشد ، پيامبر آنان بهاين هم جواب داده به اينكه : و زاده بسطة في العلم و الجسم ... يعني سلطنتپول نميخواهد ، بلكه نيروي فكري و جسمي ميخواهد ، كه طالوت هر دو را بيشاز شما دارد .
قال ان الله اصطفيه عليكم و زاده بسطة في العلمو الجسم كلمه اصطفا و و استصفاء به معناي اختيار و انتخاب است ، اصل آنماده : ( صاد - فاء - واو ) است كه به معناي چكيده و خالص از هر چيز است ، وكلمه بسطه به معناي سعة و قدرت است ، و اين كلام ، جواب به هر دو اعتراضبني اسرائيل است . اما اعتراضشان به اينكه خودشان سزاوارتر به ملكو سلطنت هستند چون داراي شرافت دودمانند ، جوابش اين است كه وقتي خدايتعالي طالوت را براي سلطنت انتخاب كند قهرا او و دودمان او شرافتي پيداميكند ما فوق شرافت ساير افراد بني اسرائيل و ساير دودمانهاي آن ، چونفضيلت همواره تابع تفضيل خداي تعالي است ، هر كه را او برتر بداند،برتر است . و اما اعتراض دوم آنها كه ملاك پادشاه شدن پولاست جوابش را داد به اينكه سلطنت الهيه براي همين است كه ديگر پولداريملاك برتري قرار نگيرد ، سلطنت و استقرار حكومت در جامعهاي از مردم ، تنهاو تنها براي اين است كه ارادههاي متفرق مردم كه با نداشتن حكومت همه بههدر ميرفت ، در استقرار حكومت همه يك جا متمركز شود ، يعني همه تابع ارادهمسلمانان گردد ، و تمامي زمامها و اختيارات به يك زمام وصل شده ، و سرنخهمه اختيارات به دست يك نفر بيفتد و در نتيجه هر فرد از افراد جامعه به راهكمالي كه خود لايق آن استبيفتد و در اين راه تكامل احدي مزاحم فرديديگر نشود و هيچ فردي بدون داشتن حق ( و فقط به خاطر داشتن ثروت يا قدرت ) جلو نيفتد ، و فردي ديگر فقط به خاطر نداشتن ثروت عقب نماند . و سخن كوتاه اينكه : غرض از تشكيل ملك و حكومتاين است كه صاحب حكومت امور جامعه را طوري تدبير كند كه هر فردي از افرادجامعه به كمال لايق خود برسد ، و كسي و چيزي مانع پيشرفتش نگردد ، و برايچنين حكومت چيزي كه لازم است داشتن دو سرمايه است ، يكي علم به تمامي مصالححيات جامعه و مفاسد آن ، و دوم داشتن قدرت جسمي بر اجراي آنچه كه صلاحجامعه ميداند ، و اين دو در طالوت هست : و زاده بسطة في العلم و الجسم . و اما مساله پول داري ، اگر كسي آن را هم دخيل در اين مساله بداند ، و از اركان اين كار بشمارد ، از جهل و بي خبري است . ترجمة الميزان ج : 2ص :436 پيامبر اسرائيلي سپس هر دو پاسخ را يك جا و بهصورت يك دليل در آورده و ميگويد : و الله يؤتي ملكه من يشاء ، و خلاصه آناين است كه ملك تنها از آن خدا است و احدي را در آن نصيبي نيست ، مگر آنمقداري كه خدا به هر كسي داده باشد ، و در آن هم با اينكه تمليكش كرده بازخود او مالك است ، همچنانكه از اضافه در ( ملكه ) اين معنا به خوبي استفادهميشود ، خوب وقتي داستان از اين قرار باشد پس خداي تعالي در ملكش هر جوربخواهد و اراده كند تصرف ميكند ، و احدي قادر نيست بگويد چرا و به چه جهت ؟ ( يعني كسي را نميرسد كه از علت تصرف خدا پرسش كند ، براي اينكه تنهاخداي تعالي سبب مطلق است ، و نيز كسي قادر نيست كه از متمم عليت و ابزاركار او بپرسد ، براي اينكه خداي تعالي خودش به تنهائي سبب تام است ، اونيازي به متمم ندارد ) پس ديگر جاي اين سؤال نيست كه چرا ملك و سلطنت را ازدودماني به دودمان ديگر منتقل كرد ؟ و يا چرا آنرا به كسي داد كه اسبابظاهري و ابزار آن كه همان ثروت و نفرات باشد ندارد ؟ . افعال خداي سبحان حكيمانه و داراي مصلحت است و در عين حال باريتعالي محكوم و مقهور مصالح نيست و ايتاء و افاضه الهيه هر چند كه گفتيم به هرجور كه او بخواهد و به هر كس كه اراده كند صورت ميگيرد ، الا اينكه در عينحال بطور بيهوده و گزاف و بدون حكمت و رعايت مصالح صورت نميگيرد ، چونمقصود ما از اينكه ميگوئيم خداي تعالي هر چه بخواهد ميكند و ملك را به هركس كه بخواهد ميدهد و از اين قبيل مطالب اين نيست كه خدا در كارهايش جانبمصلحت را رعايت نميكند ، و يا خدا كاري را كه ميكند نظير تيري است كه بهتاريكي بيندازد ، اگر تصادفا مطابق مصلحت صورت بگيرد كه گرفته ، و اگرنگيرد جزافي ميشود و محذوري هم پيش نميآيد براي اينكه ملك ، ملك او است ،هر چه بخواهد ميكند ، نه منظور ما اين نيست زيرا كه اين را ادله ديني وبراهين عقلي باطل ميكند ( وقتي جزاف از خدا صحيح باشد ، ديگر عقل ما راملزم به انجام تكاليف ديني او نميكند ، زيرا در يك يك احكام احتمال جزافميدهد ) و اين معنا را هم ظواهر ديني باطل ميداند و هم براهين عقلي . بلكه مقصود ما اين است كه خداي سبحان از آنجاكه هر خلق و امري به او بازگشت دارد قهرا مصالح و جهات خير هم ، مانند سايرموجودات مخلوق او هستند پس اگر ميگوئيم خدا هر كاري را طبق مصلحت انجامميدهد معنايش اين نيست كه در كارهاي خود مقهور مصلحت و محكوم به حكم آناست ، بر خلاف ما كه در كارهايمان محكوم به آنيم ، پس وقتي خداي سبحان كاريميكند يا خلقي ميآفريند ( و جز خوب و جميل نميكند ) قهرا فعل او دارايمصلحت است ، و صلاح بندگانش در آن رعايت شده ، و در عين حال محكوم و مقهورمصلحت هم نيست . ترجمة الميزان ج : 2ص :437
__________________
![]() |
|||||||||
|
|
|
|
|
#9 | |||||||||
|
تاریخ عضویت: May 2010
محل سکونت: کویر
نوشته ها: 9,372
نوع گوشي همراه :
![]() نوع سيم کارت:
![]() تيم فوتبال :
![]()
حالت من:
سپاس ها: 3,803
سپاس شده 5,182 در 3,609 پست
درجه: 63 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه: 2349 / 2349 |
از اينجا معلوم ميشود كه اجتماع تعليل و اللهيؤتي ملكه من يشاء با تعليل ان الله اصطفيه عليكم و زاده بسطة في العلم والجسم ، درست است ، و منافاتي بين اين دو تعليل نيست ، براي اينكه[برای مشاهده لینک ها باید عضو سایت شوید ، برای عضویت اینجا کلیک کنید ...>][برای مشاهده لینک ها باید عضو سایت شوید ، برای عضویت اینجا کلیک کنید ...>]را به مصالح و اسباب تعليل ميكند ، و ميفرمايد طالوت علم و نيرويبدني بيشتري دارد ، و دومي مطلب را با اطلاق مالكيت خدا تعليل ميكند ،خدائي كه هر كاري بخواهد ميكند ، و اگر اينكه گفتيم منافاتي نيست بيناطلاق ملك خدا و اينكه هر چه ميخواهد ميكند ، و بين اينكه كارهايش همه ازروي مصالح و حكمتها است درست نباشد ، اصلا اين دو جمله از آيه با همنميخواند تا چه رسد به اينكه يكي متمم و مؤيد ديگري باشد.
و اين معنا را ذيل آيه كه ميفرمايد : و اللهواسع عليم ، به بهترين وجهي توضيح ميدهد ، براي اينكه كلمه واسع دلالتميكند بر اينكه خداي تعالي از هيچ فعلي و ايتائي ( دادني ) ممنوع نيست ، وكلمه عليم دلالت ميكند بر اينكه : فعل او فعلي است كه از روي علم ثابت وغير قابل خطا سر ميزند ، پس خداي سبحان هر چه ميخواهد ميكند بدون اينكهچيزي مانعش شود ، و كاري نميكند مگر آنكه آن كار ، داراي مصلحت واقعي باشد . باقي ميماند معناي كلمه واسع كه يكي از اساميخداي تعالي است و ماده وسعت كه كلمه سعه نيز از مشتقات آن است ، در اصل بهمعناي حالتي در جسم است كه با داشتن آن حالت اشيائي ديگر را در خودميگنجاند ، مانند سعه ظرف كه هر چه بيشتر باشد آب بيشتر يا طعام بيشتر رادر خود جاي ميدهد ، و سعه صندوق به معناي گنجايش آن است نسبت به آنچه درآن ميگذارند ، و سعه خانه كه افراد بيشتري را در خود جاي ميدهد ، و ليكنبه عنوان استعاره در غني نيز استعمال ميشود اما نه هر غنائي و از هر جهتي ،بلكه غني از اين جهت كه گنجايش بذل و بخشش را دارد ، كانه مال وسيع ، آنمالي است كه ظرفيتي دارد كه هر چه بخواهند ميتوانند از آن خرج كنند و بههمين معنا كلمه نامبرده در مورد خداي سبحان نيز استعمال ميشود ، وقتيميگوئيم خدا واسع است معنايش اين است كه او غني است كه هر چه بخواهد بذلكند ، ناتوانش نميسازد ، بلكه هر قدر بخواهد ميتواند بذل كند . و قال لهم نبيهم ان آية ملكه ان ياتيكم التابوتفيه سكينة من ربكم كلمه تابوت به معناي صندوق است ، و اين كلمه بطوري كهگفتهاند صيغه فعلوت از ماده توب است ، و توب به معناي رجوع است ، ( و بههمين جهت برگشتن از راه شيطان به سوي خدا را توبه گفتهاند ) واگر صندوق را تابوت گفتهاند براي اين است كه صاحبش همواره و پيدرپي به سراغ او ميرود و به آن رجوع ميكند . ترجمة الميزان ج : 2ص :438 گفتاري در معناي سكينت كلمه سكينة از ماده سكون است كه خلاف حركت است ،و اين كلمه در مورد سكون و آرامش قلب استعمال ميشود و معنايش قرار گرفتندل و نداشتن اضطراب باطني در تصميم و اراده است ، همچنانكه حال انسان حكيماين چنين است ، ( البته منظور ما از حكيم دارنده حكمت اخلاقي است ) كه هركاري ميكند با عزم ميكند ، و خداي سبحان اين حالت را از خواص ايمان كاملقرار داده و آن را از مواهب بزرگ خوانده است . توضيح اينكه آدمي به غريزه فطريش كارهائي كهميكند ناشي از تعقل قبلي است ، يعني قبل از انجام هر كاري در عقل خودمقدمات آنرا ميچيند ، و طوري ميچيند كه وقتي عمل را انجام دهد مشتمل برمصالح او باشد ، و در سعادتش تاثير خوبي بگذارد ، و سعادت اجتماعي او را بهقدر خودش تامين كند ، آنگاه بعد از رديف كردن مقدمات در فكر و عقل عمل راطوري كه نقشهاش را كشيده انجام ميدهد ، و در انجامش آنچه بايد بكند وآنچه نبايد بكند ، رعايت مينمايد . و اين عمل فكري وقتي بر طبق اسلوب فطرت آدميصورت بگيرد ، و با در نظر داشتن اينكه انسان نميخواهد و نميطلبد ، مگرچيزي را كه نفع حقيقي در سعادتش داشته باشد ، قهرا اين عمل فكري طبق جريانيجاري ميشود كه منتهي به سكونت و آرامش خاطرش باشد ، و خلاصه قبل از هرعمل نقشه آن را طوري ميچيند كه در هنگام انجام عمل بدون هيچ اضطراب وتزلزلي آن را انجام دهد . اين وضع انساني است داراي حكمت به معناياخلاقيش ، و اما انسانيكه در زندگي خود در ماديات فرو رفته و تابع هوي وهوس خود باشد ، چنين انساني همواره در مقدمه چينيهاي فكريش دچار اشتباهميشود ، چون نافع واقعي و خيالي در دلش مختلط شده نميتواند آن دو را ازهم جدا كند ، مسائل خيالي با آن زرق و برقي كه در خيالات هست در مسائل فكريو جدي او مداخله ميكند ، گاهي باعث انحراف او از سنن صواب ميشود ، وگاهي باعث تردد و اضطرابش ميگردد ، بطوري كه نتواند در اراده خود تصميمبگيرد ، و بطور جدي اقدام نمايد و در نتيجه شدائد و گرفتاريهايش را تحملكند . اما كسي كه داراي ايمان به خداي تعالي است ،تكيه بر پايگاهي دارد كه هيچ حادثه و گرفتاري تكانش نميدهد ، و به ركنيوابسته است كه انهدام نميپذيرد ، و چنين كسي امور ترجمة الميزان ج : 2ص :439
__________________
![]() |
|||||||||
|
|
|
|
|
#10 | |||||||||
|
تاریخ عضویت: May 2010
محل سکونت: کویر
نوشته ها: 9,372
نوع گوشي همراه :
![]() نوع سيم کارت:
![]() تيم فوتبال :
![]()
حالت من:
سپاس ها: 3,803
سپاس شده 5,182 در 3,609 پست
درجه: 63 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه: 2349 / 2349 |
خود را بر پايه معارفي بنا نهاده كه شك واضطراب قبول نميكند ، و در اعمالش با روحيهاي اقدام ميكند كه از تكليفالهي صددرصد صحيح منشا گرفته ، او هيچ سرنوشتي را به دست خود نميداند تااز فوت آن بترسد ، و يا از فقدانش اندوهناك گردد ، و يا در تشخيص خير و شرشدچار اضطراب شود .
ولي غير مؤمن كه براي خود ولي نميشناسد ، كسيرا كه عهدهدار امورش باشد ندارد ، بلكه خير و شر خود را به دست خودشميداند ، خودش را هم كه گفتيم چه وضعي دارد ، پس او در همه عمر در ميانظلمت افكاري كه از هر سو بر او هجوم ميآورد قرار دارد ، افكاري از سويهواهاي نفساني ، افكاري از ناحيه خيالهاي باطل ، افكاري از ناحيه احساساتشوم ، اينجا است كه به درستي معناي آيات زير را درك ميكنيم . و الله ولي المؤمنين ذلك بان الله مولي الذينآمنوا و ان الكافرين لا مولي لهم الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلماتالي النور و الذين كفروا اولياؤهم الطاغوت يخرجونهم من النور الي الظلماتانا جعلنا الشياطين اولياء للذين لا يؤمنون ذلكم الشيطان يخوف اولياءهاينكه اضافه ميكنيم كه در آيه شريفه : و لا تجد قوما يؤمنون بالله و اليومالاخر يوادون من حاد الله و رسوله و لو كانوا آباءهم او ابناءهم اواخوانهم او عشيرتهم اولئك كتب في قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه در بارهكساني كه ايمان به خدا و رسول دارند ميفرمايد : اينان ممكن نيست با دشمنانخدا و رسول دوستي كنند ، هر چند كه پدر يا فرزند يا برادر يا خويشاوندشانباشد ، چون خداوند ايمان را در دلهايشان نوشته و حك كرده و به روحي از خودتاييدشان كرده است ، پس ميفهميم آن حيات جدا از حيات كفار ، كه در مؤمنينهست ، ترجمة الميزان ج : 2ص :440 حياتي است كه از حيات و روح خدا سرچشمه دارد و پاداش و اثرش حك شدنايمانو استقرار آن در قلب است ، پس اين مؤمنين مؤيدند به روحي از خدا ، و اينروح وقتي افاضه ميشود كه ايمان در دل رسوخ كند ، آن وقت است كه حياتي جديددر جسم و كالبدشان دميده ميشود ، و در اثر آن نوري پيش پايشان را روشنميكند . و اين آيه بطوري كه ملاحظه ميكنيد نزديك بهانطباق با آيه زير است : هو الذي انزل السكينة في قلوب المؤمنين ليزدادواايمانا مع ايمانهم و لله جنود السموات و الارض و كان الله عليما حكيما ،مضمون اين آيه تقريبا همان مضموني است كه آيه سوره مجادله داشت ، با اينتفاوت كه در آن آيه ، روح به جاي سكينت در اين آيه ، و زياد شدن ايماني برايمان مؤمنين در اين آيه ، به جاي كتابت ايمان در آن آيه قرار گرفته ، مؤيداين انطباق ذيل آيه سوره فتح است كه لشگر آسمانها و زمين را از آن خداميداند ، و قرآن كريم در مواردي ديگر ملائكه و روح را لشگر خدا دانسته است . باز نزديك به سياق اين آيه ، آيه شريفه زير استكه ميفرمايد : فانزل الله سكينته علي رسوله و علي المؤمنين ، و الزمهمكلمة التقوي و كانوا احق بها و اهلها ) ، و نيز آيه زير است كه ميفرمايد : فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها . از مطالب گذشته هم روشن گرديد كه ممكن است ازكلام خداي تعالي استفاده كرد كه مراد از سكينت ، روحي است الهي ، و چيزياست كه مستلزم آن روح الهي است ، امري است از خداي تعالي كه باعث سكينت قلبو استقرار و آرامش نفس و محكمي دل ميشود و معلوم است كه اين توجيه باعثنميشود كه كلام از معناي ظاهريش بيرون شود ، و كلمه سكينت كه به معنايسكون قلب و عدم اضطراب آن است در روح الهي استعمال شده باشد و جا دارد كهبا همين معنا روايات آينده توجيه شود . و بقية مما ترك آل موسي و آل هرون تحمله الملئكة ... ترجمة الميزان ج : 2ص :441
__________________
![]() |
|||||||||
|
|
|
![]() |
| برچسب ها |
| مقام, مرگ, معناي, همانند, اثبات, اخبار, خبر, ديدن, دادن, داستان, رسم, زندگي, ساختن, علي, علت |
| کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان) | |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
|
|
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| ترجمه المیزان : سوره بقره آیات 33 - 26 | top@z | تفسیر | 22 | 01-26-2012 01:46 PM |
| ترجمه المیزان : سوره بقره آیات 20 - 1 | top@z | تفسیر | 8 | 01-26-2012 09:19 AM |
| فضیلت و خواص سوره قدر | !*SHIMA*! | قرآن کریم | 0 | 04-19-2011 10:43 PM |
| 6236آيه در يک سوره | !*SHIMA*! | قرآن کریم | 0 | 01-13-2011 06:10 PM |
| مثال هایی از علوم طبیعی در قرآن - مجموعه شماره 1 | !*SHIMA*! | قرآن کریم | 1 | 09-10-2010 09:18 PM |